<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331</id><updated>2012-01-27T12:01:55.979-08:00</updated><title type='text'>ethnoarchaeologist</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>99</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2753500748163198059</id><published>2011-02-04T10:43:00.000-08:00</published><updated>2011-02-04T10:52:16.024-08:00</updated><title type='text'>کتاب قوم باستان شناسی بم چاپ شد</title><content type='html'>&lt;a href="http://archaeologist1.blogspot.com/2011/01/blog-post_27.html"&gt;http://archaeologist1.blogspot.com/2011/01/blog-post_27.html&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2753500748163198059?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/2753500748163198059/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=2753500748163198059&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2753500748163198059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2753500748163198059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='کتاب قوم باستان شناسی بم چاپ شد'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3198922822102185116</id><published>2010-11-29T12:28:00.000-08:00</published><updated>2010-11-29T12:59:31.866-08:00</updated><title type='text'>بروکلی، درد و...آگاهی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;می روم سبزی فروشی، یک شاخه کلم بروگلی بزرگ بر می دارم و تا سر فروشنده خلوت شود می ایستم پهلوی دخل ...زنی می آید کنارم - این گل کلم چرا این رنگیه؟ - این گل کلم نیست، اسمش کلم بروکلیه...- به چه درد می خوره؟ . من برای زن توضیح می دهم که کلم بروکلی چه خواصی دارد او سوالهایی می پرسد مثل اینکه برای افراد دیابتی هم خوب است یا نه...پول کلم را که حساب می کنم. بر می گردم و می بینم زن هم شاخه ای بروکلی خریده....لبخند می زنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شب است...دیر وقت، زنگ می زند به موبایلم و تند تند پشت تلفن مشکل پزشکی زنانه ای را که برایش اتفاق افتاده توضیح می دهد. سعی می کنم آرامش کنم، می گویم این خونریزیهای گهگاهی برای همه رخ می دهد ممکن است مال تغییرات هورمونی باشد، تاکید می کنم این همه نگرانی وضع را بدتر می کند. می گوید به پزشکهای اینجا اعتماد ندارد، از من خواهش می کند کمکش کنم...نیمه شب ! باید یک کاری کنم! ولی خب...همه دنیا که شب نیست!. برای یک دوست پزشک در کانادا توی فیس بوک پیام می گذارم و او به سرعت کمکم می کند. یک دستم تلفن است و با دست دیگر تایپ می کنم...ویزیت پزشکی از قاره ای آنطرفتر ....با یک واسطه!!!این هم خودش نوعی است....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خوابیده ام کف زمین...بالکل ولو...کتاب جامعه مصرفی بوردیار را گذاشته ام روی صورتم و خودم را زده ام به خواب. عمران می گوید: خوابی؟ بلند شو نمی خوای بریم مهمونی؟. من می نشینم - ولش کن...- تو بگو نریم مهمونی که نریم!. من بلند می خندم - تو هم دوست نداری؟ - نه که ندارم... غرولند می کنم. بلند می شوم و به زور شروع می کنم به شستن صورتم ...چاره ای نیست باید برویم مهمانی ...با یک عالمه غر...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;وقتی می رویم توی خانه ای که دعوت شده ایم بهش، من می نشینم روی زمین کنار بخاری و شروع می کنم توی ذهنم به حساب کردن اینکه کی می رویم. پیش خودم میگویم چای که آوردند بیست دقیقه بعدش... خانه یکی از اقوام است اما به قول عمران آنها یک سمت طیفند ما یک سمت دیگر...دو دختر دارند ، نوجوان، 12-13 ساله، عمران اسمشان را می پرسد و من نگاهشان می کنم. وقتی لهجه غلیظ باشد هنوز خوب نمی فهممش. یکیشان بلند می شود چای بیاورد و من یکدفعه می بینم که توی همین سن کمی قوز دارد یا شاید قوز می کند. یک چیزی به ذهنم می رسد. از مادرشان می پرسم این دخترها چند ساعت در روز مانتو و شلوار دارند یعنی حجاب دارند توی خانه و او جواب می دهد تقریبا همیشه و توضیح می دهد که زیاد مهمان مرد دارند...می پرسم ورزش می کنند، بدو بدو، رقص! می پرسم چه غذایی بیشتر می خورند و او با لبخند جوابم را می دهد ...من توی دلم را یک چیزی چنگ می زند، از خودم دلسرد می شوم ...حالا دیگر، دلم نمی خواهد برویم ، دلم می خواهد زن صاحبخانه برایم بگوید از اینکه دخترهایش چطور زندگی می کنند و چه چیزهایی یادشان می دهد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سه روز گذشته است و من از آن روز رفته ام توی خودم...وقتهایی است که یک ساعت فکر می کنم. راستش از خودم بدم آمده، از آنکه فکر کرده بودم آگاهی بخشی یعنی اینکه از صبح تا شب کتاب بخوانم ، مقاله بنویسم و غر بزنم...بدم آمده از اینکه از روزی که فرستاده شده ام توی این شهر خیره شده ام به خودم و خودم...کلم بروکلی هم می تواند قسمتی باشد از فرایند آگاهی بخشی! ما یادمان رفته که فرایندهای سختگیرانه رقص و لباس محلی را نابود کرد...فرایند تلخی که سنن فرهنگی ساده اما زندگی بخش را به  کناری گذاشت و حالا مواجهیم با آدمهایی تلخ ، با زنهایی که مجال رفتار اجتماعی نمی یابند با دخترهایی که یادشان نمی دهند به آفتاب نیاز دارند وگرنه استخوانهایشان نرم می شود ...یادشان نمی دهند از بزرگ شدن پستانهایشان شرمسار نشوند و سینه شان را بالا بگیرند ...من بدم آمد از خودم که وسط این همه کار که آدمهای اینجا دارند من نشسته ام توی خانه ام و روزی ده ساعت فقط کتاب می خوانم، بیرون این دیوارها...آدمهای زیادی هستند که اگر من و تحصیل و دانشم به دردشان نخوریم...گوشهای من حتما به دردشان خواهد خورد &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3198922822102185116?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/3198922822102185116/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=3198922822102185116&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3198922822102185116'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3198922822102185116'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/11/blog-post_29.html' title='بروکلی، درد و...آگاهی'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3149390411930621830</id><published>2010-11-15T22:42:00.000-08:00</published><updated>2010-11-15T23:04:38.687-08:00</updated><title type='text'>ما اینیم دیگه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من از این کلاس بی انگیزه شل خسته شده ام ! خب باید یک کاری می کردم و همین شد که شروع کردم به ورق زدن روشهای آموزش...ما اینیم دیگه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مبانی انسان شناسی درس سختی است ، دانش آموزی که یک دفعه شده دانشجو و اصلا نمی داند باستان شناسی چیست، مجبور است بنشید سر کلاس  من و تئوری گوش دهد. آموزش  پرورش به او یاد نداده تئوری چیست و دوازده سال فقط حفظ کرده ، خلاقیتش به ته رسیده و حالا تحویلش داده اند به من استاد که خودم هم همچین شرایطی داشته ام...خب به نظرشما من باید توی کلاس بی انگیزه ای که دوازده تا از بیست نفر شاگردش می گفتند می خواهند بروند یک رشته دیگر چکار می کردم؟ آن هم در حالی که تبعید و دوری و سختی برای خودم هم به سختی انگیزه ای ذاشته بود، باید برای هر دو طیف انگیزه جور می کردم، استاد و شاگرد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خدا به هر کسی که فیس بوک را اختراع کرده طول عمر عنایت فرماید، هر چند تلویزیون ملی ! ما انگ بهش می چسباند ، من راه حل را از یک دوست فرانسه رفته توی ف.ب. یاد گرفتم. دوست من در رشته جامعه شناسی در دانشگاه سوربن تحصیل می کند. او فایلی را به اشتراک گذاشت که در مورد یک شیوه تدریس خاص بود. او نقل کرده بود که دو هفته پیش و در جریان اعتراضهای فرانسویان به قانون جدید کار. چند دانشجو با استاد صحبت کردند و شیوه کلاس را تغییر دادند. شصت دانشجو از رشته ها و کلاسهای دیگر آمدند و با اجازه استاد کلاس را در دست گرفتند، او نوشته بود که دانشجویان بیش از همیشه یاد گرفتند. استاد در این روش خودش شده بود یکی از دانشجویان و دانشجویان بسیار منظم و دقیق بحث می کردند و نظم را رعایت می کردند. خب به نظر شما اگر همکار جامعه شناس من توی پاریس می تواند این کاررا بکند، چرا ما توی نیشابور نتوانیم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اول باید به دانشجویانم تذکر می دادم که می دانم از درس هفته گذشته چیزی یاد نگرفته اند. اول کلاس گفتن کلید واژه بگویند از کارکردگرایی. نتیجه فاجعه بود، تنها دو دانشجو توانستند دو کلید واژه بگوید و اینجا بود که گفتم موضوع کلاس را خودشان مشخص کنند. ده موضوع را گفتند و آخرش یکی اش رای آورد: تعامل فرهنگی...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خب، ما در مورد تعامل فرهنگی حرف زدیم...بیشتر کلاس. نمیگویم همه مان!...اینطوری یاد گرفتیم بحث کنیم، همه مان حتی من...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حالا سرخوشم...بعد از کلاس از روی بلوکهای کنار خیابان تا خانه دویدم، توی گوشم یک متال پر از سازهای کوبه ای گذاشتم که هر چه توی ذهنم خواب است را بیدار کند و برای خودم آواز خواندم...دلم سوخت برای انرژیی که مرا فرستاده اینجا، زحمت نگارش دهها نامه علمی- تخیلی علیه مرا کشیده و حسابی زجر کشیده تا مرا از دایره بیرون کند و بعید می دانم از پس انرژیی که من دارم بر آمده باشد ، من هنوز انگیزه دارم و مطمئنم می توانم دانشجویانم را هم انگیزه دار! کنم و این...یعنی ما اینیم دیگه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3149390411930621830?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/3149390411930621830/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=3149390411930621830&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3149390411930621830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3149390411930621830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='ما اینیم دیگه'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-1371616421942310914</id><published>2010-09-24T21:47:00.000-07:00</published><updated>2010-09-24T21:50:41.695-07:00</updated><title type='text'>از اول...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تا دیروز فکر می کردم انگیزه درس دادن در من مرده است، اما دیروز سر صبحانه که طرح خلاقانه ام برای علاقه مند کردن دانشجویان ورودی به باستان شناسی را برای عمران گفتم، با چشمان باز مرا نگاه می کرد. عمران گفت تعجب میکند علی رغم انچه بر ما گذشته من باز هم امیدوار و با انگیزه ام!!!!.فکرش را که می کنم می بینم انگیزه ام سر جایش است...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز دوباره به کلاس خواهم رفت...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-1371616421942310914?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/1371616421942310914/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=1371616421942310914&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1371616421942310914'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1371616421942310914'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='از اول...'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-716854085684100376</id><published>2010-08-25T23:39:00.000-07:00</published><updated>2010-08-25T23:49:21.935-07:00</updated><title type='text'>خوشحاللللللللللم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خوشحالم، آخرش یه خبر خوب و اون اینکه مقاله من و مریم دژم خوی توی وردلد آرکئولوژی پر امتیازترین مجله باستان شناسی چاپ شده، مقاله ما اسمش هست «باستان شناسی شب آخر...آنچه در شب 25-26 دسامبر سال 2003 در بم روی داد». مقاله ای است روایی و اپیزودیک ، هر کس مایله یه نسخه اش رو داشته باشه...کافیه به من ای میل بزنه. فکر می کنم ما اولین ایرانیایی هستیم که تو وردلد آرکئولوژی مقالمون چاپ شده و راستش علی رغم زیادی پست مدرن بودن من!!!! این یکی اولین بودن برام خیلی شیرینه!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.informaworld.com/smpp/content~db=all?content=10.1080/00438243.2010.497358"&gt;http://www.informaworld.com/smpp/content~db=all?content=10.1080/00438243.2010.497358&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-716854085684100376?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/716854085684100376/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=716854085684100376&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/716854085684100376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/716854085684100376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='خوشحاللللللللللم'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-86835026592697147</id><published>2010-07-01T02:50:00.000-07:00</published><updated>2010-07-01T03:07:01.031-07:00</updated><title type='text'>Amy Lee!!!</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/TCxoq_SqmeI/AAAAAAAAASI/9DXOk_p-EDE/s1600/Evanescence_Oct_24%252C_2006.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5488877133611309538" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 330px; CURSOR: hand; HEIGHT: 194px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/TCxoq_SqmeI/AAAAAAAAASI/9DXOk_p-EDE/s320/Evanescence_Oct_24%252C_2006.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من صدای ایمی لی خواننده گروه اونسس را بی نهایت دوست دارم. وسعت صدایش وقتی فریاد می زند و آرامشش وقتی صدایش را پایین می آورد بی نظیر است گویی کلیت انسانیت ازحنجره او فریاد می زند...دردی که همه مان داریم، آره، دردی را که همه مان داریم را ایمی فریاد میزند و من تا امروز فکر می کردم صدای ایمی تنها یگانه است و آن صدای ایمی است...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز با عمران رفتیم روستای معدن، همان جایی که روستاییان فیروزه استخراج می کنند، همانجایی که نیشابور را از دوره نوسنگی تا امروز معروف کرده است. بین راه زوج پیری را سوار کردیم. زن و مردی حدود هفتاد ساله...زن وقتی سوار شد سلام علیک کرد و من ناگهان حس کردم این صدا را جایی شنیده ام...وقتی بیشتر حرف زد برایم مسلم شد، این صدای ایمی بود...از حنجره زنی هفتاد ساله!!!من سعی کردم بدون اینکه او را ببینم به صدایش توجه کنم، سرم را تکیه دادم به صندلی جلو و چون لهجه اش آنقدر غلیظ بود که من تقریبا هیچ نمی فهمیدم تمرکز کردم روی صدایش، خودش بود، ایمی در روستای معدن...و برای من عجیب بود که زنی در این سن چگونه صدایی چنین شفاف و بی خشی دارد.به ویژه آنکه غریزتا آموخته بود چگونه وسعت صدایش را کنترل کند و هر وقت لازم بود صدایش را با مهارت پایین و بالا می برد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آن زوج و ایمی معدنی در روستای معدن پایین پیاده شدند اما من درس بزرگی گرفتم، چیزی در دنیای انسانی یگانه نیست...مهم این است که چگونه از استعدادت استفاده کرده باشی!!!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;عکس:ایمی و گروه اونسس&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-86835026592697147?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/86835026592697147/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=86835026592697147&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/86835026592697147'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/86835026592697147'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/07/amy-lee.html' title='Amy Lee!!!'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/TCxoq_SqmeI/AAAAAAAAASI/9DXOk_p-EDE/s72-c/Evanescence_Oct_24%252C_2006.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6710453862705479011</id><published>2010-06-20T02:55:00.000-07:00</published><updated>2010-06-20T03:12:52.479-07:00</updated><title type='text'>من و سنت اجتماعی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من حریم خصوصی قدرتمندی دارم، این را آدمهایی که به من نزدیکند می دانند، می دانند که کامپیوترم ، وبلاگم، نوشته هایم و قسمتی از ذهنم تنها از آن خودم است. شاید این یکی از تنها توافقهای ناگفته من و عمران بوده باشد، اینکه به حریم خصوصی هم احترام بگذاریم. ما هر کدام دوستهای خودمان را داریم و قسمتهای مستقل زندگیمان را. دوستهای مشترک هم داریم که خیلی جالب است رفتارمان و راهکارمان در رابطه با این دوستهای مشترک بسیار متفاوت است و آنها عمیقا ما را دو انسان کاملا مستقل و در عین حال وابسته به هم می دانند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شاید از تضادهای من با بوم سنتیی که وارد آن شده ام همین نکته به ظاهر ساده باشد. در این بوم، حریم خصوصی و زندگی مستقل آدمی به ویژه اگر متاهل باشد خیلی معنایی ندارد. بسیار با این پرسش مواجه شده ام که در ساعتهای تنهایی چه می کنم؟ وقتهایی که عمران نیست و حتی کیان؟. من اصولا نمی دانستم در چنین بومی تنها بودن چیز غریبی تلقی می شود. بنابراین نخست بار این پرسش را با پرسش پاسخ دادم : شما در تنهایی چکار می کنید؟. و جواب گرفتم که آنها اصولا تنها نمی مانند. خب، من در تنهایی عمده ترین فعالیتم کتاب خواندن است، به چیزهایی که خوانده ام یا تجربیاتم فکر می کنم و البته...داستانهای من ، داستانهایی که می نویسم عموما وقتی تنهایم شکل می گیرند، من فرصت می کنم در ذهنیت شخصیتهای داستانهایم وارد شوم و با آنها شیوه زندگیشان را تجربه کنم...مخاطبان من با حیرت مرا نگاه کردند...من نتوانستم ذهنشان را بخوانم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آرام آرام دارم می فهمم، در این بوم سنتی، فردیت انسان و حریم خصوصی اش معنای چندانی ندارد. اگر تنها بمانی دهها نفر هستند که بخواهند تنهایی ات را پر کنند، باید پژوهش کنم، علی رغم اینکه می دانم شناخت هویت فردی انسانی یک فرایندکاملا مدرن است اما واقعا کلیت سنت حریمهای خصوصی آدمی را به رسمیت نمی شناسد؟پس چگونه سالیان دراز آدمیان با چنین راهکاری زیسته اند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6710453862705479011?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/6710453862705479011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=6710453862705479011&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6710453862705479011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6710453862705479011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title='من و سنت اجتماعی'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-4441040001529582728</id><published>2010-06-16T08:14:00.000-07:00</published><updated>2010-06-16T08:30:31.152-07:00</updated><title type='text'>عاشقانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;توی خانه یکی از اقوام نشسته ایم. روبرویمان چند بشقاب و مقادیر متنابهی میوه و شیرینی قرار دارد.دختر کوچک خانواده میزبان دور و بر ما جولان می دهد، 5-6 ساله است. قشنگ و شاداب است، از دست و پای ما بالا می رود. می گویم بیا بغلم! مرا نگاه می کند، بعد با تردید می آید در آغوشم...مادرش می گوید این بچه را دیگر کمتر بغل می کنم، دیگر بزرگ شده...! تعجب می کنم، مگر در آغوش گرفتن و گرفته شدن سن و سال دارد ولی به روی خودم نمی آورم. با بینی و لبهای دخترک بازی می کنم، بینی اش را می دهم بالا و می خندد...می گذارمش روی زمین، حرفهای معمولی می زنیم و گاهی شوخی و خنده. من یک دفعه چشمم می افتد به پاهای عمران که جوراب نپوشیده می گویم جورابات کو؟ می خندد که به تو چه؟ هر دومایمان قهقهه می زنیم...بعد به نشانه شوخی می زنم روی دستش، او هم ادای مرا در می آورد...دستم را می بوسم و می گذارم روی گونه عمران. دختر توی همه این مدت کوتاه ما دو تا را نگاه می کند بعد با خوشی می زند زیر خنده! و یکجوری که یعنی خجالت کشیده پاهایش را می آورد بالا توی شکمش و دوباره می خندد. مادرش می گوید ببخشید! تا حالا از این رفتارها ندیده ! من جیغ مانند می گویم یعنی چه؟؟ یعنی شما و پدرش شوخی نمی کنید؟ هم را نمی بوسید، حرفهای عاشقانه نمی زنید؟ هم را در آغوش نمی گیرید؟ مادرش جواب منفی می دهد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من از سرنوشت نسلی که مصداقهای ساده عشق را ندیده می ترسم!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-4441040001529582728?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/4441040001529582728/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=4441040001529582728&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4441040001529582728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4441040001529582728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/06/blog-post_16.html' title='عاشقانه'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3325068183948397220</id><published>2010-06-15T03:49:00.001-07:00</published><updated>2010-06-15T03:51:41.699-07:00</updated><title type='text'>postmodernism??!!!</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/TBda8AfGd9I/AAAAAAAAARw/WzE03qdyLCo/s1600/3xsculpt.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5482951058315966418" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 191px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/TBda8AfGd9I/AAAAAAAAARw/WzE03qdyLCo/s320/3xsculpt.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;و..احتمالا پست مدرنیسم چیزی نیست جز بلای جزئی!!!!که بر سر آفرودیت یونانی آمده در فرایند زمان...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;عکس از: banksy.co.uk&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3325068183948397220?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/3325068183948397220/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=3325068183948397220&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3325068183948397220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3325068183948397220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/06/postmodernism.html' title='postmodernism??!!!'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/TBda8AfGd9I/AAAAAAAAARw/WzE03qdyLCo/s72-c/3xsculpt.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2537149975691117172</id><published>2010-06-14T11:29:00.000-07:00</published><updated>2010-06-14T11:38:36.427-07:00</updated><title type='text'>راستی چرا؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;راستی چرا؟ من هر روز نیمی از یک قصه جدید را می نویسم، هر دو روز طرح یک قصه تمام  می شود، هر پنج روز باید یک مقاله را ادیت کنم و بفرستم برای سایت انسان شناسی، مقاله اپیزود هم دیروز ادیتش تمام شد و دارم مقاله آرکئولوژیز را داوری می کنم، هر دو روز اگر کمتر از صد صفحه کتاب بخوانم حتما خوابم نخواهد برد و در هفته گذشته دو تا پروپوزال نوشته ام، تازه وسط این کارها باید آشپزی کنم و به کیان هم برسم ...و به شدت با دانشجویانم حرف بزنم و با همفکرانم هم رایی کنم که در حدود دو ساعت در هر روز می شود، یکی بگوید من چرا اینقدر احساس بطالت می کنم؟ چرا از هدر دادن روزهایم عذاب وجدان دارم؟ چرا فکر می کنم در طول روز با هیچ کس حرف نزده ام؟.فکر کنم مغزم کلا مشکل پیدا کرده...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2537149975691117172?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/2537149975691117172/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=2537149975691117172&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2537149975691117172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2537149975691117172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/06/blog-post_14.html' title='راستی چرا؟'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2186310038261331250</id><published>2010-06-13T20:52:00.000-07:00</published><updated>2010-06-13T20:56:06.100-07:00</updated><title type='text'>من ترا دوست دارم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;طرف ما شب نیست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;صدا با سکوت آشتی نمی کند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کلمات انتظار می کشند&lt;br /&gt;من با تو تنها نیستم. هیچ کس با هیچ کس تنها نیست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شب از ستاره ها تنها تر است...&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;طرف ما شب نیست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چخماق ها کنار فتیله بی طاقتند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حشم کوچه در مشت تست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در لبان تو، شعر روشن صیقل می خورد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من ترا دوست دارم، و شب از ظلمت خود وحشت می کند. (احمد شاملو)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2186310038261331250?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/2186310038261331250/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=2186310038261331250&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2186310038261331250'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2186310038261331250'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/06/blog-post_13.html' title='من ترا دوست دارم'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-7075029153373871451</id><published>2010-06-12T01:23:00.000-07:00</published><updated>2010-06-12T02:29:12.273-07:00</updated><title type='text'>آرامش</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;عصبی و ناآرامم از بعد از ظهر یا فریاد کشیده ام یا داشته ام ناخنهایم را می جویده ام، بدنم می لرزد...اعصابم هم. حوصله هیچ کاری را ندارم، دوست ندارم مقاله بنویسم، یا کتاب بخوانم دوست ندارم هیچ کار جدیی انجام دهم. ساعت 2 نیمه شب است و من اصلا خوابم نمی آید، شانه ام از ناآرامی درد می کند، می نشینم پشت کامپیوترم به وبگردی از این وبلاگ به آن وبلاگ. یک دفعه وبلاگی را پیدا می کنم که لینک آهنگهای فرانسوی را گذاشته، پیش خودم فکر می کنم خب چند تا آهنگ فرانسوی دانلود می کنم بد نیست چند تا کلمه یادم می آید از آنها که از یادم رفته...تصادفی موس را می گذارم روی آهنگی که اسمش هست از مدرسه بر می گردد، برایم فرقی نمی کند چه آهنگی باشد...وقتی شروع می شود حس می کنم من این آهنگ را یکجایی شنیده ام، کلماتش پیش از آنکه خواننده بخواندمی آید تو ذهنم: elle rentrait de l'ecole ، او از مدرسه برمی گردد در راهی پر از گل!!! من چیزی از این آهنگ می دانم، یک دفعه تصویری می آید جلوی چشمهایم ، یک دشت سبز...من می دوم، بابا هم دنبالم می کند و می خندد، دست من یک عروسک پشمی خرسی خشگل است من کوچولوام، من می دوم، بابا داد می زند الان می گیرمت !من می دوم و بابا دنبالم یکدفعه می افتم زمین...گریه می کنم، بابا می آید مرا بغل می کند، یک شلوار قهوه ای تنش هست ، اما پیراهنش را در آورده ...مرا می برد پیش مامان، مامان روی یک فرش کوچک وسط دشت سبز نشسته و دارد به آدمهایی که تنیس بازی می کنند نگاه می کند، شکمش بزرگ است پس علی برادرم اون توست، مرا که می بیند می خندد، به فرانسه می گوید بس است هرچه می گوید ترجمه فارسی اش را به بابا می گوید. لباس مرا که گلی شده پاک می کند...من را می نشاند روی پایش ، دامنش یک ملیون گل کوچولو دارد، راستی این تصویر چه ربطی به این آهنگ دارد، من اطرافم را نگاه می کنم و چشمم می افتد به رادیوی قدیمی سیاه باتریی که هنوز مادرم داردش هر چند کار نمی کند، یادم می آید "خرمشهر آزاد شد" را اول بار از همین رادیو شنیده ام...رادیو همین آهنگ را پخش می کند، "ظهر است و او از مدرسه می آید" من و مامان با هم به آدمهایی که تنیس بازی می کنند نگاه می کنیم ...تصویر تمام می شود! من بر می گردم به اتاقم!&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;ناخودآگاه می دوم توی زیرزمین، عکسهای قدیمی را می ریزم بیرون، یک دفعه عکس خودم را پیدا می کنم، روی شانه های بابا که شلوار قهوه ای دارد و پیراهنش را در آورده، من یک عروسک پشمی در دستم هست و پشت ما یک دشت سبز هست با پس زمینه کاخ ورسای و آدمهایی که دارند تنیس بازی می کنند، من چهار یا پنج ساله ام: یک بچه چاق با موهای سیاه فرفری که معلوم است تازه زمین خورده چون زانوی پای راستش یک کمی زخمی است. یک عکس دیگر هم است من توی بغل مامان که دارد یک جای دور را نگاه می کند و دامنش پر است از گل، مامان توی این عکس سی و یکی دو ساله است، جوان و بی نهایت زیبا، خیلی زیبا.&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;برمی گردم کنار کامپیوتر، پس چیزی هست توی کودکی ام که این آهنگ بیرونش کشیده...گوشی می گذارم توی گوشم و آهنگ را گوش می دهم، سرم را می گذارم روی کیبورد و می روم توی تصویر، کوچک می شوم، من دارم می دوم بابا هم دنبالم ، من خیلی جلوترم. یک دفعه می ایستم، بابا تعجب می کند او هم می ایستد. من تصویر را تغییر می دهم... شروع می کنم به دویدن به طرفش، او هم همینطور، عروسکم را رها می کنم، تا تندتر بدوم، می دوم و می پرم توی بغلش بابا می گویدچی شده فدات بشم! من می زنم زیر گریه، بابا مرا به خودش می چسباند، به سینه بزرگش، و موهای درهم ریخته فرفری مرا نوازش می کند، من گریه می کنم، عروسکم را بر می دارد، می رویم پیش مامان که دارد به آدمهایی که تنیس بازی می کنند نگاه می کند...مامان می گوید بسه دیگه و مرا از بابا می گیرد من می نشینم روی زانویش و سرم را می گذارم روی دامن پر از گلش. رادیو هنوز دارد آهنگ از مدرسه...را پخش می کند. &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;من برمیگردم به اتاقم، سی سال بعد...صورتم از اشک خیس است ، خیس خیس، هق هق می کنم، سینه ام بالا پایین می رود، اما آرام آرامم دیگر از آن لرزش عصبی خبری نیست،هرگز توی همه عمرم اینقدر آرام نبوده ام، درست مثل بچه ای هستم که بعد از یک گریه طولانی توی بغل مامانش آرام گرفته باشد، سرم را می گذارم روی زمین و می خوابم...کامپیوتر هنوز دارد آهنگ پخش می کند...&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/udW00A_O/04_Elle_Rentrait_de_lcole.html"&gt;http://www.4shared.com/audio/udW00A_O/04_Elle_Rentrait_de_lcole.html&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-7075029153373871451?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/7075029153373871451/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=7075029153373871451&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7075029153373871451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7075029153373871451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/06/blog-post_12.html' title='آرامش'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-1327786974268682194</id><published>2010-06-09T06:13:00.000-07:00</published><updated>2010-06-09T06:34:40.715-07:00</updated><title type='text'>شادی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چهل و هشت پله را می دوم از پایین به بالا، صدای مسیج موبایلم در آمده، با سرعتی که از من انتظار نمی رود می پرم و گوشی را بر می دارم...ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه شب است و هرکس برایم پیام فرستاده به شدت غافلگیرم کرده..."سلام استاد خوبم، دوستت دارم!" گوشی به دست روی زمین غلت می زنم و دوباره و سه باره همین پیام کوتاه را می خوانم. شماره اش را نگاه می کنم، مال ان سر ایران است ، تقریبا 1300کیلومتر آنورتر، کسی آن سر کشور این موقع شب یاد من است، لابد لباس راحتی پوشیده و رفته بخوابد که یک دفعه یاد استاد قدیمش افتاده، کسی که من هنوز برایش استادم، کسی که دوستم دارد. بلند می شوم و می ایستم، موهای آشفته ام مثل سیخ به گردنم فرو می روند...من انعکاس تصویر خودم را در شیشه رو به رو می بینم، بیرون پنجره تاریک است، چراغهای نیشابور خاموش است و جز لامپ نئون یک مغازه که از پنجره چشمکهایش را می بینم نوری نیست...پیش خودم فکر می کنم که او هم دارد احتمالا به چنین منظره ای نگاه می کند، شهرها شبها شکل هم می شوند...لابد هنوز بیدار است، اگر هم نیست از حق استاد سابق بودن استفاده می کنم و بیدارش می کنم، باز پیامش را می خوانم، اینبار بلند...می خندم...برایش پیام می فرستم: "من هم همینطور ، بهت افتخار می کنم...". و بعد بزرگترین لبخند ممکن را می زنم، لبخندی که او نمی بیند ولی امیدوارم حسش کند...هنوز کسی 1300کیلومتر آن طرفتر هست که ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-1327786974268682194?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/1327786974268682194/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=1327786974268682194&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1327786974268682194'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1327786974268682194'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/06/blog-post_09.html' title='شادی'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-4516444891793731683</id><published>2010-06-08T05:03:00.000-07:00</published><updated>2010-06-08T07:03:31.044-07:00</updated><title type='text'>از زن بودن</title><content type='html'>برای شیما&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مهمان دارم، من که تا حالا بیش از 5 نفر مهمان نداشته ام. امشب سی مهمان دارم...دائم فکر می کنم هر نفر چقدر غذا خواهد خورد. اگر کم بیاید واقعا بد می شود...کدبانو نبودنم زیادی "جیغ " می شود! هر دقیقه باید کیان را چک کنم که تبش نره بالا... وای!!!...الان دارم سعی می کنم خمیر درست کنم، شل شده، آخ زیادی بهش آرد اضافه کردم...سفت شد!!! مثل سنگ!. پیامک (!!!!) می آید، من با آرنجم روی شاسیهای موبایل فشار می دهم، شیماست:" سلام لیلا جان متن من رو خوندی؟"، نمی توانم جواب بدهم، دستهایم آردی است، دلم می خواهد جواب بدهم، متن را خوانده ام و می خواهم در موردش حرف بزنیم ولی جلز ولز غذا وسط روغن حواس مرا پرت می کند. مهمانها می آیند، دوباره پیامک می آید: "چرا جواب نمی دهی؟"...من باید چای بریزم، موبایل را می گذارم توی جیبم، پیش خودم می گویم وقتی مهمانها حرف می زنند من می توانم پیام بزنم. ولی نمی توانم، باید شام را بکشم. دو ساعت می گذرد و من باید بشقابها را جمع کنم...شیما پیام می دهد: "قهرم باهات...!!!" من باید جواب بدهم، می دانم ،ولی نمی توانم...مهمانها می خواهند بروند. می پرم از پله ها بالا، شیما توی فیس هست ولی من نمی توانم به مانیتور زل بزنم، خوابم می آید ...دستم از روی موس پایین می افتد. سرم را می گذارم روی کیبورد...شیما پیام داده: "چرا جوابم رو نمی دی؟"، سعی می کنم جواب بدهم، نمی توانم. آرام می افتم روی زمین...بی آنکه حتی مسواک زده باشم خوابم می برد...صبح پیام اینترنتی شیما اومده: قهرم!!!...دیگر طاقتم نمی آید، برایش توضیح می دهم که زندگی ام مثل بازار شام است، شیما می گوید: حس می کنم روحت زندانی است، لیلای من عوض شده است...من گریه ام می گیرد، او دیگر قهر نیست ولی...شاید من با خودم قهر کرده باشم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-4516444891793731683?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/4516444891793731683/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=4516444891793731683&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4516444891793731683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4516444891793731683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='از زن بودن'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8251708879593583803</id><published>2010-05-31T23:41:00.000-07:00</published><updated>2010-05-31T23:44:04.035-07:00</updated><title type='text'>قیمت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دیگر برایم به اثبات رسیده که توسط همکاران سابقم فروخته شده ام، آدم فروشی دقیقا یعنی همین!فقط دلم می خواست اگر قرار به آدم فروشی بود قیمت بیشتری برایم می گذاشتند، قیمتی که آبروی انسانیت را نمی برد...مرا با یک صندلی معاوضه کرده اند...حراج ناجوری بوده!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8251708879593583803?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8251708879593583803/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8251708879593583803&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8251708879593583803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8251708879593583803'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/05/blog-post_31.html' title='قیمت'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3062404076030762163</id><published>2010-05-29T09:54:00.000-07:00</published><updated>2010-05-29T11:48:38.908-07:00</updated><title type='text'>کجا ممکن است پیدایش کنم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حدس می زنم اینجا باید جنوب شهر باشد، جنوب اقتصادی را می گویم..خانه های کوچک، جویهای کثیف و لباسهای آدمها شاخصهای خوبی هستند از شرایط نامطلوب اقتصادی. در یک شهر گردی عصرانه به اینجا رسیده ایم . کیان اصرار دارد در پارک این محله بازی کند، او می رود تا با الاکلنگ بازی کند و من روی یک سکوی بتونی می نشینم. کتابم را از توی کوله پشتی در می آورم تا بخوانم، زنی می آید و کنار من می نشیند ، سلام می کند و جوابش را می دهم. رویش را سخت با چادر پوشانده اما دستهای حناکرده اش از زیر چادر بیرون است یکی از دستهایش یک النگوی زرد دارد ، دامن آبی دارد با شلوار چیت گلدار، ناخنهای پایش را هم حنا گذاشته. بچه ای هم همراهش است، پسر است ، شاید پسر خودش باشد شاید نوه اش آخر اینجا دخترها زود ازدواج می کنند و دخترانشان هم همینطور. به لهجه نیشابوری می گوید نگاه کن این بچه عاشق چکمه هاشه و برای همین دمپایی نمی پوشد! راست می گوید بچه لباس تابستانی دارد با چکمه...به بچه می گوید "این" و من نمی فهمم بچه خودش هست یا نه؟ بچه می رود سوار تاب می شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من و زن نشسته ایم و به بچه ها نگاه می کنیم، فکر می کنم من از صبح جز چند جمله با کیان اصلا حرف نزده ام. پیش خودم می گویم خوب با این خانم حرف می زنم. چی بگم؟؟؟؟ پیش خودم می گویم خب چیزهایی که دوست دارم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- می دونید...جان آدامز توی اولین نطقش تو کنگره گفت که گمنام موندن به مراتب بدتر از فقره. مثلا پرسید اگر به نظر شما روبینسون کروزوئه توی اون جزیره کتابخانه اسکندریه رو داشت ولی امید به دیدن انسانی غیر از خودش نداشت آیا واقعا کتابی می خواند؟...به نظر من آدامز منتظر بود همه جواب بدن نه! ولی به نظر شما اگر جواب چنین سوالی منفیه من چرا این روزها اینقدر کتاب می خونم؟ البته شرایط من و کروزوئه یک کم فرق داره...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;زن به من نگاه می کند و بعد می پرسد: اینا رو تو همون کتاب که دستته نوشته؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- نه اینا رو یک جای دیگه خوندم، این کتاب اسمش هست"کجا ممکن است پیدایش کنم؟" نوشته هاروکی موراکامی. می دونید یک نویسنده پست مدرن ژاپنی است. من داستانهای این مجموعه رو خیلی دوست دارم. زمان و مکان ندارن، معلقند، تو هیچ کدومشون هیچ اتفاق محیرالعقولی نمی افته ولی داستانند...نتیجه هم ندارن...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;زن حرفی نمی زند اما گوش می دهد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- یک داستان دارد که آخرین داستانشه و اسمش هست "خواب"،برای نمونه براتون تعریف می کنم...یک زن خانه داره که مثلا یک زندگی ایده آل داره. شوهر دندانپزشک و یک پسر زیبا. هم پول داره و هم خانه خوب. به مهمانی می ره و روابط جنسی مطلوبی با شوهرش داره. بعد یک دفعه بی خوابی می زنه به سرش ، می فهمه توی ساعتهایی که خوابش نمی بره می تونه کارهایی بکنه که توی روز نمی تونه، کتاب می خونه، کتابهایی مثل آنا کارنینا، می ره گردش و...می فهمه زندگیش چقدر بی معنیه...داستان پایان مشخصی نداره ولی به عنوان یک زن آرزو می کنم که راوی هیچ وقت خوابش نبره تا بتونه دو برابر زندگی کنه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;زن دست چپش را زده زیر چانه اش. من قسمتی از این داستان را با صدای بلند برایش می خوانم: "صورتم را با دستهایم می پوشانم. گریه می کنم. فقط گریه می کنم. اشکها می ریزد. توی این جعبه کوچک زندانی شده ام و نمی توانم هیچ جا بروم...".&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;او توی همه این مدت گوش می دهد، به چه فکر می کند؟ کیان بازیش را تمام کرده، باید تا شب نشده برگردیم. بلند می شوم به زن می گویم راستی موراکامی یک کتاب داره به نام کافکا در ساحل،عالیه حتما بخونین!!!. زن می خندد ،دستکهای چادرش را باز می کند و من سرانجام صورتش را می بینم چندان نباید از من بزرگتر باشد ولی کناره های صورتش چروک دارد. صورتش آفتاب سوخته است و چشمهای سیاهش توی تیرگی پوستش برق می زند، موهای سیاه بلند پرپشتش را به شکل دو گیس روی شانه های استخوانی چهار شانه اش انداخته، زنانگی باشکوهی دارد، خوشم می آید به گیسهای بلندش نگاه کنم. می خندم...می خندد...می گویم ممنون که به خزعبلات من گوش دادید. لبخند می زند و می گوید باشه می خونمش...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3062404076030762163?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/3062404076030762163/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=3062404076030762163&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3062404076030762163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3062404076030762163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/05/blog-post_29.html' title='کجا ممکن است پیدایش کنم'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2085134384746739387</id><published>2010-05-27T07:24:00.000-07:00</published><updated>2010-05-27T07:55:15.826-07:00</updated><title type='text'>اندر مصائب زندگی زنانه در اینجا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از همه بدبختیهای زندگی در اینجا نبود یا کمبود غذای آماده و خدماتی که کارهای خانگی را کم کند، برای من از همه مصیبت بارتر است. شهر جدید محل زندگی ما فروشگاه زنجیره ای ندارد. در گذشته من عادت داشتم هفته ای یک بار خرید می کردم و اصولا من و عمران یک فروشگاه زنجیره ای را در این مورد انتخاب می کردیم، در طول هفته حاصل همان خرید را می خوردیم تا تمام می شد. اما حالا وضع فرق می کند...تمام دیروز بعد از ظهر را دنبال مرغ آماده و پاک کرده گشتم اما پیدا نکردم. اینجا ظاهرا خانمهای خانه خودشان مرغها را پاک می کنند!!!سرانجام مرغی پوستدار خریدم و با هم به منزل آمدیم. تا شب تماشایش کردم و سرانجام تصمیم گرفتم پوستش را بکنم. نتیجتا در حالی که هندز فری را توی گوشم گذاشته بودم تا اونسنس جیغ بزند که برای من!!!پنجاه هزار اشک نریخته!!!مرغ محترم را تکه کردم و سعی کردم قطعات بدنش را تکه پاره کنم اما ظاهرا به دلیل ناشی بودن در تکنیک پوست کنی جز عرق کردن و کم شدن توانم چیزی نصیبم نمی شود. سرانجام تصمیم می گیرم بروم و اندکی مطالعه کنم تا بعد دوباره با آرامش برگردم...کتاب انقلاب نوشته هانا آرنت را می خوانم، اما دستهایم به شدت بوی چربی مرغ می دهد، کتاب را می گذارم روی قسمت فلزی ظرفشویی و با تمام توانم شروع می کنم به کندن پوست مرغ مذکور، البته چون چشمهایم مشغول مطالعه اند کار پیش نمی رود بدتر اینکه مرغ لیز است و دائم می افتد و من باید مواظب باشم نیافتد روی کتاب نوی عزیزم! پشتم را می دهم به ظرفشویی و تلاش می کنم به خودم مسلط باشم، تصمیم می گیرم یک فکر اساسی بکنم. کتاب "انقلاب" را می گذارم توی کوله پشتی ، می روم طبقه بالا و به عمران می گویم باید غذای آماده پیدا کنم او می گوید این کار ضروری است، حتما این کار را انجام بده!!! ...خلاصه اینکه پس از گشتن بسیار سرانجام فروشگاهی بورژاوامنشانه پیدا می کنم که احتمالا یک جورایی نشانه ای است از ظهور تدریجی و زیر پوستی طبقه ای مرفه در این شهر. همه اجناسش اروپایی است و غذای آماده هم دارد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;وقتی به خانه می رسم همه چیز آرام است، من هم ! ترجیح می دهم به جای اونسس، خارا، آرام در مورد رودخانه های شیلی آواز بخواند...غذای آماده در حال گرم شدن است و من صفحه 100 کتاب "انقلاب" را ورق می زنم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2085134384746739387?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/2085134384746739387/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=2085134384746739387&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2085134384746739387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2085134384746739387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/05/blog-post_27.html' title='اندر مصائب زندگی زنانه در اینجا'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6789746937653998988</id><published>2010-05-26T10:16:00.000-07:00</published><updated>2010-05-26T10:32:43.611-07:00</updated><title type='text'>آمریکا</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S_1bGYaqGEI/AAAAAAAAARo/pCSK4_nzGCc/s1600/74432afe77085f6e0564d90604ca3bb0.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5475632887143995458" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 150px; CURSOR: hand; HEIGHT: 231px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S_1bGYaqGEI/AAAAAAAAARo/pCSK4_nzGCc/s320/74432afe77085f6e0564d90604ca3bb0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;بودریار، ژان، 1384، آمریکا، ترجمه عرفان ثابتی، نشر ققنوس/ 160 صفحه، قیمت: 18000ریال&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آمریکا در مقایسه با اروپا چگونه ساختاری است؟ بی ریشگی تاریخی آمریکا چه تاثیری بر ساختارهای اجتماعیی آن نهاده است؟. "آمریکا" نوشته بودریار فیلسوف به نام فرانسوی است. او آمریکا از چشم یک پست مدرن مشاهده کرده و تفسیر نموده است. متن کتاب کوچک آمریکا روان و نمونه مناسبی از متون پسامدرن ترجمه شده در ایران است. آمریکا ،در روایت بوردیار آرمانشهری مصون از تاریخ است ،آرمانشهری که هر آنچه دنیای قدیم در خواب می دید به الگوی زندگی بدل کرد و اینگونه است که آمریکا...هست بی آنکه لزوما نیازمند اثبات وجود خویش باشد. خواندن "آمریکا" را به همه دوستان و دانشجویانم توصیه می کنم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6789746937653998988?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/6789746937653998988/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=6789746937653998988&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6789746937653998988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6789746937653998988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/05/blog-post_26.html' title='آمریکا'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S_1bGYaqGEI/AAAAAAAAARo/pCSK4_nzGCc/s72-c/74432afe77085f6e0564d90604ca3bb0.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5517139149050082966</id><published>2010-05-20T03:35:00.000-07:00</published><updated>2010-05-20T04:20:09.484-07:00</updated><title type='text'>the wall</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S_UaeR8ZSBI/AAAAAAAAARg/nAbdgLMDyDQ/s1600/pink-floyd-the-w1all.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5473310029653821458" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 335px; CURSOR: hand; HEIGHT: 227px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S_UaeR8ZSBI/AAAAAAAAARg/nAbdgLMDyDQ/s320/pink-floyd-the-w1all.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز وقت پیچیدن پیراشکی برای ناهار یک مرتبه یاد لیلا افتادم...لیلا دوست من بود وقتی دبستان می رفتم، ما بعد از ظهرهای بسیاری را با هم می گذراندیم، مادرهامان با هم دوست بودند و به نظر آنها دوستی ما اشکالی نداشت بلکه خیلی هم خوب بود، هر دو آنها حس می کردند اینکه خانواده دوست فرزندت را بشناسی عالی است و زیاد به اینکه ما بعد از ظهرها با هم چه می گوییم یا توی اتاقمان چه می خوانیم کاری نداشتند...حالا که فکر می کنم می بینم ما دو روشنفکر کوچک بودیم. لیلا یک سال از من بزرگتر بود ،کتابهای عجیب غریبی داشت که همه اش را توی یک جعبه میوه زیر تختش قایم می کرد و رویش یک عالمه لباس می ریخت تا لو نرود. من هیچ وقت نفهمیدم کتابها را از کجا می آورد، توی شهر متوسطی چون مشهد آن زمان پیدا کردن چنین کتابهایی برای یک بچه 12 ساله یک کم عجیب می نمود. یک روز که رفتم خانه لیلا، از توی لفافه شفافی یک عکس مچاله شده سیاه و سفید در آورد و نشانم داد، عکس مردی بود که بچه هایی را توی چرخ گوشت می ریخت، من از عکس چندشم شد.- این چیه؟ - پوستر آلبوم دیوار.- دیوار؟ ...لیلا برایم توضیح داد که توی این عکس مرد نماد تحصیلات است و چرخ گوشت مدرسه است که همه را به شکل یکسانی در می آورد. لیلا علاوه بر پوستر یک فیلم وی اچ اس هم داشت که می گفت کنسرت و فیلم دیوار است. ما صبر کردیم تا مادر لیلا که توی بیمارستان شیفت شب کار می کرد از خانه بیرون رفت و ما ویدئو سنگین را از زیرزمین در آوردیم و وی اچ اس مذکور را دیدیم. من از فیلم دیوار می ترسیدم ولی برایم یک جورهایی جذاب بود ...آنجا که مرد فیلم توی خون غرق می شود...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آن شب لیلا یک کتاب به من قرض داد یا بهتر بگویم با کتاب طاعون کامو که من از کتابخانه بابا کش رفته بودم معاوضه کرد:1984.من آن شب 1984 ترجمه صالح حسینی را تا صبح و زیرپتو خواندم...11 سالم بود! &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;21 سال از آن روزها گذشته است و من امسال باز 1984 ترجمه صالح حسینی را از نمایشگاه کتاب خریدم...لیلا حالا توی روشنفکرترین شهر دنیا، نیویورک، آسیب شناس است. 1984 همیشه مرا یاد دوست روشنفکر کوچولویم می اندازد. امروز به این هم فکر کردم که مدرسه چرخ گوشت است و من هیچوقت نخواسته ام دانشجویانم را چرخ کنم و ازشان گوشت بسازم. فکر کردم که دیگر ناله کردن بس است من سعی می کنم خارج از مدرسه توی همین فضای مجازی درسهای سوبژکتویم را بگویم..نظر شما چیست؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5517139149050082966?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/5517139149050082966/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=5517139149050082966&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5517139149050082966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5517139149050082966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/05/wall.html' title='the wall'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S_UaeR8ZSBI/AAAAAAAAARg/nAbdgLMDyDQ/s72-c/pink-floyd-the-w1all.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6219976454874288481</id><published>2010-05-18T09:05:00.000-07:00</published><updated>2010-05-18T09:17:30.969-07:00</updated><title type='text'>بابا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بابا دیروز امد دیدن ما، با یک بغل شیرینی یزدی، باقلوا و سوهان و پولک ...می داند من چی دوست دارم...نشستم به خوردن، بابا همینطور مرا نگاه می کرد-بچه گیهات هم زیاد سوهان می خوردی...من در حالی که لپهایم پر گز سوهانی است به این می اندیشم که عجب میراث خوشمزه ای پدرانمان برایمان به جا گذاشته اند، تا جایی که توان دارم چرت و پرت می گویم و می خندم. بابا هنوز مرا بچه می داند...- بابا !چرا اومدین نیشابور؟. شیرینی گز توی دهنم می شود عین زهر مار، نمی دانم چه جوابی بدهم، راست یا...دروغ. توی ذهنم مزه مزه می کنم، اگر دروغ بگویم یکی دو روز خوشحال است اما بعد خودش می فهمد. تصمیم می گیرم راست بگویم. ته شیرینی ها را قورت می دهم و بقیه اش را که چسبیده به دندانهیم به زور می کنم،تکیه می کنم و شروع می کنم به حرف زدن. او مرا با چشمهای درشت نگاه می کند و وقتی حرف من تمام می شود ، شروع می کند به تعریف قصه خودش ...قصه های ما شکل هم است..همان ساختار و همان واکنشها، بعد خنده تلخی می کند و بلند می گوید خدا را شکر...خدا راشکر؟ برای چی ؟ . بابا مرا نگاه می کند و می گوید: خدا را شکر که تسلیم نشدی، خدا را شکر که راهت را خودت انتخاب کردی!یک روز که بزرگتر شدی می فهمی که این تاوان متفاوت بودن است...بابا هنوز مرا بچه به حساب می آورد!!!...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6219976454874288481?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/6219976454874288481/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=6219976454874288481&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6219976454874288481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6219976454874288481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/05/blog-post_18.html' title='بابا'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5933891132978413645</id><published>2010-05-17T11:45:00.000-07:00</published><updated>2010-05-17T12:08:32.588-07:00</updated><title type='text'>چمدانها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چقدر کند باز می شوند و وسایلشان جابجا می شود این چمدانها...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;وقتی نوجوان بودم همیشه مادربزرگم از دست من حرص می خورد از بس بلند می خندیدم، می گفت دختر نباید دندانهایش اینقدر معلوم شود، مردم می گویند سبک است، من بیشتر می خندیدم به همین حرفش و بدتر دندانهای آسیایم هم دیده می شد و او بیشتر حرص می خورد...بیچاره مادربزرگ، نتوانست این عادت مرا از سرم بدر کند!!!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;...این روزها نمی خندم، دندانهایم هم دیده نمی شود، مادربزرگ یکبار زنگ زد، پشت تلفن زد زیر گریه...گفت لیلای من نمی خندد؟ ...چرا این را گفت؟ نمی دانم...من توی چمدانهایم دلتنگی آورده ام با خودم، توی تابلوی بچه های 88، توی آن مجسمه های کوچک که روز آخر از دخترهای 88 هدیه گرفتم، توی کتاب مهسا، جا شمعی مریم و حتی قوطیهای ترشیها...و آن تابلوی بزرگ قهوه ای که حالا جایش روی دیوار است، یک جایی که هر کی وارد شود اول چشمش بیافتد به آن...جایش را عمران پیشنهاد داد، بهترین جایی بود که می توانست باشد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز خسته از جمع جور کردن نشستم وسط چمدانها و سعی کردم به یک چیز خوب فکر کنم نمی دانم چرا از این همه چیز ممکن صدای میترا امد توی ذهنم با آن اکسان مشدد روی حرف ت استاد، سعی کردم با خودم تکرار کنم "استاد، استاد" ، اما هر چه کردم تشدید "ت" در نیامد ، تازه آهنگش هم آنطور که باید خوب نشد...یک دفعه زدم زیر خنده، نمی دانم به چی خندیدم ولی خندیدم، فقط نفهمیدم این خنده چرا اینقدر تلخ بود!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5933891132978413645?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/5933891132978413645/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=5933891132978413645&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5933891132978413645'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5933891132978413645'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/05/blog-post_1817.html' title='چمدانها'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6862663469740262863</id><published>2010-05-17T11:25:00.000-07:00</published><updated>2010-05-17T11:38:35.106-07:00</updated><title type='text'>سلام...شهر جدید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;روز اولی است که آمده ام توی این شهر...باید ازگوشت مرغ بخرم تا دستمال سفره، وسطش هم باید دایم زنگ بزنم و جاهای مختلف شهر را از این و آن بپرسم. کنار یک داروخانه ایستاده ام، زنگ می زنم به عمران تا آدرس ای دی اس ال را بپرسم. گوشی را بر نمی دارد..زنی میانه سال مرا بر انداز می کند، لباسهایش روستایی بودنش را داد می زند، اما تمیز و مرتب است. می آید سمت من و با لهجه غلیظ نیشابوری چیزی می گوید ،من نمی فهمم، دوباره می گوید، می فهمم در مورد موبایل است، سه باره می گوید، بهتر شد...می پرسد این تلفن است؟ اگر زنگ بزنی از آن ور کسی گوشی را بر می دارد؟...او موبایل ندیده است، دستم را دراز می کنم و گوشی ام را می دهم به او...نگاهش می کند...کشویش را باز می کند، بوق بوقش را گوش می دهد و برش می گرداند...می رود و من بهت زده مثل برق گرفته ها خشک شده ام، گاهی چقدر پیش از تاریخ به ما نزدیک است!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6862663469740262863?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/6862663469740262863/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=6862663469740262863&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6862663469740262863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6862663469740262863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/05/blog-post_17.html' title='سلام...شهر جدید'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-7894127629499196365</id><published>2010-05-04T04:11:00.000-07:00</published><updated>2010-05-04T04:12:19.038-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خدا مرا ببخشد، این روزها به مهاجرت می اندیشم، بیش از هر چیز دیگری!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-7894127629499196365?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/7894127629499196365/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=7894127629499196365&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7894127629499196365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7894127629499196365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/05/blog-post_04.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5078398048835652806</id><published>2010-05-01T00:43:00.000-07:00</published><updated>2010-05-01T00:50:19.101-07:00</updated><title type='text'>فرهنگ اصطلاحات سیاسی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S9vc0ho5WVI/AAAAAAAAARY/G9Lv0LT-ZXw/s1600/23811_383573116226_125056921226_4432945_5329479_n.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5466205367685437778" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 316px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S9vc0ho5WVI/AAAAAAAAARY/G9Lv0LT-ZXw/s320/23811_383573116226_125056921226_4432945_5329479_n.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این روزها از صبح تا شب توی فرهنگهای اصطلاحات سیاسی می گردم تا بتوانم نام ساختاری را که ما را به این روز در آورده بیابم:ساختاری که تا با آدمها کار دارد ازشان استفاده می کند، بعد می اندازدشان دور به همین راحتی. به نظر شما اسم این ساختار چیست؟ ساختاری که هر کاری می خواهد با آدمی می کند بعد هم راحت شانه هایش را بالا می اندازد که خودت خواستی من که بهت گفته بودم، می خواستی به حرفم گوش بدی...اسمش؟؟؟الیگارشی، پلوتوکراتیک؟ توتالیر؟ آریستوکرات؟...نمی دانم، چرا دنبال اسمش می گردم؟ اسمش هرچه می خواهد باشد، حالا که کار خودش را کرده، من را مثل خیلیهای دیگر دور انداخته است، مرا انداخته وسط آشغالها که به خیال خودش بوی گند بگیرم. وقتی چشمهایم را می بندم قصر کافکا می آید توی ذهنم و هی و هی تکرار می شود...لابیرنت همان قصر با آن همه تاریکی، زور می زنم گریه کنم، نمی توانم ، اما، نه! من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم، بلند می شوم ، آشغالها را از روی لباسم می تکانم، دستم را می گیرم به دیواره قصر کافکا و... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5078398048835652806?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/5078398048835652806/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=5078398048835652806&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5078398048835652806'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5078398048835652806'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='فرهنگ اصطلاحات سیاسی'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S9vc0ho5WVI/AAAAAAAAARY/G9Lv0LT-ZXw/s72-c/23811_383573116226_125056921226_4432945_5329479_n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-1042086223258274262</id><published>2010-04-19T22:35:00.000-07:00</published><updated>2010-04-19T22:36:20.483-07:00</updated><title type='text'>مصاحبه</title><content type='html'>مصاحبه کردم:&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1522781&amp;amp;Lang=P"&gt;http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1522781&amp;amp;Lang=P&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-1042086223258274262?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/1042086223258274262/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=1042086223258274262&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1042086223258274262'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1042086223258274262'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/04/blog-post_19.html' title='مصاحبه'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6892081404170445346</id><published>2010-04-09T03:18:00.000-07:00</published><updated>2010-04-09T03:19:48.226-07:00</updated><title type='text'>تفاهم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;برای من نماد جباریت خدا بود! بدخلق بود و اخمو ، با ابروهایی همواره درهم که قوز بالای بینی اش آنها در هم تر نشان می داد و سجاده ای همواره پهن رو به قبله...هم اتاقی بودیم در خوابگاه. توی حوزه درس خوانده بود، بعد خانواده اش را راضی کرده بود بیاید دانشگاه، رتبه چهل آورده بود ...بعضی شبها تا صبح نماز می خواند، با صدای آرام و من فقط چند بار که خودم را به زور بیدار نگه داشته بودم تا زاغ سیاهش را چوب بزنم ، این را دیدم.&lt;br /&gt;خیلی با هم حرف نمی زدیم، بهتر است بگویم اصلا حرف نمی زدیم، فکر کنم به اندازه ای که من از او می ترسیدم، او هم از من بدش می آمد. کتابهایی را که از کتابخانه می گرفتم لای روزنامه می گذاشتم تا نبیند و او هم همین کار را می کرد. بعد از ظهرها که روزنامه می خواندیم، ورقهای روزنامه هامان را جوری پهن می کردیم که به هم گیر نکنند، او رسالت می خواند و من سلام!&lt;br /&gt;هم دانشکده ای بودیم و هربار از کنار هم می گذشتیم سری تکان می دادیم و رد می شدیم. خوش نداشت دوستهای من توی اتاق جمع شوند و درباره نیچه حرف بزنند ، من هم خوشم نمی آمد جلسه های روضه اش را بیاورد توی اتاق. شنیده بودم می خواهد اتاقش را عوض کند ولی دیگران هم نمی خواستند او با آنها هم اتاقی شود، فهمیده بود که من لااقل او را تحمل می کنم و خیلی سر به سرش نمی گذارم.&lt;br /&gt;نزدیک انتخابات بود،اوایل سال 76، تراکتهایی را که روزها پخش می کردم، شبها توی تشک پنهان می کردم و جالب اینکه او هم همینکار را می کرد...همیشه فکر می کردم، من یک چیزی ولی او چرا این کار را می کند! پوسترها را می پیچید لای پارچه و می گذاشت زیر بالشش...آن روزها دیگر اصلا با هم حرف نمی زدیم. روز رای گیری دیدمش، ناظر یکی از صندوقها بود...راستی یادم رفت بگویم، او چند سال از من بزرگتر بود!!!&lt;br /&gt;آن شب قرار بود توی اخبار ساعت ده شب نتایج نهایی انتخابات را اعلام کنند، قلب همه بچه های خوابگاه داشت می آمد توی دهنشان. رادیو را روشن کرده بودم و گذاشته بودم روی بلندترین صدای ممکن تا بقیه بچه ها هم بشنوند و توی چارچوب در ایستاده بودم. او نشسته بود پشت میز و قرآن می خواند، اولین بار بود که بودنش را دوست داشتم، یک جور آرامش توی چهره اش بود. مرا نگاه نمی کرد...اخبار ساعت ده که شروع شد قلب من شروع کرد به تند تند زدن، از شدت هیجان گوشهایم را گرفته بودم، یکدفعه صدای جیغ بچه ها بلند شد.من هاج و واج مانده بودم، اشک مثل آبشار از توی چشمهایم می آمد پایین. او بلند شد و با طمانینه جانمازش را پهن کرد و سر بر سجده گذاشت، سجده ای طولانی ...من بهت زده نگاهش می کردم، سرش را که از سجده برداشت، سه بار با صدای بلند گفت خدایا شکرت! ...بچه ها چند نفر چند نفر با سرعت و نفیرکشان می رفتند پایین و صدای رقص و آوازشان از توی حیاط می آمد. – اگه برم تو بالکن و آواز بخونم ناراحت می شی؟- نه! نمی خوای بری پایین؟ من نماز شکر می خونم بعد می آم پایین!(یعنی داشت می گفت من هم بروم برقصم؟)- باشه، می رم پایین!-بیرون سرده! شال منو بپوش، ضمنا اگه خواستی برقصی توی محوطه ورزش بهتره، از بیرون دید نداره!!! خندیدم ، سرم رو به علامت تایید به سمت پایین تکان دادم، لبخند زد و توی این لحظه حس کردم، قوز دماغش هم بهش می آید!!!من دویدم پایین ولی یادم رفت لباس گرم بپوشم...&lt;br /&gt;نمی دانم چقدر گذشت، اما ما آن شب تا جایی که توان داشتیم جیغ کشیدیم، روی چمنها غلت زدیم، دور حیاط دویدیم و توی سر و کول هم زدیم. وقتی خیلی خسته شده بودم، نزدیک ساعت 12 نیمه شب، ایستادم و شروع کردم به دست زدن که دستی را روی شانه ام حس کردم:- بیا شال بپوش سرما می خوری! گرسنه ات نیست؟- چرا! گرسنه ام! – بیا بریم با هم شام درست کنیم...من و او آن شب با هم شام درست کردیم ، کمی زیادتر برای بچه های اتاق زهرا هم بردیم و آنها وقتی ما دو تا را با هم دیدند یک کمی تعجب کردند هر چند آن شب آنقدر همه شوق داشتند که جایی برای تعجب نمانده بود. آن شب حدود دو بعد از نیمه شب وقتی ظرفها را شستیم و بر می گشتیم توی اتاق ، من ناخودآگاه او را بغل کردم ، خندید! ما همدیگر را پذیرفته بودیم...&lt;br /&gt;دیروز دیدمش، 13 سال از آن شب گذشته، 13 سال...دیروز وقتی کنار خیابان انقلاب منتظر تاکسی بودم، یک ال نود نقره ای بوق زد، کمی جایم را تغییر دادم ولی باز بوق زد، من هم لگد محکمی به سپر جلوی ماشین زدم و ناسزای درخور توجهی هم نثار راننده اش کردم. راننده پیاده شد، با صدای زنانه ای گفت: هنوز بداخلاقی که!...شناختمش، پیر شده بود، خطهای افقی کوچکی کنار چشمهایش وقتی لبخند می زد توی چشم می زد. توی صورتش زل زدم، قوز بالای دماغش غیب شده بود. دستم رو گذاشتم روی دماغم و خندیدم، او هم خندید. روسری صورتی زیبایش با گلهای ارغوانی و آبی روی مانتوی سبزش تلالو قشنگی داشت در کنتراست با چادر سیاهش. بی پروا گفت: هنوز از قهوه بدت می آد؟- بدم نمی آد حالم ازش بهم می خوره! خندید- خب تو چایی بخور! ...چه حس خوبی است که هنوز همدیگر را همینطور که هستیم قبول داریم!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6892081404170445346?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/6892081404170445346/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=6892081404170445346&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6892081404170445346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6892081404170445346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='تفاهم'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2427961724925153509</id><published>2010-03-09T05:49:00.000-08:00</published><updated>2010-03-09T06:19:32.798-08:00</updated><title type='text'>بهار می آید؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;عجله دارم...هندز فری توی گوشم دارد جیغ می کشد. کولد پلی ترانه "لتس تالک" می خواند. من بی وقفه ساعت را نگاه می کنم، ساعت نه و پانزده دقیقه با یک دانشجو قرار دارم و الان ساعت نه و هفت دقیقه است و تازه باید به بانک هم بروم. خودم را می چپانم توی یک تاکسی زرد- آرامگاه!!! ...به چهار راه می رسد ، داد می زنم - پیاده می شم...با عجله دستم را می کنم توی کیفم و اولین صد تومانی را می دهم به راننده. راننده با خشونت صد تومانی را بر می گرداند - مال خودت...- آقا می شه صد تومن...من دیروز همین مسیر رو اومدم. جدی و خشن می گوید- نمی خواد پول بدی... من همینطور هاج و واج می مانم. دوباره دستم را می کنم توی جیبم و یک دویست تومانی در می آورم. - آقا زود باش...عجله دارم. صد تومان پس می دهد- آقا ، سر کار گذاشته ای؟ من که صد تومانی داده بودم...مرد راننده بر می گردد و با خشونت وصف ناپذیری نگاه می کند، اصلا ماجرا را نمی فهمم...عجله دارم. هر دو صد تومانی را می گذارم توی جیبم و ماجرا را می گذارم پای حواس پرتی راننده یا خستگی اش، فکر می کنم لابد شب نخوابیده یا دم عیدی دستش تنگ است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;می روم توی بانک و برای پیدا کردن قبض موبایل شروع می کنم به جستجوی جیبهایم. دو تا صد تومانی فوق الذکر تصادفا می افتند زمین و من برشان می دارم، یک دفعه معمای رفتار غریب راننده برایم حل می شود، روی صد تومانی کثیف و کهنه ای که من به راننده دادم و او پس داد با رنگ سبز نوشته "بهار می آید" و کنارش باز با رنگ سبز یک "وی" کوچک گذاشته اند!!!...نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم...راستی، مگر قرار است بهار نیاید؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2427961724925153509?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/2427961724925153509/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=2427961724925153509&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2427961724925153509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2427961724925153509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='بهار می آید؟'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-7127390099639836815</id><published>2010-02-26T01:37:00.000-08:00</published><updated>2010-02-26T01:40:23.586-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سلام دوستان دانشجو و غیر دانشجوی من،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;عمران عزیز مطلبی در مورد پروژه جدید بی نام ما در مورد باستان شناسی معاصر دانشکده هنر نوشته که خوشحال می شوم بخوانید و نقد و ارزیابی اش کنید، هر چه باشد ما بازیگریم او ...مشاهده گر...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://archaeologist1.blogspot.com/"&gt;http://archaeologist1.blogspot.com/&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-7127390099639836815?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/7127390099639836815/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=7127390099639836815&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7127390099639836815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7127390099639836815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/02/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2216551531933768307</id><published>2010-02-23T21:15:00.000-08:00</published><updated>2010-02-23T21:26:05.798-08:00</updated><title type='text'>زندگی ما...این روزها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-گریه کرده ای؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- نه...استاد!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چشمهایش داد می زند گریه کرده است . می دانم دارد پنهان می کند. حق دارد...توی جامعه ای که گریستن برای مرد حرام است ، نباید بگوید گریسته است. سرم را پایین می اندازم ولی حواسم به رگهای ظریف گردنش هست که آرام تکانه های کوچک می خورند، آثاری از هق هق های بلند مردانه...دوست دارم در آغوشش بگیرم ، مثل پسرم که وقتی ترسیده و گریه کرده بغلش می کنم و آرام می شود، اما عرف ما حس مادارنه من را نمی پسندد ، من محکومم به سکوت...هیچ نمی گویم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-گریه کرده ای؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- نه...مامان!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پسرم هم دارد یاد می گیرد گریه کردنش را پنهان کند...فرق او و بزرگترها در این است که هنوز او بیشتر وقتها برای چیزی که رخ نداده می گرید، برای لولویی که ممکن است بخوردش یا یک ترس گنگ و ما برای چیزی می گرییم که رخ داده، مرگ و درد..شاید!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;...من هنوز گریه نکرده ام، ولی قلبم دارد منفجر می شود، نباید جلوی دیگران گریه کنم...می دانم، لباسم را می پوشم و می روم تخم مرغ بخرم، یک ساعت دنبال یک هزار تومانی توی جیبهایم می گردم،مرد فروشنده می گوید اگر نداری اشکالی ندارد! اما من سرانجام یک اسکناس مچاله را می یابم...قلبم می سوزد، یک طعم گس این روزها همیشه توی دهانم است، یک طعم گس که نمی رود. تاریک شده ، راه می روم و راه می روم، می رسم به سر کوچه خانه مان. نگاه می کنم که ابر روی ماه را می پوشاند، توی دلم می گویم خدایا ما را نمی بینی؟ . نمی بینی؟ را با تاکید می گویم...اما یکدفعه چیزی درونم له می شود، چیزی مثل قلبم و خونش ، سفید و شفاف از توی چشمهایم پایین می آید...تکیه می دهم به دیوار آجری سر کوچه ...من گریه ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2216551531933768307?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/2216551531933768307/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=2216551531933768307&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2216551531933768307'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2216551531933768307'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/02/blog-post_23.html' title='زندگی ما...این روزها'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-7892600113162274359</id><published>2010-02-09T11:29:00.000-08:00</published><updated>2010-02-09T11:42:49.420-08:00</updated><title type='text'>یک مکالمه واقعی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- سلام...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-سلام...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- زنگ زدم بهتون بگم ، ما داریم یک برنامه مستند می سازیم در مورد تاریخچه باستان شناسی ، می خواستم با شما در مورد باستان شناسی معاصر مصاحبه کنم.آمادگی دارید؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-بفرمایید...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- چند ثانیه صبر کنید تا صداتون رو به ضبط وصل کنم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;-چند ثانیه سکوت -&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-خب به عنوان اولین سوال بهتره از باستان شناسی معاصر توی بم شروع کنیم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- باستان شناسی معاصر در مورد انسان، برای انسان و خدمت به انسانتیه. من نمی تونم توی فضایی که الان هست باهاتون صحبت کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-(با فریاد جیغ مانند) آخه چرا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;-(در نهایت آرامش)چرا؟ شما توی خیابان نمی روید؟.من با شما مشکلی ندارم شما هموطن من هستید و فقط کارمند سازمانی هستید که ما تحریمش کرده ایم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- ولی ما روی مصاحبه با شما حساب کرده بودیم!!!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;- امیدوارم یک روزی با هم صحبت کنیم...امیدوارم...اما در فضایی عادلانه تر...و دوستانه تر...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;(صدای بوق ، تلفن قطع می شود)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-7892600113162274359?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/7892600113162274359/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=7892600113162274359&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7892600113162274359'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7892600113162274359'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/02/blog-post_09.html' title='یک مکالمه واقعی'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3454851976494824554</id><published>2010-02-02T05:18:00.000-08:00</published><updated>2010-02-02T05:26:41.821-08:00</updated><title type='text'>بدون شرح</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S2gn1wbVdQI/AAAAAAAAAQM/49vhUZS6WkQ/s1600-h/Photo-0037.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 264px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5433636754908607746" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S2gn1wbVdQI/AAAAAAAAAQM/49vhUZS6WkQ/s320/Photo-0037.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;...استمرار نسبتا طولانی پهلوی ها در حکومت نشان می دهد که در انقلاب مشروطیت ریشه های خودکامگی و استبداد به طور کامل از بین نرفت و این ریشه ها در قالبهای فرهنگی، اجتماعی و ساختهای اجتماعی به حیات خود ادامه دادند. بنده یادم هست که رژیم شاه در آن سالها از یک عکس برای تبلیغات بسیار استفاده می کرد و آن عکس یک رعیتی بود که به زمین افتاده بود و کفشهای شاه را می بوسید این عکس از نظر آنها پیوند شاه و ملت را نشان می داد و عاقلان البته در آن عکس چیزهای دیگری می دیدند.(میر حسین موسوی، گفتگو با سایت کلمه 12/11/88)&lt;/div&gt;photo: Haviland , W., 1978, Anthropology&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3454851976494824554?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/3454851976494824554/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=3454851976494824554&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3454851976494824554'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3454851976494824554'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='بدون شرح'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S2gn1wbVdQI/AAAAAAAAAQM/49vhUZS6WkQ/s72-c/Photo-0037.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-1995819083388310257</id><published>2010-01-20T07:14:00.000-08:00</published><updated>2010-01-20T07:37:05.022-08:00</updated><title type='text'>اختتامیه</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S1ci-hxrcyI/AAAAAAAAAP8/_P8ZXtMJ6zo/s1600-h/DSCF5582.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 240px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5428846333432394530" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S1ci-hxrcyI/AAAAAAAAAP8/_P8ZXtMJ6zo/s320/DSCF5582.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;همایش "انجمن باستان شناسی تاریخی" بدون هیچ مراسم اختتامیه مشخصی تمام شد. درست مثل هر چیز پست مدرن دیگری که با یک نقطه سر خط، تمام نمی شود. درست در لحظه ای که همه باستان شناسان شرکت کننده در همایش مشغول آخرین دیدارها و خداحافظی ها بودند ،من روی یک مبل بزرگ وسط لابی همایش نشستم و شروع کردم به فکر کردن که آیا واقعا چیزی آموخته ام یا نه. خب آموختم که به قول پروسل باستان شناسی تاریخی به لحاظ روش چیز جدایی از باستان شناسی پیش از تاریخ نیست و به قول رزماری جویس مفهوم زمان آنقدر سیالیت دارد که نتوان خط و مرز مشخص و حتی نسبیی در آن به وجود آورد و به قول ریزوی تنها محدودیت باستان شناسی خود ما هستیم، خب اینها را می توانستم در کتابها و مقاله های همین آدمها هم بخوانم ، من چه چیزی آموخته ام که ارزش تا اینجا آمدن را داشته...روز اول همایش در نشستی شرکت کردم که در مورد جنگ و باستان شناسی خشونت بود، و در آن باستان شناسهایی سخنرانی می کردند که به قیمت حفاری در شب ، احتمال دستگیری در کشورهایشان و حتی اخراج از کار دست به پژوهش در مورد خشونت می زنند، در مورد گوانتانامو، عراق، بوسنی و...حتی سایتهای جاسوسی در خود آمریکا، اما کارشان را انجام می دهند و ابایی ندارند که جنگی را که 70 سال یکی از فوق محرمانه ترین اسناد طبقه بندی شده است ، برملا کنند...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;فکر می کنم فهمیده ام که چه چیز با ارزشی از این همایش به خانه خواهم برد، باستان شناسی تاریخی تعهد دارد، باستان شناسی تاریخی و معاصرترین شاخه آن باستان شناسی معاصر، رسالت باستان شناسی نسبت به دنیای امروز است،رسالتی که بر آمده از سکوت چند صد ساله این رشته در مقابل دنیای امروز است. تعهد باستان شناسی نسبت به امروز دیر شروع شده اما مهم آن است که سر انجام آغاز شده و دارد به سرعت پیش می رود..چه بخواهیم، چه نخواهیم، چه جلویش را بگیریم، چه نگیریم، باستان شناسانی هستند که سرانجام از دنیای امروز ، از خشونت سازمان یافته ، از قاچاق، از محرمانه ترین رفتارهای سیاسی و از هزاران موضوع دیگر خواهند پرسید و از مواد فرهنگی اش جواب خواهند خواست...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;باستان شناسی تاریخی به این معنایش اصلا بی طرف نیست و به ما یاد می دهد که به منزله انسان در دیاسپورای نامتناهی قرار داریم، و به ما یاد می دهد که هیچ نژادی امروز خط و حد ندارد، که دیگر نژاد معنایی ندارد و بحتهای گاه گاهمان در مورد قوم و قبیله و زبانمان و افتخار به آنها چقدر نسبی است، ما آنقدر با هم آمیخته ایم که تنها یک واژه می تواند ما را توصیف کند: انسان!!!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چه خوب که همایش "شا" اختتامیه نداشت، چون هر یک از ما می توانیم در ذهنمان آن را به گونه ای که فرهنگمان و موقعیتمان اجازه می دهد ختم کنیم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-1995819083388310257?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1995819083388310257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1995819083388310257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/01/blog-post_20.html' title='اختتامیه'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S1ci-hxrcyI/AAAAAAAAAP8/_P8ZXtMJ6zo/s72-c/DSCF5582.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5657910131795734798</id><published>2010-01-10T10:23:00.000-08:00</published><updated>2010-01-10T10:39:21.462-08:00</updated><title type='text'>اتهام</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S0odDdFsoRI/AAAAAAAAAP0/MqL4djYZg3c/s1600-h/fl2+006.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 240px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5425180646306521362" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S0odDdFsoRI/AAAAAAAAAP0/MqL4djYZg3c/s320/fl2+006.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;توی این ماههای اخیر آنقدر با اتهام اینکه کار من و همکارانم باستان شناسی نیست و روان شناسی، جامعه شناسی و ...است مواجه بوده ام که برایم عادی شده است و اصلا اگر کسی این ایراد را نگیرد یک کمی شوکه می شوم. حالا توی همایش هستم که نشست اولش رسالت باستان شناسی تاریخی را آزادی دانسته و اولین سخنرانی اش باستان شناسی آزادی نام داشته...من توی تالاری نشسته ام که در مورد مفهوم زمان در باستان شناسی بحث می شود و چون همه جا آن لاین وصل به اینترنت هستیم من می توانم بین سخنرانی ها که ملت می روند قهوه بنوشند وبلاگ بنویسم، رئیس این نشست رزماری جویس است. مفهوم زمان؟ اینکه گذشته در خودش تمام شده یا همینطور ادامه می یابد و این سوال خیلی بنیادی که اصلا ما حق داریم این گذشته را پاره پاره کنیم و نام تاریخی یا پیش از تاریخی بر آن بنهیم یا این مفهوم سیال خودش بازتولید می شود...من نشسته ام و گوش می دهم و علی رغم اینکه دلتنگی برای خانواده همینجا وسط شنیدن این سخنرانی ولم نمی کند، آرامش غریبی دارم...انگار حالا من می توانم متهم کنم ، مثلا با این سوال که به ماچه مفهوم زمان چیست؟ کار ما در باستان شناسی کندن است!!!فقط کندن و انبار کردن... دیروز هم توی نشستی شرکت کردم که دو باستان شناس توی آن بازی می کردند و ما هم می توانستیم توی این بازی شرکت کنیم، بازیی با موضوع اینکه آیا ما حق اخلاقیی در زمینه انتخاب داده های باستانی داریم یا باید همه آنها را نگاه داریم ...کاری که امکانش تقریبا صفر است!!! این باستان شناسها که آدمهای میان سالی از دانشگاه اوهایو بودند بین صندلی ها حرکت می کردند، جوک می گفتند، همه را تا سر حد ریسه رفتن می خنداندند و بحث را ساماندهی می کردند ...ما بازی می کردیم ، می خندیدیم، چای و قهوه می خوردیم ، بعضی پاهایشان را را روی صندلی ها دراز می کردند ...ولی همه در مورد شیوه نگهداری داده های باستانی بحث می کردیم و من توی ذهنم تصویر قشنگی از بعضی همکارانم مجسم می کردم که اگر اینجا بودند لابد این بنده خداها را که با سختی دارند بحث را پیش می برند ، دلقک می خواندند....ولی خودم را مسخره نمی کنم، نشست دارد دوباره شروع می شود... می دانم باید بنشینم و توی چشمهای جویس و پروسل میخ شوم و ....یاد بگیرم!!! سخنرانی بعدی که در آن شرکت خواهم کرد در نشستی است که به مفهوم عشق در باستان شناسی و ارتباط آن با هویت می پردازد، خدا سرانجام ما را به خیر کند...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5657910131795734798?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5657910131795734798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5657910131795734798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/01/blog-post_10.html' title='اتهام'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S0odDdFsoRI/AAAAAAAAAP0/MqL4djYZg3c/s72-c/fl2+006.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6097496784253465728</id><published>2010-01-06T19:47:00.000-08:00</published><updated>2010-01-06T19:52:55.670-08:00</updated><title type='text'>باستان شناس معاصر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز با یک مشت آدم خل و چلتر از خودم رفتیم محوطه ای به نام سنت آگوستین که یک محوطه استعماری اسپانیایی در فلوریدا است. در راه چشم انداز طبیعی فوق العادی بود شامل جنگل، اقیانوس و خانه های کوچک سرخ. هیچ کس نظر خاصی نمی داد اما ناگهان چشممان به یک نیروگاه برق آبی بزرگ افتاد که تا جایی که چشم کار می کرد بخار می داد، همکاران آن سر دنیایی اینجانب از این منظه به شکل غیر قابل باوری به وجد آمدند همه شان به شیشه های پنجره چسبیده بودند و این منظره ناب را نگاه می کردند. بعضی هایشان می فرمودند که چقدر زیباست...و من مانده بودم کلا که این نیروگاه بدریخت مثلا کجایش زیباست؟ و حالا فکر می کنم این تعریف خوبی برای یک باستان شناس معاصر باشد، کسی که از نیروگاه برق آبی بیش از چشم انداز طبیعی لذت می برد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6097496784253465728?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6097496784253465728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6097496784253465728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/01/blog-post_06.html' title='باستان شناس معاصر'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6506092118472704727</id><published>2010-01-04T08:05:00.000-08:00</published><updated>2010-01-04T08:26:07.943-08:00</updated><title type='text'>سلام، فلوریدا</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S0IWHN3qP-I/AAAAAAAAAPo/nbHJm2wq-k4/s1600-h/DSCF5616.JPG"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 240px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5422921214545510370" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S0IWHN3qP-I/AAAAAAAAAPo/nbHJm2wq-k4/s320/DSCF5616.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S0IV-aBvr3I/AAAAAAAAAPg/LVodlusum00/s1600-h/DSCF5613.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 240px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5422921063190212466" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S0IV-aBvr3I/AAAAAAAAAPg/LVodlusum00/s320/DSCF5613.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;فکر کنم اینجا قشنگترین جایی است که تا حالا دیده ام...24 ساعت طول کشید تا از نیویورک برسم به آملیا، جزیره آملیا. خیلی خسته بودم و چون کسی نیست که بهش غر بزنم دو ساعتی توی راه به خودم غر زدم که نونت کم است یا آبت که شوهر و بچه را ول می کنی می آیی توی دیار غربت، توی سرما و بیست و چهار ساعت را توی فرودگاه می گذرانی. ولی وقتی رسیدم حالم بهتر شد. آملیا یک جزیره کوچک به صورت یک پیشروی توی اقیانوس است و آنقدر زیباست که نمی دانی کدام ورش را نگاه کنی، به ما که مهمان همایش هستیم هرکدام یک آپارتمان- ویلا می دهند که ویویی دارد به اقیانوس و همه چیز داخلش سبز و طلایی است و من تنها نمی دانم با این آپارتمان گنده و دو اتاق خواب و سالن پذیرایی اش چکار کنم. ضمنا امروز که یک روز پیش از همایش است کارتی به من دادند که می توانم بروم گلف بازی کنم . من که گلف بلد نیستم ولی فکر می کنم اینجا جایی است که افرادی از طبقه اقتصادی بالا زندگی می کنند و دیدنش بد نیست. کنفرانس یک کانال تلویزیونی هم دارد که می توانی بنشینی توی همین آپارتمان و به خودت زحمت رفتن تا سالن کنفرانس را ندهی و سخنرانی ها را ببینی ....و سرعت اینترنت آنقدر بالاست که می شود هم زمان از وب هم دید...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آدم متحیر می ماند، ما نتوانستیم یک همایش سه روزه با ده پانزد نفر مهمان را جمع کنیم...اینها چطور هفتصد هشتصد مهمان را توی این جزیره که هر کدام ویلایشان یک طرف است مدیریت می کنند!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آدم زیاده عذاب وجدان می گیرد...در آن سر دنیا نمایندگان مردم! کشورمان با زحمت و عرق ریزی لایحه نوآورانه و پست مدرن "اعدام محارب در پنج روز" را به مجلس ارائه می دهد و من به عنوان یک نفر آدم فرهنگی! عوض کمک به آنها و احیانا ارائه اعدام محارب در سه روز باید پاهایم را کنار اقیانوس بندازم روی هم ، آب پرتقال بخورم و از اینترنت سخنرانی نگاه کنم...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;عکسها (آپارتمانم)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6506092118472704727?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6506092118472704727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6506092118472704727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='سلام، فلوریدا'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S0IWHN3qP-I/AAAAAAAAAPo/nbHJm2wq-k4/s72-c/DSCF5616.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-7005672184634900489</id><published>2010-01-02T15:26:00.000-08:00</published><updated>2010-01-02T15:38:40.666-08:00</updated><title type='text'>NEW MUSEUM</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Sz_Yw0vh6iI/AAAAAAAAAPY/Zb-RwVe0GAc/s1600-h/DSCF5579.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 240px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5422290809680685602" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Sz_Yw0vh6iI/AAAAAAAAAPY/Zb-RwVe0GAc/s320/DSCF5579.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;موزه نوین موزه ای است که اگر نبود قاعدتا نیویورک قسمتی از پست مدرنیسم خود را کم داشت. موزه در 7 طبقه ساخته شده که شامل چهار طبقه گالری و یک طبقه نمایشگاه دائمی هنر پرفورمنس است. هنری که در این موزه نمایش داده می شود هنر اجرا، اکت آرت و پرفورمنس است ...اما شگفت انگیزترین چیزی که من در این موزه دیدم طبقه هفتم آن بود. طبقه هفتم موزه نو سالنی خالی و شیشه ای است که تنها چند شی مستطیل شکل شبیه نیمکت در آن قرار دارد. با ورود به این فضای شیشه ای که در کنار در ورودی نام هنرمند و سال ساختش قرار دارد...ناخودآگاه شروع می کنید به گشتن دنبال یک اثر معمولی. تقریبا همه بازدید کننده ها همین کار را می کنند. سوراخ سنبه های این سالن را می گردند و بعد ناگهان اثر هنری را جلوی رویشان می بینند...شیشه هایی که آن ورش یک شهر قرار دارد، نیویورک. اثر هنری همین است : نیویورک !, شما خیره می شوید به فضای شهر که اتفاقا چون موزه در یکی از محله های فقیرنشینش قرار دارد پر از زندگی است: گرافیتی ها، لوله های بخاری خیابانهای کثیف و دود. و در همین موقع شروع می کنید به عکاسی این شهر ، عقب عقب می روید و به یکی از همان مستطیلهای سفید تکیه می دهید و ساعتها به زندگی خیره می شوید...زندگی خودش یک جور هنر است ، نیویورک هم... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-7005672184634900489?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7005672184634900489'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7005672184634900489'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2010/01/new-museum.html' title='NEW MUSEUM'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Sz_Yw0vh6iI/AAAAAAAAAPY/Zb-RwVe0GAc/s72-c/DSCF5579.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3369440109312209557</id><published>2009-12-31T15:58:00.000-08:00</published><updated>2009-12-31T16:02:01.289-08:00</updated><title type='text'>موزه چیست؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Sz07UlADdCI/AAAAAAAAAPQ/RKQmesAnGZQ/s1600-h/m_80992.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 250px; DISPLAY: block; HEIGHT: 230px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5421554751139705890" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Sz07UlADdCI/AAAAAAAAAPQ/RKQmesAnGZQ/s320/m_80992.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به طور کلی تعریف موزه در نیویورک و به ویژه در موزه هنر مدرن با جاهای دیگر متفاوت است . موزه هنر مدرن علاوه بر آنکه موزه هنر مدرن است مکانی است که شما می توانید مبادرت به تهیه کلیه لوازم مورد نیاز جهیزیه خود از آن نمایید شامل قابلمه ، بشقاب و غیره البته با دیزاین درجه یک و اعلا.برخی نمونه های کالاهای یاد شده در بالا آورده شده است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3369440109312209557?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3369440109312209557'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3369440109312209557'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2009/12/blog-post_31.html' title='موزه چیست؟'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Sz07UlADdCI/AAAAAAAAAPQ/RKQmesAnGZQ/s72-c/m_80992.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5101712722655294991</id><published>2009-12-30T05:26:00.000-08:00</published><updated>2009-12-30T05:41:41.451-08:00</updated><title type='text'>درس گردشگری</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SztXogiKMWI/AAAAAAAAAPI/pt2AqI1GAsQ/s1600-h/20954_1295320257586_1067716873_912404_2931586_n.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 209px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5421022929910116706" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SztXogiKMWI/AAAAAAAAAPI/pt2AqI1GAsQ/s320/20954_1295320257586_1067716873_912404_2931586_n.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تمام این روزها فکر می کردم اینقدر توریست در نیویورک چکار می کند، گاهی ممکن است مجبور شوی بیش از سه ساعت توی صف بیاستی تا بلیط موزه گیرت بیاید تازه اگر بیاید. شهری که بازار مدش را از فرانسه می گیرد و مرکز خریدش از نوعی است که همه جای دنیا هست و دیسکوهایش هم همه جا پیدا می شود و معماری بیشتر شهر به ویژه قسمتهای مسکونی اش تقلید متوسطی از معماری قرن نوزده اروپاست...آیا مردم می آیند آسمان خراش ببینند یا برجهای داغون شده تجارت جهانی را؟ شاید من نمی فهمم جاذبه این شهر چیست؟ شهری که به دلیل ازدحام جمعیت بیشار جاهایش چندان تمیز هم نیست... موزه! خب درست است که نیورک دهها موزه دارد اما عاقلانه است که یک نفر همراه با خانواده از انگلستان یا مالزی بلند شود و پس اندازش را خرج کند بیاید موزه؟...آن هم الان که سالنهای مجازی موزه توی اینترنت هست؟ تازه حساب کنید یک خانواده طبقه متوسط در هر جای دنیا چقدر باید پس انداز کند تا بتواند از پس یک هفته توقف در نیویورک بر بیاید...چه چیزی در اینجا هست که مثلا توی پاریس یا لندن نیست؟...چه چیزی باعث می شود آدم از آن سر دنیا بلند شود بیاید توی این سرمای پانزده درجه زیر صفر، بلرزد و گردش کند؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دیروز که از خستگی روی پله های موزه متروپولیتن ولو شده بودم و داشتم آدمها را نگاه می کردم به همین سوال فکر می کردم، آدمها می آمدند و می رفتند، سرخ و زرد و سیاه و دورگه و چند رگه  بعضی هاشان به ساختار پیچیده موزه متروپولیتن می خندیدندو برخیهاشان به زبانی که من اصلا نمی فهمیدم زبان است یا آوایی ناخودآگاه حرف می زدند ، بلند، کوتاه و برخی هاشان مثل من ولو می شدند روی پله ها، دراز می کشیدند،، هوار می زدند، دنبال بچه ها می دویدند، همدیگر را می بوسیدند و از سرما هم می لرزیدند...و...حس کردم جواب سوالم را یافته ام، جاذبه گردشگری این شهر ، موزه نیست، خیابانهایی نیست که به دلیل وجود آسمانخراش سالی به دوازده ماه آفتاب را تجربه نمی کنند...برند زارا و اچ ام و دیور نیست، جاذبه این شهر "آزادی" است، "آزادی" از نوع پست مدرنش که هرکی به هر رنگی هویت و شخصیت دارد...آری اشتباه نمی کنم این همه آدم می آیند نیویورک "آزادی" از این شکل را برای چند روز هم که شده تجربه کنند...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5101712722655294991?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5101712722655294991'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5101712722655294991'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2009/12/blog-post_30.html' title='درس گردشگری'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SztXogiKMWI/AAAAAAAAAPI/pt2AqI1GAsQ/s72-c/20954_1295320257586_1067716873_912404_2931586_n.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3589393452918467699</id><published>2009-12-29T05:49:00.000-08:00</published><updated>2009-12-29T06:04:31.293-08:00</updated><title type='text'>رنج</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چیزی هست به نام وطن که هر جا می روی دنبالت می آید ...دلم برایش تنگ شده ...به همین زودی، آن عکسهای روز عاشورا و بدتر از آن عکس مردی با چشمهای خیس بدجور دلم را شکسته است،  خیسی چشمهای یک مرد که توی فرهنگ من به شدت دردناک است و حالا او مردی که هر ساختار سنتی پوسیده ای که تا حالا دم دستش رسیده شکسته، این یکی را هم خرد کرد ، مردانی که نمی گریند، مردان بی احساس بی اشک...حالا می شکند با عکسی از مردی با چشمان خیس...میر ما!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دیروز اشک مرا هم گرفت. داشتم می رفتم متروپولیتن که یکهو دیدم دیگر نمی توانم اشکهایم را نگهدارم، رفتم توی کلیسایی که همان نزدیکی بود، روی دیوارهای کلیسا با گلهای سرخ نوشته بودند شادی ، امید و عشق و صلیب طلایی روی محراب را هم غرق گل سرخ کرده بودند، فکر کردم خدا که اینجا و آنجا ندارد..نشستم روی یک نیمکت و تا جایی که توانستم گریه کردم، برای بدنهای پاره هموطنانم روی آسفالت سرد خیابانهای تهران، برای زنها و مردهایی که از امشب باید هزار دلیل و توجیه برای نبودن پدران یا مادران کودکانشان بیاورند، کودکانی که باور نمی کنند ، برای بچه هایی که ترس را پیش از شادی می آموزند و برای...همه زنان و مردان هموطنم با چشمانی خیس...نمی دانم چقدر آنجا ماندم، شاید خیلی کلمه خوبی باشد، آره خیلی ماندم..و وقتی داشتم وسایلم را برمی داشتم تا راهم را به سمت متروپولیتن ادامه دهم ، چشمم به انجیلی با ترجمه انگلیسی افتاد که روی نیمکت جا مانده بود...همینطوری بازش کردم: "انسان رنج می کشد ، او همچون کارگران کار می کند و رنج می کشد!"...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آری از همه انسانیت رنج نصیب من و هموطنانم شده...تولدت مبارک مسیح ! تولدت مبارک!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3589393452918467699?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3589393452918467699'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3589393452918467699'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2009/12/blog-post_29.html' title='رنج'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-4018848964659038508</id><published>2009-12-26T06:18:00.000-08:00</published><updated>2009-12-26T06:32:08.955-08:00</updated><title type='text'>سلام نیویورک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پس از 16 ساعت توی هواپیما نشستن و تبدیل شدن به گوشت چرخ شده ، نگرانی و دلتنگی برای همسر و فرزند و تنهایی،وارد یکی از بزرگترین فرودگاههای دنیا می شوی ، فرودگاهی که مقیاسهای ذهنیت در مورد اندازه ها را کمی اذیت می کند، با نگرانی توی گیت می ایستی و سعی می کنی آرام باشی با پاسپورتی که این سر دنیا ممکن است دردسر ساز باشد و پاهایی که درد می کند، این وسط دنبال یک ایرانی می گردی تا کمکت کند یا دست کم با زبانی آشنا تسلی ات دهد اما جز یونانی ها، ترکها، عربها و...پیدا نمی کنی ، هیچ کس هم وطنت نیست! ...و بعد ناگهان مواجه می شوی با پلیسهای فرودگاهی که کلاههای بوقی قرمز سرشان گذاشته اند و به مردم کریسمس را تبریک می گویند...پلیسی که کلاه بوقی سرخ دارد و پاسپورتها را چک می کند، می پرسد "From Iran"  و من می گویم "Yes" در یک لحظه دلهره می آید سراغم و فکر می کنم الات دردسر پاسپورت ایرانی داشتن شروع می شود، اما پلیس مذکور در حالی که سعی می کند عکس مرا با عکس توی پاسپورت تطبیق دهد دوباره می پرسد "Iran?, Ok" وبا لهجه عجیبیی ادامه می دهد "Ya Hussein" از لهجه اش خنده ام می گیرد ، او هم می خندد...و اینگونه بود که ترس عمیق من به آرامش تبدیل شد...فکر کنم این تصویر "پلیسهایی با کلاه بوقی" تا ابد از کشوری که واردش شدم توی ذهنم باقی بماند!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-4018848964659038508?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4018848964659038508'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4018848964659038508'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='سلام نیویورک'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-335123712162710054</id><published>2009-10-10T05:32:00.000-07:00</published><updated>2009-10-10T05:36:28.550-07:00</updated><title type='text'>ساختارهای سنتی - عرفی و مناظره 13 خرداد 1388</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/StB_suZMZfI/AAAAAAAAAOk/mGDwmAvslVw/s1600-h/L00908514278.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5390949160307156466" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 225px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/StB_suZMZfI/AAAAAAAAAOk/mGDwmAvslVw/s320/L00908514278.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حتما خواهید گفت ، ای بابا تو دیگه کی هستی که چهار ماه بعد از آن مناظره!!!کذایی یادت افتاده در موردش چیز بنویسی!!!راست می گویید اما بعضی موضوعات در طول زمان پخته می شوند و در مورد من هم این روزها تازه مغزم دارد برخی ابژه ها را به هم مربوط می کند و حالا می خواهم این ابژه های به هم مربوط شده را برای شما هم بگویم، لطفا حوصله کنید:&lt;br /&gt;1- هزاران سال است که ما،اقوام گوناگون ایرانی و غیر ایرانی با ادیان و تفکرات متفاوت، در گستره ای که نام سیاسی اش ایران است می زییم ؛ زمان در فرایندی دراز مدت ،ما را به تعاملی پایدار رسانده است. ممکن است در مورد هم جک بسازیم یا برخی صفات قومی یکدیگر را موضوعی برای شوخی قلمداد کنیم اما در عین حال با هم روابطی چون تجارت، ازدواج، دوستی و... برقرار می کنیم و در مواقعی که خطر ، انسجام ساختاری ما را تهدید کند به یکباره تشکلی منسجم تشکیل می دهیم. به نظر من در فرایندی طولانی ما توانسته ایم ساختارهای فرهنگی مشترکی کسب کنیم که همان ساختارهای مشترک علی رغم تفاوتها امکان تعامل ما را ایجاد می کند. همه ما از کودکی یاد می گیریم که "باید" به بزرگترهایمان احترام بگذاریم، این احترام شکلهای متعددی دارد و از دراز نکردن پا در جلوی شخص بزرگتر تا رعایت نوبت در غذا خوردن و امثالهم را شامل می شود، وقتی تازه زبان باز می کنیم یاد می گیریم که در زبان فارسی و زبانهایی که در ایران به آنها تکلم می شود برای هر کلمه مترادفهای گوناگونی وجود دارد. مترادفهایی که هر کدام در جلوی قشر یا فردی خاص قابلیت بازگویی دارد و هر چه دایره لغات ما بیشتر باشد، امکان استفاده از کلمات مختلف با معانی یکسان در شکلهای متفاوت زیادتر می شود. در نوجوانی می آموزیم که کلماتی که بار معنایی جنسی دارند را چگونه و از هر کدام در چه فضایی استفاده کنیم و یاد میگیریم که حتی مدرن ترین مردان در این سرزمین حریم خصوصی سفت و سختی دارند که در زبان عامیانه ناموس نام دارد و اصولا جز با اجازه شخص ایشان کسی را به این حریم راهی نیست.&lt;br /&gt;2- بحث من مشخصا در مورد میزان کاربردی بودن ساختارهای عرفی در این روزگار نیست، در مورد میزان ارزش هر یک از آنها هم نیست. نکته اصلی این است که عرف قوی و لاینفک فرهنگ ما ساختاری آموزشی است که به کودکان داده می شود و تا بزرگسالی همراه آنهاست. عرفی که حتی اگر لازم باشد با شرایط روزگار تغییر کند می باید چیز دیگری برای جایگزینی اش یافت. عرفی که مطمئنا نمی تواند یک شبه ،بدون مطالعه و پژوهش انسان شناختی و جامعه شناختی تغییر کند و البته نکته بسیار مهم این است که اگر در فرایندی تدریجی تصمیمی جمعی مبنی بر تغییر آن گرفتیم، چه کسانی می توانند آن را تغییر دهند، اشخاص یا کلیت جامعه؟ با چه ابزاری؟ با چه ساختار جدیدی؟. مسلم است که همین عرف گرچه انتقاداتی شدید بر آن وارد است(و به نظر من مهمترین انتقاد وارد بر آن فسیل شدن در زمانی اش است) به هر حال گرامر رفتاری ماست که امکان پیش بینی رفتارهایمان را برای طرف مقابل رابطه فرای قومیت و مذهب فراهم می کند.&lt;br /&gt;3- برگردیم به مناظره! روز 13 خرداد بین آقایان مهندس موسوی و احمدی نژاد.آقای احمدی نژاد در این مناطره احتمالا به عمد ساختارهای عرفی جا افتاده و پذیرفته شده توسط همگان را مورد هجمه قرار داد. او به سادگی احترام به بزرگتر (چه به لحاظ سنی، تجربه و..) را زیر پا گذاشت و از کلماتی استفاده کرد که عموما در مواجهه با افراد زیر دست استفاده می شود یا اصلا استفاده نمی شود (بگم؟بگم؟- من به شما خیلی علاقه دارم!!!) و سرانجام حریم شخصی سوی دیگر مناظره را مخدوش کرد (ارائه مدارک!!!در مورد دکتر رهنورد). به نظر می رسد که در دو سوم آغازین مناظره آقای موسوی بیشتر مشاهده گر این هجمه علیه عرف بود، اما با تسلط بر ناخودآگاه و استفاده به موقع از ساختارهای سنتی و عرفی (که احتمالا بر آنها اشراف دقیقی دارد) در لحظات پایانی مناطره توانست از هجمه حریف سلاحی در مقابله با او بسازد،سلاحی که به نهایت کارآمد بود (یک نکته خیلی جالب این بود که در روزهای بعد در بحثهای پراکنده ای که با برخی جوانان و دانشجویانم در مورد مناظره داشتم ، به اتفاق "غیرتی شدن "آقای موسوی و "بالا آمدن رگهای گلویش" را تحسین می کردند، نکته ای که در واقع نشانگر نفوذ ساختارهای عرفی ما در ناخودآگاه جوانانی حتی با ظاهر بسیار مدرن است). آیا آقای احمدی نژاد آگاهانه راهکاری اتخاذ کرده بود تا حریف را عصبی و پرخاشگر کند؟ آیا مشاوران وی از چنان دیدگاه انسان شناختی (anthropologic) برخوردارند که آموزشهای ناخودآگاه دوران کودکی و تاثیر آن در ضمیر خودآگاه را به او یادآوری کرده بودند؟ یا او تصمیم به برنده شدن گرفته بود حتی به قیمت نابود کردن ساختار عرفی جامعه ما در مقابل ملیونها بیننده؟. از نظر من جواب هر کدام از پرسشهای فوق مثبت باشد فرق چندانی در نتیجه نمی کند...نتیجه همان است! ساختار سنتی- عرفی ما به ناگاه مورد هجمه قرار گرفت، ساختاری که هجوم به آن، آن هم به یکبارگی و بدون در نظر گرفتن شرایط جامعه مسلما عوارض بیشتر و پایدارتری نسبت به هجمه به یک فکر یا ساختار مخالف سیاسی داشته است. هجمه ای که مجوز آن در همان شب توسط نماد قشری از جامعه ارائه شد و البته این مجوز به کار هم گرفته شد. چنانچه در روزهای بعد ما با چشمان گشاده از فرط تعجب شاهد توهینهای مکرر شخصی (توهین نه نقد!!!) به سران طیف مقابل سیاسی بودیم و البته این توهینها قشر متوسط جامعه که مشغول تلاش برای دستیابی به اهداف سیاسیشان بودند را در بر می گرفت.. .. مسئله جالب این است که احتمالا آقای احمدی نژاد خود متوجه اشتباه عمیق خود در بکارگیری حریم شخصی آقای موسوی و عصبانی کردن او شد ، چنانچه با مطرح کردن چاپ عکس همسرش در روزنامه اعتماد (ایشان گفت: اعتماد ملی!) به گونه ای سعی در انداختن توپ در زمین رقیب کرد، یعنی رقیب نخست رویه ورود به حریم خصوصی مردانه را آغاز کرده ، راهکاری که شکل و نوع و زمان استفاده از آن بسیار دیر و بی نتیجه بود...و البته پرسش دیگر و مهمتر این است که این راهکار آیا تنها راهکار شخص آقای احمدی نژاد است یا راهکار یک قشر از جامعه؟&lt;br /&gt;4- روز قدس وقتی مشغول سیر آفاق و انفس در اطراف میدان انقلاب بودیم ، تعدادی از نیروهای بسیجی که شامل تعدادی بیشتری زن و چند مرد جوان بودند وارد صفهای "سبزها" شدند و شروع کردن به فریاد زدن شعارهای خودشان. این عمل با اعتراض تعدادی از جوانان "سبز" مواجه شد ، در یک اقدام ناگهانی یکی از زنان مذکور در جواب به جوانان طیف مقابل جمله ای را به کار برد که اینجانب در این نوشته از بازگو کردن آن به دلیل بار عامیانه ، بی ادبانه و بسیار جنسی کلمات آن معذورم...بازگویی کلمات این جمله توسط یک زن و آن هم زنی (با توجه به ظاهر و طیف سیاسی) سنتی و آن هم در تقابل با مردان و البته زنان طیف دیگر، ضربه فکریی بود که مرا وادار کرد به ریشه های افت ساختاری عرف ما دست کم در یک قشر در جامعه بیاندیشم. گزارشهای دیگران از رفتارهای پراکنده طیف مقابل هم چنین فرضی را پررنگتر می کند. دست انداختن در روسری دختران، لمس بدن آنها در درگیریهای خیابانی، توهینهای جنسی به زنان و مردان ، توهین به حریم خصوصی و به ویژه زنان خانواده مردان سویه دیگر و...گزارشهایی است که هر روز در وبلاگهای مختلف می خوانیم و تماما می تواند نشانه هایی باشد از تخریب یکباره ساختار عرفی جامعه ما در قشری که احتمالا هیچ جایگزین کارکردی دیگر برای عرف در ذهنشان وجود ندارد؛ جایگزینیی که در فرایندی دراز مدت می توانست به بازآموزی ما از مذهب، فرهنگ ، مدرنیسم و پست مدرنیسم بیانجامد، امروز حداقل در افراد طبقه اقتصادی- اجتماعی پایین قشری از جامعه، بروزی جز خشونت بی ساختار و افسار گسیخته نیافته است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-335123712162710054?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/335123712162710054'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/335123712162710054'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2009/10/13-1388.html' title='ساختارهای سنتی - عرفی و مناظره 13 خرداد 1388'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/StB_suZMZfI/AAAAAAAAAOk/mGDwmAvslVw/s72-c/L00908514278.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-104574532882165110</id><published>2009-09-23T04:48:00.000-07:00</published><updated>2009-09-23T04:50:54.774-07:00</updated><title type='text'>آن سالها...این سالها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="left"&gt;به مریم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="left"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;خوب یادم نمی آید کی...ولی فکر می کنم روزی از روزهای مهرماه 1365بود که یک شب دایی ام به خانه ما آمد در حالی که چیزی را توی یک پارچه بزرگ پیچیده بود. من وسط هال خانه خودم را زده بودم به خواب ...مادرم و دایی ام پچ پچ می کردند. مادرم آن پارچه و محتوی اش را توی انباری گذاشت و درش را قفل کرد. خیلی غیر طبیعی نبود که من همان شب یواشکی رفتم سراغ پارچه و چیزی که تویش بود. وسیله ای بود که تا آن شب ندیده بودم، دهان!!!بزرگی داشت و پشتش چند سیم بود...صبح به مادرم گفتم که دیشب خواب نبوده ام ، آن وسیله را دیده ام و اصرار کردم بگوید چیست. مادرم که انگار ترسیده بود به من گفت که این وسیله ای است که تویش فیلم نگاه می کنند و تاکید کرد که توی مدرسه اصلا نباید از دهانم در برود که ما یا دایی ام "ویدیو" داریم، وگرنه کمیته می آید ما را می برد... واقعیت این است که من در مدرسه به دوستانم گفتم که ما "ویدئو" داریم و یکی دو تایشان هم "اعتراف کردند" که آنها هم توی خانه شان از این دستگاهها دارند.&lt;br /&gt;سالهای دهه 1360 اینطوری بود...&lt;br /&gt;به ما که بچه بودیم یاد می دادند که آدمها به طور کلی دو دسته اند، دسته ای که می توان جلوی رویشان حرف زد و دسته ای که نمی شود. اگر با هوش بودیم خودمان هم توانایی ایجاد چنین دسته بندی را پیدا می کردیم وگرنه باید مثل شعرهای توی کتابهای درسی اسامی را حفظ می کردیم. گاهی از تعجب دهانمان باز می ماند و آن وقتی بود که خود پدرها و مادرها از قوانینی که خودشان وضع کرده بودند تخطی می کردند و می گفتند ولش کن از بس ساکت بودم خفه شدیم!!!&lt;br /&gt;سالهای دهه 1360 اینطوری بود...&lt;br /&gt;و ...ما در چنین جوی بزرگ شدیم....جوانی مان در سالهای 1370 گذشت. در سالهای نخست دانشجویی از ترس حتی سلام هم را جواب نمی دادیم و مجبور بودیم دوستهایمان را مثل خلافکارهای توی فیلمها دائما تست کنیم. ترس، از کمیته انضباطی، بسیج دانشجویی و تذکرات هر روزه . گروه آموزشی ما آزادتر بود، کسی از دانشجوی رشته باستان شناسی توقع کار سیاسی نداشت...همان خاک بازی ما را بس....و بعد، سالهای دهه 1380، سالهای نشریات دانشجویی و شعارهای داغ، سالهای رنگ،روسریهای صورتی و سرخ و...رنگ.&lt;br /&gt;سالهای خفگی و سکوت دهه های 1360 و 1370 کار دستمان داد!!!شدیم آدمهایی که از هم می ترسیدیم، پشت سر هم همه چی می گفتیم و جلوی هم سکوت...به قول مریم، یکهو پاشیده می شدیم توی صورت هم. در تمام این سالها بیشتر از هم بدمان می آمده تا خوشمان. جوری کارهای همدیگر را نقد کرده ایم که انگار کتابخانه دانشگاه استنفورد در اختیارمان است و شبکه اینترنتی دانشگاه هاروارد. اصلا انگار بیشتر همدیگر را نقد می کنیم تا پژوهشهایمان را...این وسط دانشهای انسانی له شدند...دانشهایی که پیشرفتشان مدیون بحث و نقادی آزادانه است. توی دانشگاه چنان "وهم" در ما نهادینه شده که حتی دیگر به اینکه اتاقهایمان و دیوارهایشان موش و گوش دارند هم فکر نکرده ایم. با هم حرف نمی زنیم ،هرگز همدیگر را برای نوشیدن چای وکمی گپ حتی از نوع حرفه ایش دعوت نمی کنیم...وای بر ما...&lt;br /&gt;روزی که برای اولین بار بیانیه 11 مهندس موسوی را می خواندم، دقیقا چرایی توصیه اش به جمع شدن کنار هم و تشکیل جمعهای خانوادگی و دوستانه را نفهمیدم اما بعد با کمی دقت به خودم و روابط محدودم با خویشان و دوستانم متوجه شدم این توصیه چه معنایی می دهد: تغییر شرایط بسته مان از آنچه در دهه های پیش دچارش شدیم...&lt;br /&gt;و روزی که دکتر بهشتی دستگیر شد، این مطلب را "درک کردم". من ایشان را بارها دیده ام، مثل غریبه ها از کنار هم رد شده ایم و تنها به سلام آقای دکتر، سلام خانم دکتر، رضایت داده ایم. بی آنکه حتی یکبار من که کوچکترم کله ام را بالا بگیرم و ببینم همکار محترمم حالش چطور است...وای بر ما...&lt;br /&gt;و حالا من به عنوان یک ایرانی...یک ایرانی که تمام آن سالها را و این سالها را تجربه کرده و تجربه می کند...تصمیمم را گرفته ام...از تمام کسانی که در این سالها به جای کارشان خودشان را نقد کرده ام معذرت خواهم خواست...با "امید " به اینکه مرا ببخشند، شاید برای شروع بد نباشد!!! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-104574532882165110?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/104574532882165110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/104574532882165110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2009/09/blog-post_23.html' title='آن سالها...این سالها'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8984881076957807277</id><published>2009-09-03T02:04:00.002-07:00</published><updated>2009-09-03T02:08:35.614-07:00</updated><title type='text'>دایره قربانی و متجاوز...</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Sp-HI-RPEuI/AAAAAAAAAOc/9a1AQtPNolk/s1600-h/face.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5377165068327654114" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 164px; CURSOR: hand; HEIGHT: 239px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Sp-HI-RPEuI/AAAAAAAAAOc/9a1AQtPNolk/s320/face.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تابلو تجاوز- اثر رنه مگریت&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نخستین واکنشم در برابر شنیدن خبر تجاوز به دوستان و هموطنانم در زندان "خشم" بود، خشم از عرفی که قربانی را وادار به سکوت می کند، خشم از انسانهایی که تنها تصورشان از آدمی دیگر "خرد کردن" او به هر قیمت ممکن است. و بعد..."ترس" بود، ترس از آدمهایی که هر روز می دیدمشان در نقش راننده تاکسی، فروشنده سوپر مارکت و همسایه...آدمهایی که می توانند در شرایط غیر عادی دست به خشنترین عمل در حیطه تمام فرهنگهای انسانی بزنند: "تجاوز"! این ترس هنوز پس از گذشت روزها در من وجود دارد، گویی نهادینه شده است. ترسی که بازدارنده نیست اما بهت انگیز است، بهت آور از آن رو که گویی در جایی می زیسته ام که هیچ کس را نمی شناخته ام، یا بهتر بگویم ...بسیاری را نمی شناختم...بسیاری که به قیمت خرد شدن بسیاری دیگر از پوستین میش بیرون آمده اند.&lt;br /&gt;اما این روزها پس از فروکش کردن آن خشم مهارنشدنی ، به منزله یک پژوهنده رفتارها و راهکارهای انسانی به دایره ای می اندیشم که انگار در همه جا قابل مشاهده و تجربه است: دایره قربانی تجاوز و متجاوز!!! چه کسی قربانی است؟ شاید در وحله نخست بگویید این دیگر چه پرسشی است...معلوم است! آن فردی که به او تجاوز شده!!! درست است، اما بیایید کمی از دایره ای که درآن گیر کرده ایم، دایره خودمان و حوادث اخیر فاصله بگیریم . برویم توی فضا، از بالا و با نگاهی بلند مدت نگاه کنیم.&lt;br /&gt;آیا به متجاوزان دستور تجاوز داده شده است؟ نمی دانیم...شاید باید تاریخ قضاوت کند! اما به هر حال آنچه امروز مشخص است و حتی به تایید کمیته تفحص مجلس رسیده این است که این عمل جایی در جامعه ما انجام شده است!. برتولت برشت می گوید: "هیچ لحظه ای باشکوهتر از آن نیست که سربازی از فرمان قتل عام سرپیچی کند" راستش به نظر من حتی عمل به دستور در چنین موردی توجیهی بر قبح عمل انجام شده نیست و یک انسان می تواند و البته اختیار دارد حتی به بهای خونش هم چنین دستوری را انجام ندهد، هنوز آدمهای زیادی هستند که سربازانی را که از فرمان تیر در 17 شهریور 1357 سرپیچی کردند و آنها را که سرپیچی نکردند، به یاد می آورند.&lt;br /&gt;شاید بدتر از اصل موضوع تجاوز ،پس از تایید مواردی از آن ،توجیه این عمل توسط برخی از مسئولان است ، اینکه این جنایات را به اصطلاح آنها اغتشاشگران یا غیر اغتشاشگران به وجود آورده اند مطلبی سیاسی است که باید دادگاهها به آن بپردازند، اما اینکه چنین عملی در جامعه ای به شدت ایدئولوژیک و به هر حال توسط آدمهایی که در زمان مسئولیت همین مسئولان به دنیا آمده و بزرگ شده اند رخ داده ، بدیهی و شرم آور است؛ جامعه ای که آموزش و پرورش، بهزیستی و تمامی ارکان پرورش دهنده انسان در آن کاملا دولتی و در زیر مسئولیت همانهایی است که این اعمال را توجیه می کنند، همان مسئولینی که در فرایند "عورت انگارانه" کردن زنان دکترین ارائه داده اند...&lt;br /&gt;بگذریم... بیایید کمی به متجاوز و تجاوز فکر کنیم!&lt;br /&gt;آیا تجاوز شکنجه ای هدفدار است؟...شکنجه عموما به منظور اقرارگیری از متهم صورت می گیرد، خشونتی است غیر انسانی اما هدفدار. تجاوز چه؟ آیا هدفی در پشت آن است؟ آیا متجاوز با این عمل می خواهد از قربانی اقرار بگیرد؟ یا نه! ...می خواهد او را له کند! یا شاید هیچکدام...موجودی در بند اوست و حالا حس می کند می تواند عقده های درونی جنسی اش را تخلیه کند! نیروی غریزه قوی تر است و در آن سوی عقلش می گوید: "خب حالا کی حرفهای این زندانی را باور می کند؟ اصلا کی می داند آزاد می شود یا نه؟".&lt;br /&gt;در هر کدام از این صورتها متجاوز میلی جنسی به قربانی می یابد و این نشانگر نبود تعادل در غرایز و رفتارهای جنسی اوست. او انسان دیگر ، انسانی کاملا بی دفاع، را به عنوان موجودی تنها برای ارضای خواستهایش می خواهد، چه اهمیتی دارد چه سرنوشتی می یابد؟ خودکشی کند یا نکند؟ له شود یا نشود؟ درد بکشد یا نکشد؟ ...اینها به متجاوز ربطی ندارد، او در اینجا تنها و تنها خودش را می بیند و میلی غریب به ارضا شدن. ارضای چه؟ گیدنز (مبانی جامعه شناسی) می گوید متجاوزان عموما در هنگام تجاوز میل جنسی چندانی ندارند اما عمیقا میل به نشان دادن تسلط و قدرت خود پیدا می کنند، میلی که راهی برای ارضایش نمی یابند جز غلبه جنسی بر فردی دیگرو لذت بردن از عذاب کشیدن او...حتی اگراین نظر را هم بپذیریم متجاوز باز هم تنها و تنها خودش را در تنها و تنها لحظه کوتاه پیش رو در نظر دارد...&lt;br /&gt;متجاوز به هر روی چیزی از عشق و ترحم به منزله احساساتی انسانی نمی داند، او احتمالا نمی تواند آدم جلوی رویش را با نگاهی انسانی ببیند ، گزارشهای قربانیان در سایتها هم دقیقا همین را نشان می دهد. متجاوزان با توهینهای رکیک و خلاف عرف و فرهنگ به قربانی سعی در توجیه خودشان دارند" شما اصلا انسان نیستید!!!"&lt;br /&gt;و این آقای متجاوز! آیا همسری ندارد؟ اگر داشته باشد... آیا او هم قربانی تجاوز هر روزه همسرش نیست؟ واضح است که آدمی که به دیگری تجاوز می کند نمی تواند عاشق یا حتی وفادار به همسرش باشد. به هر حال به نظرم کمی بدیهی است که آدمی که به راحتی به آدمی دربند و بدون هیچ راهکار دفاعی تجاوز می کند، به همسرش که عرف ما و البته شرعمان اجازه هرگونه هتکی را نسبت به او داده...خب حتما تجاوز می کند...من فکر می کنم واضح است...همسران این متجاوزان هم قربانی اند...قربانیانی خاموش، قربانیانی که جامعه ما آنها را اصلا قربانی نمی داند!!!محکومان به حبس ابد...&lt;br /&gt;فرزندان آقایان متجاوز چه؟ آیا آنها قربانی نیستند؟ فرزندی که از مادری محکوم به قربانی بودن و دائم در ترس و پدری خشن و متجاوز به دنیا آمده باشد و توسط آنها بزرگ شده باشد،آیا می توانند امیال جنسی و روح متعادلی داشته باشد؟ ...امیدوارم که بتوانند...&lt;br /&gt;پس تا الان دو گروه قربانی به قربانی های توی بازداشتگاهها اضافه شد: همسران و فرزندان متجاوزان...و فرزندانی که بعدها از این فرزندان متولد خواهندشد...خط سیر قربانی ها و متجاوزان ادامه دارد!&lt;br /&gt;و خود متجاوز...آیا کسی او را دوست داشته است؟ آیا هرگز زنی یا مردی از اعماق قلبش به او محبت را آموخته است؟ آیا پدر خود او یک متجاوز نبوده است؟ آیا مادرش هر روز مورد تجاوز یا دست کم هتاکی و ضرب و شتم قرار نمی گرفته است؟...آیا او خاطره تجاوز کردن به انسان دیگر را هر روز به یاد نمی آورد؟ آیا او مداوما عمل خود را برای خودش توجیه نمی کند؟...&lt;br /&gt;نمی دانم، جواب این پرسشها سر درگمم می کند...شاید باید منتظر گذر زمان باشیم، آن روز که تاریخ هویت متجاوزان را برای ما فاش کند، آن روز که محاکمه شان کند و آن روز که روان شناسان از آنها بخواهند انگیزه و حسشان را بگویند...اما تا آن روز چه؟ به نظر من واضح است که اگر همه مان،همه ما انسانهایی که دستی در فرهنگ داریم، دستمان را به هم ندهیم و فکری نکنیم این دور قربانی ها ادامه خواهد یافت. ساختار اجتماعیی که سالها و سالها زیر آرامش ظاهری اش، زیر محکوم دانستن قربانی به جای متجاوز و وادار او به سکوت ، زیر ایمان اکتسابی اش و زیر پنهانکاری های مداومش، آدمهای متجاوز بسیاری پرورش داده، می تواند باز به بازتولید آنها بپردازد، شاید با شرایطی به مراتب بدتر،چرا که حالا برخی از آنها احساس خواهند کرد که می توانند به صورتی عیان تر و قانونی ترعقده هاشان را خالی کنند... آدمهایی که مثل موشهای رمان "طاعون" آلبر کامو می توانند سالها در سوراخ دیوارها و توی مبلها پنهان شوند و روزی بیرون بیایند.&lt;br /&gt;شاید باید به آنها یاد بدهیم تجاوز حربه ای بوده که فاش شدنش اسلحه بودنش را خنثی کرده است، که "شرافت ما با تجاوز تخریب نمی شود " ، شرافت ما جایی در عمق جان ماست و تو و تو!!! اگر می خواهی آن را بشکنی ...دست کم با تجاوز نمی شود!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8984881076957807277?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8984881076957807277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8984881076957807277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='دایره قربانی و متجاوز...'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Sp-HI-RPEuI/AAAAAAAAAOc/9a1AQtPNolk/s72-c/face.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6358491984336262527</id><published>2009-08-28T01:19:00.001-07:00</published><updated>2009-08-28T01:20:59.810-07:00</updated><title type='text'>ابژه های نسلی نسل من</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SpeTV3QBXcI/AAAAAAAAAOU/a1WEOIVMzgY/s1600-h/090615163009_demo08.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5374926684107660738" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SpeTV3QBXcI/AAAAAAAAAOU/a1WEOIVMzgY/s320/090615163009_demo08.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کلیدی‌ترین واژه‌ی بحث من، "ابژه‌ی نسلی"‌ست که کریستوفر بالس آن را چنین تعریف می‌کند: «ابژه‌های نسلی آن پدیده‌هایی هستند که برای ایجاد حس هویت نسلی به‌کار می‌بریم.» یا: «ابژه نسلی عبارت است از شخص، مکان، شیء یا رویدادی که از نظر فرد ، مبین نسل اوست و به‌یادآوردنش احساسی از نسل خود او را در ذهنش زنده می‌کند.» (ن. ك: كريستوفر بالس، ذهنيت نسلي، ترجمه: حسين پاينده، ارغنون، شماره 19، زمستان 1380)&lt;br /&gt;شاخصترین اتفاقی که سبب پیدایش ابژه های نسلی نسل من شده، انقلاب و حوادث پس از آن است. در دهه 1970 نسل جوانی که پدران و مادران نسل من بودند در تمامی دنیا دست به انقلاب می زدند: 1968-1969 در فرانسه، 1972آمریکا، تیان من در چین، کره و آمریکای مرکزی و جنوبی، انقلابهایی که راه را بر شکل گیری ساختارها و فراساختارهای پست مدرن باز کردند، انقلابهایی که اعلان جنگی علنی با destruction حاصل از مدرنیته و مدرنیسم بودند.&lt;br /&gt;حذف فیزیکی ساختارمندانه یا کورکورانه اپوزیسون داخلی ویژگی بارز انقلابهایی از این نوع بود که به منصه پیروزی سیاسی می رسیدند و بنابراین خود به گونه ای از یکسان سازی مدرن پیروی می کردند، یکسان سازیی که مشخصا در تضاد با آرمانهای پست مدرن است. علاوه بر یکسان سازی معمول در تمامی انقلابها، به نظر من انقلاب نسل پدران ما در ایران ویژگی منحصر به فردی دارد که بسیاری از ابژه های نسلی نسل من سربرآورده از آن است. به نظر می رسد انقلابهای دیگر جهان به یکسان سازی در حیطه سیاسی بسنده می کرده اند، حال آنکه در انقلاب ایران یکسان سازی در خصوص پدیده های انسانی بروز یافت و از این رو نه تنها در مورد فعالان سیاسی که در مورد تمامی آحاد مردم اعمال شد.&lt;br /&gt;یکسان سازی در ممنوعیت رابطه جنسی و مشخصا پدیده های جنسیتی شکلی بارز یافت. علی رغم آنکه بسیاری از پدران و مادران ما در دوران پهلوی تجربه ارتباطات گسترده اجتماعی پیش از ازدواج را داشتند، خود به شدت با هرگونه پدیده طبیعی جنسیتی در مورد فرزندانشان، نسل من، به مقابله پرداختند. تحریم جنسی و جنسیتیی که بارزترین ابژه نسلی نسل من را به ارمغان آورد: عشق پنهانی به جنس مخالف. به نظر من ویژگی منحصر به فرد انقلاب مادران و پدران ما "قانونی کردن ممنوعیت عشق" است.&lt;br /&gt;تجربه من در محیطی که درآن می زیم و دربین دوستانم نشان می دهد که قابلیت بازگویی عشق و تابوهای جنسی برای دو نسل پیش یعنی پدربزرگها و مادربزرگها بسیار بالاتر از پدران و مادران است. بسیاری از ما نخستین واژگان جنسیتی را از زبان والدین والدینمان شنیده ایم نه پدران و مادرانمان، گویی آنها به شدت در راهی که خود ساخته اند ثابت قدم هستند ، اگر آنها برای ساخت چنین تابوهایی هم قسم هستند، نسل ما و نسل پیش از آنها که نیست!!!.اکثر ما تجربه گله های دردمندانه والدینمان را داریم ، گله ازفرزندانی که نمی توانند قسمتهایی بارز از شخصیت انسانی خود را فدای پیمانهای نانوشته و نوشته نسل پیش کنند.&lt;br /&gt;ابژه خاص نسلی دیگر نسل من، جنگ است. شاید اینگونه تصور شود که جنگ ابژه مشترک نسل ما و نسل پدران ماست، اما تصوری که نسل ما از جنگ به منزله کودک داشته مسلما با تجربه مستقیم و درگیرانه پدران و مادران ما از جنگ متفاوت است.نسل من تجربه یتیم شدن یا نبود طولانی مدت پدران را داشته است، تجربه ساعتها ایستادن در صف توزیع کالاهای کوپنی همراه مادران،نگرانی بی وقفه زنان خانواده و دیدن پنهانی اشکهای مادرها را. نسل من مطمئنا در زمان جنگ درکی متفاوت از جنگ نسبت به بزرگسالان داشته است، اما به هر حال درکی داشته است: هنوز که هنوز است یادآوری صدای لرزان گوینده رادیو "خرمشهر آزاد شد" پشت مرا می لرزاند، تجربه ای که گویا در ناخودآگاه من رسوخ کرده است...هنوز که هنوز است گاهی جعبه های تلویزیونهای قدیمی مرا یاد آهنگ " ای لشکر صاحب زمان" می اندازد ...مطمئنا پدران و مادران ما آنگونه که ما آن روز سیاستمداران آن زمان را می فهمیدیم ، نمی فهمیدند . ما کودکانی بودیم که کودکیمان و یادآوری اش پر است از تجربه بزرگانه نسل پیشمان: جنگ، شهادت، ممنوعیت ، مادران سیاهپوش، آوارگی و...خون. نسل من با چنین تجربیاتی در جوانی ابژه های نسلی خشن تری پیدا کرد، ابژه هایی که علی رغم فراگیری اش خشونتش به حدی بود که ما اکثر اوقات جوانیمان را ایستادیم و مبهوت از پشت ویترین به آنها و عواقبشان خیره شدیم، پدیده های که شد خاطرات مشترک ما: کمیته انضباطی، گزینش....18 تیر1378.&lt;br /&gt;و حالا بزرگ شده ایم...با ابژه های نسلیی که بار روانیی بسیار بیش از یک نسل را برای تحمل می طلبد. کدام یک از شما هم نسلان من ! بوده اید که گاه در تنهایی بر آنچه بر ما، نسل ما، گذشته نگریسته باشید؟ نسل کم توقعی که به حقوق بسیار اولیه انسانی مثل حق عشق ورزیدن یا داشتن سایه ای بالای سر با نام پدرقانع بوده است.&lt;br /&gt;خصیصه مشترک بسیاری از ابژه های نسلی نسل من آن است که پدیدآورنده اصلی آنها نسل پیش بوده است. ظاهرا عاملیت پررنگ نسل پیش همواره عاملیت کم رنگ ما را تحت الشعاع قرار داده است، تا این روزها...که نسل من در تصمیمی جمعی و البته نه از پیش تعیین شده ابژه های نسلی خویش را خود انتخاب کرد. نکته جالب اینکه نسل من، مردانی از نسل پیش را به منزله بزرگترین ابژه ها و البته سوبژه های خود انتخاب کرده است. مردانی که جز تصویر بسیار کمرنگی از سیاست دوره جنگ، نقل قولهای پدران و مادران یا تصاویر پراکنده تلویزیونی نقش بسته در ذهن ما برایمان یادآور خاطره پررنگی نبوده اند. مردانی که یک دستشان در گذشته است و یک پایشان در آینده. قناعت نسل ما در همین انتخاب هم مشخص است، آنجا که دستهایمان را به سوی مردانی از نسل پیش دراز کردیم. گویی بزرگوارانه پذیرفته ایم که آنها در دهه های ششم و هفتم عمرشان تغییر کرده و تمامی اشتباههایشان را پذیرفته اند.آنها برای ما نماد هستند، نمادی از انقلابی که کردند و می توانست نتایج بسیار پیش برنده تر و پست مدرن تری داشته باشد و نداشت ،نمادی از جنگ، جنگی که خاطره ابدی نسل من است،نمادی از پدرانی که می شد باشند و نبودند، نمادی از نسلی به نهایت آرمانگرا که برای ساختن جهان، خانه اش را ویران کرد، نمادی از تابوهای عجیبی که ساختند تا ما را کنترل کنند و نمادی از شکست... نمادی از شکست تابوهایی که ساختند تاسایه اش زندگی ما را سیاه کند و...خود مجبور به شکستنش شدند... و امروز نسل من خودآگاه یا ناخودآگاه دارد جنگ تاریخی با نسل پیش را به پایان می رساند...شاید چون تجربه تاریخی اش به او یادآور شده که جنگهایی بزرگتر در راه است!&lt;br /&gt;من فکر می کنم مهمترین ابژه نسل من در هر جای این معادله که ایستاده، راست یا چپ، تنها سخنی کلیدی است،جمله هایی که نسل من به بهای خون خود بر آن پافشاری می کند؛ اینجا، در این لحظه از تاریخ جای ما و بزرگترهایمان عوض شده است، اینک این ما هستیم که نسلی را که زندگی ما را به خاطر آرمانخواهی اش از یک زندگی عادی به دایره ای از درد و فاجعه تغییر داد، می بخشیم: ...پدرها، مادرها...نسل پیش از ما...اگر شما نتوانستید موفق شوید شاید با هم بشویم...دستمان را بگیرید!...ما شما را بخشیده ایم...بخشیده ایم!..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6358491984336262527?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6358491984336262527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6358491984336262527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2009/08/blog-post_5774.html' title='ابژه های نسلی نسل من'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SpeTV3QBXcI/AAAAAAAAAOU/a1WEOIVMzgY/s72-c/090615163009_demo08.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-891160040660626562</id><published>2009-08-27T01:48:00.000-07:00</published><updated>2009-08-27T01:51:57.927-07:00</updated><title type='text'>طالوت و داوود اثر کاراواجیو</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SpZJFRlG7zI/AAAAAAAAAOE/8ZgmTYMW1FY/s1600-h/caravaggio.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5374563560280485682" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 291px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SpZJFRlG7zI/AAAAAAAAAOE/8ZgmTYMW1FY/s320/caravaggio.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نخستین بار که این نقاشی(داوود و طالوت) را دیدم ...از وحشت لرزیدم! توهم و درد با هم در این فضای تاریک جمع شده است. سر بریده شده پرتره نقاش است:مایکل آنجلو میسی کاراواجیو(Micheangelo Meisi Caravaggio)، نقاشی از سبک باروک که چندان در ایران شناخته شده نیست. براستی چرا او خود را اینگونه به تصویر درآورده است؟ به شکل طالوت ، طالوتی که سر بریده اش در دستان داوود ، داوود مغموم از پیروزی مشاهده می شود. داوود از درون تاریکی بیرون آمده، تاریکیی که شاید "تاریخ" باشد و آنگونه غمگین سری را در دست گرفته، سر کاراواجیو را.&lt;br /&gt;نقاشی های کاراواجیو همگی واجد یک خصیصه اند، خشونتی عریان و وحشی در آنها مشاهده می شود، خشونتی دردآور که زن و مرد نمی شناسد. در تابلوی سالومه، زن از سر دست گرفتن سر یوحنا غمگین اما نه چندان ناراحت است، جودیت بدن هولفرنس را تکه تکه می کند و در صحنه ای دیگر مریم مقدس "مرده" است...پوست بدنش به سبزی گراییده و حواریون در اطراف او اشک می ریزند، تابلویی که میزان دهشت آوریش به حدی بود که کلیسای سفارش دهنده آن را پس فرستاد.&lt;br /&gt;کاراواجیو تنها هشت سال پس از درگذشت میکل آنژ در ناپل به دنیا آمد(1573م.)... اما در نقاشی های او برخلاف آنچه میکل آنژبه تصویر درآورده، خدا از آسمان به زمین آمده است. مسیح آرمانی نقاشان نخست رنسانس به مردی در نیمه تاریکی- روشنایی تبدیل شده که بر سر گناهکاران قمارباز فریاد می زند(نقاشی قماربازان)، مسیح در نقاشی های او انسانی است که ویژگیهای انسانی اش پررنگتر از خصایص الوهی اش تصویر شده است.&lt;br /&gt;کاراواجیو تنها 37 سال زیست، عمر کوتاهی که درفقر ، بیماری شدید روانی ، تحت تعقیب بودن به اتهام قتل و مرگی دردآور گذشت. کاراواجیو به نظر من نخستین گام اومانیستی را در نقاشیهایش برداشت. گامی که در تاریک روشنی نقاشیهایش به مدرنیسم فلسفی می پیوندد. گویی آنجا که خود سر بریده اش را در دستان داوود تصویر کرده، مرگ روح انسان از همه جا رانده مدرن را پیش بینی کرده است، مرگی که نه به خواست خدا که به دست خود "انسان" رخ می دهد. آنجا که حتی داوود پیامبر پیروز بر انسان می گرید، بر مرگ رقت بارش.&lt;br /&gt;کاراواجیو، تصویرگری نقاشان رنسانس از شکوه انسان و رابطه اش با خدا، آدمهایی با ماهیچه های قوی و شاد از بودن در سایه دربار الهی را به زمین آورد و فقر، فحشا و دروغ را تصویر کرد. کاراواجیو حتی در نقاشیهای مذهبی اش هم حواریون را در حال مرگ یا با بدنهایی پاره پاره تصویر می کند...و به راستی چگونه انسانی ممکن است سر بریده خود را به تصویر بکشد؟ یک بیمار مازوخیست یا انسانی که به نهایت خودآگاهی از گناهانش رسیده است؟. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-891160040660626562?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/891160040660626562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/891160040660626562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2009/08/blog-post_27.html' title='طالوت و داوود اثر کاراواجیو'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SpZJFRlG7zI/AAAAAAAAAOE/8ZgmTYMW1FY/s72-c/caravaggio.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8984891236779424336</id><published>2009-08-21T10:36:00.000-07:00</published><updated>2009-08-21T10:40:06.563-07:00</updated><title type='text'>تقدیم به ازمه با عشق و نفرت</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/So7bthO_AjI/AAAAAAAAANI/juEqpZcZFEk/s1600-h/ForEsmeWithLoveAndSqualor.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5372472980561396274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 199px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/So7bthO_AjI/AAAAAAAAANI/juEqpZcZFEk/s320/ForEsmeWithLoveAndSqualor.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;از مهارتهای لازم برای باستان شناسان معاصر ، داشتن اطلاعات درباره شیوه های روایت است. به همین دلیل مطالعه رمانها و داستانهای مدرن و فرامدرن اصولا به باستان شناس معاصر می آموزد چگونه با داده های خود بازی کند و تفسیری قابل قبول به لحاظ زمانی و ترتیب ساختاری ارائه دهد.&lt;br /&gt;از جمله نویسندگانی که نثر و ساختار زبانی او می تواند به باستان شناسان کمک کند، جی.دی. سلینجر است. در داستانهای سلینجر عموما هیچ اتفاقی نمی افتد ، آدمها به زندگی معمولی خودشان مشغولند و خواننده از هواپیمایی که سلینجر می راند به زندگی سوژه ها چشم می دوزد. روش او در نزدیک شدن به سوژه ها شبیه باستان شناسان است، او نخست به دقت تمامی داده های مادی مربوط به سوژه را توصیف می کند و بر همین اساس خواننده به تدریج خود به شرایط اجتماعی- اقتصادی و مسائل فردی سوژه نزدیک می شود.&lt;br /&gt;خواندن داستان "تقدیم به ازمه، با عشق و نفرت"(البته ترجمه فارسی اش هم در دسترس است) را به همه علاقه مندان به باستان شناسی معاصر پیشنهاد می کنم. داستانی که در واقع نوعی بازی با زمان، ابژه و سوژه است و خواننده سرانجام نمی فهمد که روایتی واقعی را می خواند یا داستانی را که بر مبنای تخیل نوشته شده است.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8984891236779424336?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8984891236779424336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8984891236779424336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='تقدیم به ازمه با عشق و نفرت'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/So7bthO_AjI/AAAAAAAAANI/juEqpZcZFEk/s72-c/ForEsmeWithLoveAndSqualor.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-855212025541210249</id><published>2008-12-26T00:14:00.001-08:00</published><updated>2008-12-26T00:21:45.440-08:00</updated><title type='text'>این بنا چرا خراب شده است؟...</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SVSTUK-Bz9I/AAAAAAAAAMM/IFrnKDCdtQ0/s1600-h/m+121.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5284010237563621330" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 221px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SVSTUK-Bz9I/AAAAAAAAAMM/IFrnKDCdtQ0/s320/m+121.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SVSTFppgJvI/AAAAAAAAAME/N9GnnlniCuY/s1600-h/l+001.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5284009988100990706" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SVSTFppgJvI/AAAAAAAAAME/N9GnnlniCuY/s320/l+001.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;برگردیم به کویت، بنای دیوانیه، ... این بنا چرا خراب شده است؟... در اولین دیدارمان از دیوانیه تیر سوخته چوبی سقف نظرم را جلب کرد...حتما این بنا سوخته است، اما آیا سوختن مسبب تخریب بنا شده است؟...از همراهمان که مهندس شهرسازی بود پرسیدم او گفت" که تا آن روز نمی دانسته که دیوانیه سوخته است و اصلا هیچ چیز در مورد تخریب آن نمی داند!" گرچه این جواب آن هم از سوی یک مهندس برایم کمی شگفت آور بود اما در روزهای بعد به پاسخهایی با این مضمون عادت کردیم.&lt;br /&gt;همان روز خانم اورین (یک کویتی انگلیسی الاصل) که مهندس معمار است و معتقد است بیشترین پژوهش را در مورد بنا انجام داده به دیوانیه آمد، از او پرسیدم که چرا آثار سوختگی در دیوارها مشاهده می شود، او با قطعیت گفت که بنا در دوران جنگ عراق- کویت بمباران شده است و جز این هیچ دلیل دیگری نمی تواند مسبب تخریب بنا شده باشد..&lt;br /&gt;چند روز بعد آقای توپ (اسمی که من و مریم به دلیل اضافه وزن بیش از حد بر او گذاشته بودیم) نفس نفس زنان و با کمک سه کارگر از پشته های خاک بالا آمد، گمانه ما در حال رسیدن به کف بود. از او در مورد آتش سوزی در دیوانیه پرسیدم و او گفت در کویت تمام تخریبها را به جنگ نسبت می دهند و اصولا این ادعاها را باور نکنیم. دو روز بعد یکی از مدیران وزارت فرهنگ برای بازدید کار ما آمد و در جواب پرسش چگونگی تخریب فقط سکوت کرد.&lt;br /&gt;روزی که گمانه 1 دیوانیه به کف دوم رسید، شهاب تنها باستان شناس کویت، برای بازدید کار ما آمد و من از او در مورد بمباران احتمالی دیوانیه پرسیدم و او گفت که در کویت هیچگاه دلایل فرهنگی و اجتماعی را احتساب نمی کنند و از این رو این حرفها قابل اعتماد نیست....&lt;br /&gt;...مریم از پایین گمانه(حدود 3 متر پایینتر از سطح) فریاد زد اینجا پر از اشیای سوخته است. کف موزائیکی کاملا سوخته بود، موکت ذوب شده بود، خب قاعدتا آتش سوزی از پایین ساختمان شروع شده بود. داده های بعدی و نیم سوخته بودن داده های طبقه بالا نشان دادکه به احتمال زیاد ماجرا اینگونه بوده و آتش سوزی از قسمتی از پایین ساختمان شروع شده است، دو روز بعد مریم در گمانه 2، قسمت زیرین یک راکت را شناسایی کرد که نشان داد ساختمان واقعا بمباران هم شده است. حالا می توان دو فرض را طرح کرد اول اینکه ساختمان پیش از بمباران و زمانی بین 1980-1990 پیش از جنگ سوخته و سپس بمباران شده و دوم اینکه بمب از نوعی بوده که پس از اصابت به کف مسبب آتش سوزی کف ساختمان و دودزدگی و سپس تخریب سقف طبقه بالا شده است...&lt;br /&gt;از ترک و تخریب دیوانیه تنها 18 سال می گذرد اما هیچ کس دقیقا نمی داند چرا تخریب شده است، حتی ما، باستان شناسان معاصر، هم می باید پس از آزمایش دقیق بمب شناسایی شده و اشیای سوخته شناسایی شده بر روی کف پاسخ این پرسش را بدهیم...خدا به ما رحم کند، حتی در دنیای معاصر آنقدر کار داریم که...حتی برای پرسشهایی که همه مان گمان می کنیم جوابشان را خیلی خوب و دقیق می دانیم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-855212025541210249?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/855212025541210249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/855212025541210249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/12/blog-post_26.html' title='این بنا چرا خراب شده است؟...'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SVSTUK-Bz9I/AAAAAAAAAMM/IFrnKDCdtQ0/s72-c/m+121.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-7138856103216073516</id><published>2008-12-25T01:12:00.000-08:00</published><updated>2008-12-25T01:18:28.871-08:00</updated><title type='text'>بم ...پنج سال بعد</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SVNPhMG5UcI/AAAAAAAAAL0/Ixxh4pf6xbM/s1600-h/Picture1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5283654219440148930" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 242px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SVNPhMG5UcI/AAAAAAAAAL0/Ixxh4pf6xbM/s320/Picture1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پنج سال گذشت...برای ما به سرعت باد و برای بمی ها به کندی گذر یک هزاره!!...همین&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-7138856103216073516?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7138856103216073516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7138856103216073516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/12/blog-post_25.html' title='بم ...پنج سال بعد'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SVNPhMG5UcI/AAAAAAAAAL0/Ixxh4pf6xbM/s72-c/Picture1.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-4911487949402908391</id><published>2008-12-19T03:59:00.000-08:00</published><updated>2008-12-19T04:03:41.601-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5281470282823008226" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 318px; CURSOR: hand; HEIGHT: 113px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SUuNPWNyf-I/AAAAAAAAALs/JHYWJ_d0I7k/s320/Original.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-4911487949402908391?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4911487949402908391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4911487949402908391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SUuNPWNyf-I/AAAAAAAAALs/JHYWJ_d0I7k/s72-c/Original.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-481114947444616109</id><published>2008-11-28T01:47:00.000-08:00</published><updated>2008-12-26T00:23:21.531-08:00</updated><title type='text'>نامه ای که پست نشد</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SS--oKpc5lI/AAAAAAAAALk/_o5GjjKXgp4/s1600-h/30325-20455.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;سلام استاد عزیزم،&lt;br /&gt;کیان (همانطور که شما می نامیدش به فتح ک) خوب است او همچنان که شما بارها گفته اید همچنان بسیار شبیه پدرش است خصوصا چشمهایش... باشد، بخندید، می دانم می خواهید میزان حساسیت مرا بسنجید، باشد...او شبیه پدرش است... او خوب است و البته تا دلتان بخواهد شلوغ و شیطان است؟ مثل پدرش؟ مثل من؟ نه!! پیدا کردید! نکته حساسیت زا را می گویم، خوب است، دستبوس شماست...&lt;br /&gt;عمران هم خوب است...سلام می رساند، باشد سلام خواهم رساند، باشد...زندگی؟ چرا فکر می کنید زندگی بر من سخت می گیرد؟ شما هر دفعه مرا می بینید از زندگی می پرسید، بد نیست شکر خدا... می گذرد، شاید کمی سخت ، اما همین هم شیرین است، زندگی بدون سختی شیرینی ندارد... راستی شما زیاد پرسیدید، نوبت من است، شیرین چطور است؟ هنوز ایران را دوست دارد؟هنوز دوست دارد تمام محوطه های تاریخی ایران را ببیند، سلام مرا به او برسانید...&lt;br /&gt;یادم رفت، بم ... کارهای بم؟ خب خوب است ...راستی یادتان هست تاکید کردید مقاله جابجایی جمعیت بم را چاپ کنم، هنوز چاپش نکردم، چرا؟، خب ... راستش زیادی آوانگارد است، یعنی یک جوری است، یک جا فرستادم چاپش نکردند، باشد، باشد ، باز هم می فرستم، می دانم خیلی از آن خوشتان می آید...&lt;br /&gt;خب ...این را هم می گذارم پای شوخ طبعی پنهانتان، آره..این را که هر دفعه می بینمتان از من می پرسید نمره درس ساسانی را چند گرفتم...خب، 5/11، آره 5/11، تقصیر خودتان بود، با آن سوالها، من چه می دانم دوره ساسانی چند پادشاه داشته؟ نخندید، لطفا!!! از این یکی یک کم ناراحت می شوم، من ناپلئونی ترین نمره تمام دوران دانشگاه را از شما گرفته ام...راستش...حالا که خودم درس می دهم می دانم سر و کله زدن با دانشجوی خنگ سرکشی مثل خودم چقدر سخت است...راستش آن 5/11را خودم گرفتم، شکایتی هم ندارم...اصلا به من ارفاق نکردید؟.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;حالا نوبت شماست، نشد همه اش از کار من و خانواده ام بپرسید، من هم می پرسم!، خوبید؟ اینقدر نگویید خوبم، خوبم، خوب نیستید، ... اشتباه نمی کنم ...از آن وقتها که دانشجویتان بودم بزرگتر شده ام، حالا می دانم فرق حال خوب و بد چیست؟ شما خوب نیستید!!!... می دانم، حالا می فهمم، می فهمم آدم گاهی به کمی آرامش نیاز دارد، این را خوب می دانم.....سفر؟ باستان شناسها که همه اش توی سفرند...یک سفر طولانی تر؟؟؟ نمی دانم! این یکی را نمی دانم....&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-481114947444616109?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/481114947444616109'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/481114947444616109'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/11/blog-post_28.html' title='نامه ای که پست نشد'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2995984256399775108</id><published>2008-11-26T05:42:00.000-08:00</published><updated>2008-11-26T08:42:40.851-08:00</updated><title type='text'>!!!سازمان ملل متحد... دوره برنز</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SS1Sp1BCmsI/AAAAAAAAALc/6vqTNakxTm0/s1600-h/153.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5272961617280277186" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SS1Sp1BCmsI/AAAAAAAAALc/6vqTNakxTm0/s320/153.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SS1Sh0ppPxI/AAAAAAAAALU/VD40CUl0QmU/s1600-h/395.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5272961479743192850" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SS1Sh0ppPxI/AAAAAAAAALU/VD40CUl0QmU/s320/395.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;شهرنشینی در خاور نزدیک در دوره برنز آغاز شد اما سازمان ملل متحد حدود 4000 سال بعد در قرن بیستم شکل گرفت. راستی اگر شهرنشینان دوره برنز تصمیم می گرفتند سازمان ملل تشکیل دهند اعضای آن چه کسانی بودند؟. فکر می کنم جواب این سوال عجیب را می دانم....&lt;br /&gt;ما 10 روز است که در کویت کار باستان شناسی معاصر انجام می دهیم، جایی که کار می کنیم موزه ملی قدیم کویت است که در دوران جنگ 1990 با عراق تخریب شده است اما پیش و پس از آن بارها و بارها تعمیر شده و پلانش کلا به هم ریخته است. ما در این ساختمان در هم ریخته سه ترانشه باز کرده ایم و مشغول گونه ای آوار برداری هستیم و فکر کنم پس از برداشت حدود 5 تن بار و آوار سرانجام به کف اولیه برسیم!!!!!.....وضعیت وقتی بهتر توصیف می شود که حسادتهای گاه گاهی باستان شناسان اینجایی نسبت به همین ترانشه های قراضه و البته اوامرشان در زمینه پیدا کردن تونل و زیرزمینهای خیالی هم اضافه شود به ناهماهنگی عمیق دستگاههای اداری . تنها نکته موجب انبساط خاطر در این کار در هم بر هم این است که من علاوه بر اداره چند ترانشه داغون رئیس سازمان مللی هستم که مقرش همین ساختمان است و البته همکارم مریم هم مشاور درجه یک این سازمان است!!! سازمان مللی که از فرهنگهایی تشکیل شده که نخستین شهرها را در خاور نزدیک تاسیس کردند!&lt;br /&gt;طامر و ایمن مصری هستند آنها کارگرانی قوی و پرکارند اما آمریتشان آنقدر بالاست که نام طامر که سرکارگر است را فرعون رامسس دوم گذارده ایم، و البته در این نامگذاری، شباهت حیرت انگیز او به نقش برجسته های رامسس دوم بی تاثیر نبوده که البته به نظر او مومیایی عجیبی دارد... او دائم فریاد می زند ، آنقدر که من هر چه فریاد بزنم در صدای او گم می شود ، او دائما به کارگرهای دیگر می گوید که بیشتر و بیشتر کار کنند ، او اینجا در این ساختمان قراضه فرعون رامسس دوم است!&lt;br /&gt;به غیر از دو کارگر مصری ما بقیه کارگرها پاکستانی، هندی و بنگالی هستند. آنها ضعیف و اکثر زمانها از شدت فقر گرسنه اند و هیچ انگیزه ای برای کار در کشوری که هیچ تعلق خاطری به آن ندارند ،ندارند. آنها روزهای اول با ما صحبت نمی کردند و در مقابل طامر و فریادهایش هم هیچ واکنشی نشان نمی دادند. دیروز من به آنها گفتم که مدتی در پاکستان بوده ام و به این ترتیب با هم، هم سخن شدیم. یکی از آنها مظفرآبادی است شهر زلزله زده ای که من و همسرم ، عمران، سال 2006 در آن کار پژوهشی می کردیم. بنابراین در مورد توصیف شرایط زلزله و ساختمانها و آدمها نکات مشترکی برای حرف زدن پیدا شد ، به زبان جدید الایجادی مخلوط از فارسی، عربی، انگلیسی و اردو و البته زبان پانتومیم . یکی از آنها می داند هاراپا کجاست ... او هاراپایی است!!! و چند نفر از آنها بلوچ هستند.&lt;br /&gt;امیر مترجم ما ایرانی- کویتی است او بی وقفه حرف می زند و بقیه را می خنداند یا به آنها می خندد. او فارسی را با لهجه عربی حرف می زند ، اما می گوید که اگر از این ساختمان قراضه گنجی پیدا شود او بدون لحظه ای درنگ به سوی ایران خواهد رفت...او گنج را به ایران خواهد برد .&lt;br /&gt;من رئیس سازمان مللی هستم که مقر آن ساختمان موزه ای قدیمی و بدون سقف است که بر اثر بمباران سوخته و باید 5 تن آوار را جابجا کنیم تا به کف برسیم. من رئیس سازمان مللی هستم که همه نماینده های ملل در آن گرسنه اند و همه و از جمله رئیسش، من،در انتظار روزی هستند که به عزیزانشان در کشورهایشان بپیوندند...&lt;br /&gt;امروز کارگران پاکستانی سازه ای کروی پیدا کردند که شاید نوعی آب انبار باشد، پس از پیدا شدن سقف سازه به آنها گفتم که بهتر است کار را تا فردا تعطیل کنند. مردی کویتی که برای بازدید از کار ما آمده بود به عربی به یکی از کارگرها گفت : حتما توی این سازه چیزی است که این خانم می گوید کار را تعطیل کنید!!! خراسان، کارگر بلوچ پاکستانی ما در جواب گفت: ایران و پاکستان، نحن صدیقان...She is my sister! ...بله من خواهر او هستم... جمله غریبی بود... حس ساده و عمیقی مرا به خنده واداشت ... و درست در همین لحظه نسیم خنکی از شمال بوی شور دریای پارس را همراه آورد...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2995984256399775108?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2995984256399775108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2995984256399775108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/11/blog-post_26.html' title='!!!سازمان ملل متحد... دوره برنز'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SS1Sp1BCmsI/AAAAAAAAALc/6vqTNakxTm0/s72-c/153.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-195579556845783758</id><published>2008-11-25T08:10:00.000-08:00</published><updated>2008-11-25T08:11:11.203-08:00</updated><title type='text'>شاگردان و استادان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;پرده اول (ایران عصر صفوی):&lt;/strong&gt;ملاصدرا شاگرد میرداماد و شیخ بهایی بوده است. دو استاد که در سخت ترین شرایط زندگی که بیم تهدید و حتی قتل ملا و حامیان او می رفت حمایتش کردند و بارها میانجی شدند تا او از خطر رهایی یابد و سپس او را بر مسند معلمی نشاندند هرچند دست کم میرداماد به خوبی می دانست که افکار نوگرایانه شاگردش اگر دردسر نشود دست کم بحث بر انگیز خواهد بود. سرانجام هم او با وساطت خود رای شاه را از قتل ملا به تبعید او تغییر داد، تیعیدی که گرچه تلخ می نمود راه را بر نگارش آثار صدرا در خلوت و آرامش باز کرد. به نظر می رسد انتخاب آگاهانه میرداماد در انتخاب شاگردی که می توانست موجبات دردسر استاد را فراهم کند و به روح درباری و محافظه کار او خدشه وارد کند و البته در فلسفه هم اختلافاتی اساسی با استاد داشت، سبب  شد تا فلسفه اسلامی راهی نو بیابد تا از رخوت و رکود رهایی پیدا کند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پرده دوم ( انگلستان پس از جنگ جهانی دوم):&lt;/strong&gt;در سال 1946 اوانس پریچارد جانشین رادکلیف بروان در دپارتمان انسان شناسی دانشگاه آکسفورد شد. در این جمله در ظاهر هیچ نکته خاصی وجود ندارد جز یک خبر تاریخی... اما واقعیت آن است که کسب کرسی در دانشگاه آکسفورد توسط پریچارد باز می گردد به انتخاب آگاهانه استاد او رادکلیف بروان که از بین دانشجویانش پریچارد را به عنوان جانشینش انتخاب کرد. پریچارد هم چون استادش یک کارکرد ساختارگرا بود با این تفاوت که بیش از استادش به عناصر انتزاعی فرهنگ مانند دین و ساختارهای اجتماعی علاقه داشت. پریچارد چندان به نظرات استادش وفادار نماند و انسان شناسی سیاسی را در دهه 1950-1960 بنیان گذاشت و پس از آن باز هم برخلاف استادش به رویکردی متفاوت در کار میدانی روی آورد و بین پژوهش تئوریک و میدانی تفکیک قائل شد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پرده سوم (باستان شناسی آمریکا پیش از ظهور باستان شناسی نو):&lt;/strong&gt; در دهه 1960 بریدوود تصمیم گرفت دانشجوی بی استعدادش !!! را محک بزند ، بنابراین فلانری را که در درس فرهنگهای خاور نزدیک کمترین نمره ممکن را گرفته بود اما به مباحث نظری بسیار علاقه مند بود به خاور نزدیک برد تا فلانری شود و در مقابل استاد و هم فکرانش قدعلم کند.&lt;br /&gt;نمونه های بسیاری از این گونه قابل مثال زدن است که بیان آن در این جا جز طولانی کردن متن نتیجه ای ندارد. نکته مهم در این راستا این است که دانشمندان یاد شده و امثال آنها در فرایندی آگاهانه دست به انتخاب دانشجویانی زده اند که علی رغم اختلافات احتمالی با استادشان راه  دانشی که در آن تحصیل می کرده اند تغییر داده اند یا دست کم تاثیر عمیقی در آن گذاشته اند. مسلما دید عمیق هر یک از استادان یاد شده(که هر یک خود نقطه عطفی در دانش های انسانی هستند) ناشی از حس مسئولیت برای پیشبرد دانش بوده است. استادی که تخطئه و نقد شدن توسط دانشجو را می پذیرد و با همین اوصاف او را جانشین خود اعلام می دارد و دست به حمایت همه جانبه از او می زند مطمئنا علاوه بر شناخت همه جانبه از ابعاد شخصیتی و پژوهشی دانشجویش مشخصا به چیزی بیش از خودش می اندیشد، اینکه دانش پیشرفت کند و راه جدیدی بیابد حتی اگر به قیمت نقد خودش تمام شود...و البته اینکه مطمئنا می داند که دانش انسانی مسئله ای نسبی است و سرانجام مورد نقد قرار می گیرد پس چه بهتر این امر توسط دانشجویی پرورده دست خودش محقق شود.&lt;br /&gt;به جرات می توان گفت یکی از راهکارهای تضمین پیشرفت یک دانش انتخاب آگاهانه هر یک از اساتید آن دانش در انتخاب جانشینان است. انتخابی که می تواند آینده یک دانش را از پیشرفت تا اضمحلال در یک بوم فرهنگی تغییر دهد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پرده چهارم (ایران):&lt;/strong&gt;تجربه و مشاهداتم در دانشگاههای ایران (در اینجا تاکیدم بر دانش باستان شناسی است) نشان دهنده فرایندی برعکس است. اساتید در گروههای باستان شناسی ایرانی عموما سعی در انتخاب ضعیفترین دانشجویانشان به منزله جانشین می نمایند تا مورد نقد قرار نگیرند و تسلط خود را حفظ نمایند. در این میان دانشجوی انتخابی عموما جز تکرار سخنان و پژوهشهای استاد کاری نمی کند و دانشجوی نقاد، خلاق و پژوهشگر نیز به دلیل عدم انتخاب و مشغول شدن به معیشت از قافله پژوهش وآموزش باز می ماند و نتیجه این نوع انتخاب در چند نسل جز تکرار مکررات و حتی استفاده از جزوات قدیمی همان استادان نخواهد بود.&lt;br /&gt;مثلی هست که می گویند که پشت هر انسان موفق (عموما می گویند مرد اما من اعتقاد خودم را می گویم مرد یا زن موفق) همسری فداکار، مدیر و از خود گذشته هست که ناملایمات را به جان می خرد و نقش سپری عاطفی و احساسی را بازی می کند . این نکته در مورد تمامی انسانهای موفق و در هر عرصه ای است اما در مورد پژوهشگران اوضاع کمی فرق می کند. پشت هر پژوهشگر موفق علاوه بر همسری فداکار ، حتما استادی وجود دارد که اشتباههای دانشجویش را به جان می خرد تا در فرایندی طولانی پژوهش را بیاموزد و خلاقیتش همچون امانتی خدادادی حفظ ، تربیت و به نسلهای آینده منتقل شود... تا دانش و به تبع آن "انسان" و "انسانیت" پیشرفت کنند. و با فرایندی که در پیش گرفته ایم آیا در باستان شناسی ایران چنین انتظاری را برای سده های آینده می توانیم داشته باشیم!؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-195579556845783758?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/195579556845783758'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/195579556845783758'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='شاگردان و استادان'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6602857032099971965</id><published>2008-10-19T01:01:00.001-07:00</published><updated>2008-10-19T01:06:34.043-07:00</updated><title type='text'>وال ای: نمود مواد فرهنگی در آینده</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SPrqQkz5d4I/AAAAAAAAAJQ/hWovd9jnv9g/s1600-h/Title-walle2.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SPrqQ-CDbQI/AAAAAAAAAJY/vBpeywsNM0I/s1600-h/MV5BMTk5OTU0MzI2NF5BMl5BanBnXkFtZTcwNjExNjE3MQ%40%40__V1__CR145,0,209,209_SS100_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5258773092158893314" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 133px; CURSOR: hand; HEIGHT: 129px; TEXT-ALIGN: center" height="215" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SPrqQ-CDbQI/AAAAAAAAAJY/vBpeywsNM0I/s320/MV5BMTk5OTU0MzI2NF5BMl5BanBnXkFtZTcwNjExNjE3MQ%40%40__V1__CR145,0,209,209_SS100_.jpg" width="178" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span &gt;در نیمه نخست فیلم Wall-eسکانس حیرت انگیزی وجود دارد؛ در این سکانس، وال – ای سعی می کند با روبات محبوبش Eveارتباط برقرار کند. این دو ظاهرا زبان هم را نمی دانند یا نمی توانند ارتباط کلامی برقرار کنند و مکالمه شان محدود است به تکرار اسامی همدیگر...وال ای از انبوه مواد و زباله هایی که جمع کرده است، اشیایی را به "او" نشان می دهد اشیایی که شامل یک لامپ، مکعب روبیک و سرانجام یک گلدان حاوی یک گیاه کوچک است.&lt;br /&gt;وال ای تمام تلاشش را می کند تا با او با واسطه داده هایی مادی و البته از نظر او بدون معنا رابطه برقرار کند. نکته مهم در این راستا این است که در این فیلم 700 سال از ترک زمین توسط انسان گذشته و از این رو نسبت وال ای با داده نسبت گذشته- آینده است.&lt;br /&gt;به نظر می رسد هنرمندان هم در غرب رویکرد باستان شناختی را به خوبی می شناسند و نمود آن را در مواد به شکلی بصری بیان می کنند.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6602857032099971965?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6602857032099971965'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6602857032099971965'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/10/blog-post_19.html' title='وال ای: نمود مواد فرهنگی در آینده'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SPrqQ-CDbQI/AAAAAAAAAJY/vBpeywsNM0I/s72-c/MV5BMTk5OTU0MzI2NF5BMl5BanBnXkFtZTcwNjExNjE3MQ%40%40__V1__CR145,0,209,209_SS100_.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2739375875319282816</id><published>2008-10-14T00:57:00.000-07:00</published><updated>2008-10-14T01:08:24.730-07:00</updated><title type='text'>معیار</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SPRTSDMAwMI/AAAAAAAAAJI/OpF2lE6tEqg/s1600-h/Hong-Hao-1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5256918234606649538" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SPRTSDMAwMI/AAAAAAAAAJI/OpF2lE6tEqg/s320/Hong-Hao-1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در باستان شناسی همواره باستان شناسانی دقیق وجود دارند که با نهایت هم وغم خود داده ها را توصیف، طبقه بندی و منتشر می کنند. باستان شناسانی که تمامی عمر خود را به بررسی آنچه می یابند و در مورد آن احساس مسئولیت می کنند می گذرانند. شاید وولی با آن سماجت مثال زدنی اش در کاوش عمودی 13 متر لایه های رسوبی در اور یکی از بهترین نمونه ها از چنین باستان شناسانی است!&lt;br /&gt;در کنار این باستان شناسان، باستان شناسانی هستند که توان فکری خود را در مسیر دیگری هدایت می کنند، آنها وجه خلاق این دانشند و مرزهای آن را گسترش می دهند. همه ما در مورد راثجه می دانیم، همو که زباله و تمامی تبعات معاصرش را به داده های دانش باستان شناسی اضافه کرد. چنانچه شیفر، رفتار، گولد، فاجعه، گوسدن، استثمار و...گاهی این اضافه کردن تنها داده های مادی را شامل نمی شود چنانچه باستان شناسانی چون شنکز و تیلی باب ورود تئوریهای مانند ساخت بندی و عاملیت به باستان شناسی شدند.&lt;br /&gt;معیار ورود داده یا تئوری جدید به باستان شناسی چیست؟. باستان شناسی یک نظام دانشی است و انعطاف پذیری آن همراه با خلاقیت می تواند سبب به کاربستنش در هر مورد جدیدی شود، اما چه معیاری از بی در و پیکر شدن آن جلوگیری می کند؟. در فرهنگهایی که خلاقیت با تقابل رو به رو می شود ممکن است باستان شناسی به ورطه تکرار مکررات و عدم پیشرفت بیافتد ، چه چیزی خلاقیت را در آن گسترش می دهد؟.&lt;br /&gt;پرسشهای یاد شده عموما پرسشهایی است که در چند ماه آخر و پس از شروع پژوهش معاصر در بم بارها مجبور به پاسخ دادن به آن شده ام: کار شما باستان شناسی نیست!!!(آیا کار شما باستان شناسی است؟) گاه نتیجه پیش از پرسش توسط تخطئه کننده آماده بوده است و او کار ما را به باستان شناسی نبودن محکوم کرده است! ... این مسئله به خودی خود چندان اسباب زحمت نیست اما این پرسش بنیادین را به دنبال می آورد که معیار قبول یک موضوع جدید در باستان شناسی چیست؟ دانشی که هر روز بر مرزهای خود می افزاید.&lt;br /&gt;نکته نخست مشخصا این است که معیار پذیرش یک موضوع در باستان شناسی من، تو و ما، اشخاص حقیقی و سلیقه های شخصی مان، نیستیم بلکه نخست قبول عقل جمعی باستان شناسان (به ویژه باستان شناسان درجه 1دانشگاههایی چون استنفورد و منچستر) در بحثهایی مربوط به موضوع جدید و بر پایه منابع منتشر شده آن است. مشخص است تا چیزی منتشر نشود قابلیت ارزش گذاری آکادمیک نخواهد داشت. خود مشخص است که قرارگیری داده جدید در چارچوب معیارها و منطق کلی باستان شناسی خود نکته ای است که نخست سنجیده می شود.&lt;br /&gt;پس از آن پذیرش داده یاد شده در جمعهای تخصصی است، به عنوان مثال هر ساله از سه کنگره بزرگ و معیارمند باستان شناسی TAG,WAC,CHATموضوعات جدید مورد تایید باستان شناسان قرار می گیرد و مشخص است که پس از آن مقبول واقع می شود. مثال این نکته اضافه کردن داده های مرتبط با ایمان ، عشق و امید به باستان شناسی معاصر در کنگره CHATدر سال 2007 است. مشخص است که در فرایندی آکادمیک گزاره های شخصی یک باستان شناس به گزاره هایی عمومی و قابل ارائه در کلیت دانش تبدیل می شود.&lt;br /&gt;سنجه های ما،باستان شناسان ایرانی، در مورد باستان شناسی و داده های جدید آن سنجه هایی بین المللی نیستند، بیشتر اوقات شامل خود ما و تعریف شخصی مان از دانش یاد شده است. وقتی می گوییم این موضوع یا آن موضوع باستان شناسی هست یا نیست به نظر می رسد در وحله نخست می باید قادر باشیم دست کم منابع تراز یک در مورد آنچه در موردش سخن می گوییم را نام ببریم...و پس از آن جایگاه دانشگاهی خود را دست کم در موضوع مورد نظر تثبیت کرده باشیم. از سوی دیگر در زمینه مدرن- پست مدرن غربی معیارهایی برای مشخص شدن سطح دانشگاهی دانشگاهها و بالتبع اشخاص مشغول به تحصیل و تدریس در آنها وجود دارد، معیارهایی که هر ساله و در انتخاب سطح و رتبه دانشگاهها و گروههای آموزشی مشخصا به کار گرفته می شود. لازم به ذکر است که فقدان اشخاص و دانشگاههایی با سطوح بالا و قابل ارزیابی خود معضلی در بررسی خلاقیتهای جدید در کشورهای در حال توسعه و در رشته های دانشگاهی است که امکان گسترش هر روزه آنها به دلیل ماهیت انعطاف پذیرشان وجود دارد.&lt;br /&gt;...باستان شناسی هر روز مرزهای جدیدی را در می نوردد و شناخت سنجه های خلاقیتهای جدید در آن نه تعصب می طلبد و نه تقابل، آنچه می طلبد شناخت، اطلاعات و آگاهی در مورد مرزهای منطقی و چارچوب مند دانشی است که انعطاف پذیری آن امکان بروز خلاقیت در آن را ایجاد می کند.&lt;br /&gt;توضیح: عکس بالا ، نمونه ای از کار خلاقانه هنری، هنرمند چینی، هونگ هائوست که با کنار هم قراردادن اشیا دورریختنی و روزمره تابلوهای هنری ایجاد می کند؛ هنری که امروزه مورد قبول عام و خاص است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2739375875319282816?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2739375875319282816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2739375875319282816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='معیار'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SPRTSDMAwMI/AAAAAAAAAJI/OpF2lE6tEqg/s72-c/Hong-Hao-1.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2729481357766952791</id><published>2008-09-06T07:28:00.000-07:00</published><updated>2008-09-06T07:32:32.963-07:00</updated><title type='text'>12 angry men</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SMKUYZSt5YI/AAAAAAAAAIY/pJsDcyO_gsQ/s1600-h/513TT8BMNFL__SS500_.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5242916063039841666" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SMKUYZSt5YI/AAAAAAAAAIY/pJsDcyO_gsQ/s320/513TT8BMNFL__SS500_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SMKUD3OY3dI/AAAAAAAAAIQ/Szk5JDdZSqM/s1600-h/12_angry_men.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;فیلم درخشان و کلاسیک سیدنی لومت کارگردان آمریکایی ، 12 مرد خشمگین فیلمی است درباره اثبات گرایی. شاید عجیب به نظر برسد اما با اینکه می توان چندین موضوع برای فیلم یادآور شد اما موضوع اصلی آن پوزیویتیسم است.&lt;br /&gt;تم اصلی فیلم بحث و درگیری 12 عضو هیئت منصفه یک دادگاه در اتاق هیئت ژوری در اثبات یا رد گناهکار بودن پسر 18 ساله ای است که به قتل پدر خود متهم است. در طول فیلم (که بیش از 100 دقیقه است) گزاره "او گناهکار است " به سمت " او بی گناه است" میل می کند. مسئله اصلی آن است که هیئت منصفه دو راه بیشتر ندارد:گناهکار یا بی گناه!&lt;br /&gt;شخصیت اصلی فیلم (هنری فوندا) که یک آرشیتکت است تنها کسی است که از نخستین لحظه ورود هیئت منصفه به اتاق با این اتقان متهم را گناهکار نمی داند، هم اوست که بحث را در می اندازد و هم اوست که چندان هم به بی گناهی متهم اطمینان پیدا نمی کند او تنها معتقد است که "شاید متهم بی گناه باشد" و اینکه "مدارک کافی نیست".&lt;br /&gt;فیلم لومت نگاهی جدی و تلخ به مقوله اثبات گرایی منطقی است. او می کوشد که نشان دهد صفر و یکی دیدن یک مطلب می تواند تا به خطر انداختن جان یک انسان هم پیش رود (اگر 12 مرد تصمیم به گناهکار بودن متهم بگیرند او اعدام می شود). از سوی دیگر مدارک آنقدرها هم به نفع بی گناهی متهم نیست و تنها شک و تردید ایجاد می نماید و در اینجا "اثبات گرایی" ممکن است سبب شود تا قاتلی خطرناک در جامعه رها شود. البته در این بحث اشتباههای آدمی در اثبات و ابطال نیز شدیدا رخنمون می شود، چرا که بدنه اصلی بحث در واقع تشکیک در شهادت شاهدان عینی واقعه است. در دیالوگی درخشان در متن فیلم و هنگامی که بحث بر سر گناهکار یا بیگناه بودن متهم بالا می گیرد، آرشیتکت می گوید که "این علم نیست" و در واقع جان کلام را در غیر قابل اثبات و ابطال بودن اتهام وارده ارائه می دهد.&lt;br /&gt;لومت کارگردانی است که "مدرنیسم" را بسیار خوب می شناسد. فیلمهای دیگر او که که درخشانترینشان "شبکه" است به نقدی تند به مدرنیسم و به ویژه رویکردهای رسانه ای آن می پردازد. در "12 مرد خشمگین" که نخستین تجربه کارگردانی اوست، نقد اثباتگرایی به تجربی ترین شکل ارائه می شود. کارگردان آگاهانه دهها بار واژه اثبات و رد (ابطال) را در دل دیالوگهای 12 مرد گنجانده است، چنانچه ترکیب واژگانی "تردید منطقی" نیز بارها تکرار می شود.&lt;br /&gt;تمام فیلم "12 مرد خشمگین" گرچه در یک اتاق می گذرد اما میزانسن و فرم خاص آن درسی کلاسیک است. برای ما تا اثبات گرایی را به شکلی عملی مشاهده کنیم و برای فیلمسازانمان تا متوجه شوند تنها دانستن شیوه پرداخت و کارگردانی، فیلم را جاودانی نمی کند...برای فیلمساز هم سردر آوردن از مکتبها و رویکردهای فلسفی همانقدر لازم است که برای باستان شناس!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلم (12 مرد خشمگین) کارگردان: سیدنی لومت 1957&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2729481357766952791?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2729481357766952791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2729481357766952791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/09/12-angry-men.html' title='12 angry men'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SMKUYZSt5YI/AAAAAAAAAIY/pJsDcyO_gsQ/s72-c/513TT8BMNFL__SS500_.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-36331199070916348</id><published>2008-08-26T10:18:00.000-07:00</published><updated>2008-08-26T10:20:45.952-07:00</updated><title type='text'>باستان شناسی معاصر2</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SLQ7UUBTuoI/AAAAAAAAAII/w3--PoKr_4g/s1600-h/DSCF1735.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5238877486696348290" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SLQ7UUBTuoI/AAAAAAAAAII/w3--PoKr_4g/s320/DSCF1735.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یکی از ویژگی های باستان شناسی معاصر، رابطه خاص باستان شناس و داده ها در این نوع باستان شناسی است.رابطه ای که به وضوح با شاخصهای داده های باستان شناختی در دوره های قدیمی تر متفاوت است. در باستان شناسی معاصر، عموما مشکلی به نام معنادهی به داده ها وجود ندارد. چرا که معنای داده ها به دلیل عدم رخداد گسست زمانی از دست نرفته است و چه بسا داده های مورد بررسی و شناسایی توسط باستان شناس اشیایی باشند که خود او به صورت روزمره از آنها استفاده می کند.&lt;br /&gt;درگیر نشدن باستان شناس با موضوعاتی چون معنادهی به اشیا و عبور از مرحله تحلیل، این امکان را به باستان شناس می دهد تا به صورت مستقیم وارد حوزه های توضیح، تبیین و تفسیر شود. با توجه به این نکته ، باستان شناسی معاصر امکان استفاده سریع و بدون دغدغه مصداقی – معنایی از تئوری را به باستان شناس و باستان شناسی می دهد. به نظر می رسد یکی از نکاتی که باستان شناسان نظریه پرداز را به استفاده از داده های باستان شناسی معاصر ترغیب کرده است همین ارزش بالقوه داده های باستان شناختی دنیای معاصر است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-36331199070916348?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/36331199070916348'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/36331199070916348'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/08/2.html' title='باستان شناسی معاصر2'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SLQ7UUBTuoI/AAAAAAAAAII/w3--PoKr_4g/s72-c/DSCF1735.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6735050350230950592</id><published>2008-07-16T01:51:00.000-07:00</published><updated>2008-07-16T02:10:22.935-07:00</updated><title type='text'>کتاب غریزه جنسی و سرکوبی آن در جوامع ابتدایی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نخستین کتابی که پس از برگشت از بم مطالعه کردم، اثر کلاسیک مالینفسکی " غریزه جنسی" است که با عنوان "غریزه جنسی و سرکوبی آن در جوامع ابتدایی" ترجمه شده است. اگرچه بیش از80 سال از انتشار این کتاب می گذرد اما نگاه خاص مالینفسکی به انسان شناسی و شیوه پژوهش هنوز اثر را خواندنی نگاه داشته است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به طور کلی کتاب دیدگاهی است انتقادی نسبت به تئوریهای فرویدی عقده ادیپ و الکترا.مالینفسکی بی آنکه فرض اولیه فروید در مورد تاثیرگذاری عقده جنسی را نقض کند با مثالی نقیض پیش فرض فروید، این نظریه را به نقد می کشد. به نظر می رسد این راهکار زیرکانه به دلیل پذیرش عمومی نظریه فوق الذکر در زمان نوشتار کتاب باشد.با این وجود خواننده کتاب به راحتی انتقادهای مالینوفسکی را در می یابد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;علی رغم شیوه علمی مالینفسکی، به نظر می رسد او در تمام کتاب مجذوب شیوه قبیله تروبایند در کنترل غریزه جنسی است. در بخشهای نخستین کتاب، مالینوفسکی به صراحت جوامع شهرنشین را به شیوه زندگی غیر طبیعی و آموزش غیر منطقی راهکارهای جنسی محکوم می کند. مشخصا به نظر می رسد شیوه مشاهده مشارکتی و زندگی با اقوام تروبایند روش استنتاج و قضاوت مالینوفسکی را تحت تاثیر قرار داده باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کتاب غریزه جنسی و سرکوبی آن در جوامع ابتدایی اثری ارزشمند در شناخت چگونگی استفاده عملی از کارکردگرایی در تبیین داده های انسان شناختی است و از این رو می تواند در آموزش نقادانه تئوری یاد شده موثر و قابل استفاده باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;مالینوفسکی،ب.، 1387، غریزه جنسی و سرکوبی آن در جوامع ابتدایی، ترجمه: م. ثلاثی،نشر ثالث&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6735050350230950592?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6735050350230950592'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6735050350230950592'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/07/blog-post_16.html' title='کتاب غریزه جنسی و سرکوبی آن در جوامع ابتدایی'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3407222364474912034</id><published>2008-07-13T11:25:00.001-07:00</published><updated>2008-07-13T11:27:23.707-07:00</updated><title type='text'>باستان شناسی معاصر:آغاز یک آغاز</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SHpI6Z2P71I/AAAAAAAAAGE/uayBuYrTO6s/s1600-h/10.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5222566886097547090" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SHpI6Z2P71I/AAAAAAAAAGE/uayBuYrTO6s/s320/10.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;در یک ماه گذشته در بم بودم و مشغول کاوش...کاوش در یک محوطه باستانی ...نه!نه در یک محوطه باستانی در یک محوطه باستان شناختی با داده های باستان شناختی. من و تیم کوچک پنج نفره ام (شامل خانمها دژم خوی، ملک، نعیمی و آقای رحمتی و البته خودم) 6 خانه تخریب شده در اثر زلزله را کاوش کردیم.کاوشی که در روزهای آینده بیشتر در مورد آن خواهم نوشت.تجربه ای خاص که به ما عملا یاد داد که تمامی اتفاقات اطراف ما پدیده های آرکئولوژیکند...&lt;br /&gt;عکسی که در این پست می گذارم، ساعتی است که در لحظه زلزله متوقف مانده است ... زمان در این لحظه فریز شده است: ساعت 5 و 26 دقیقه. در مورد آن بیشتر خواهم نوشت...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3407222364474912034?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3407222364474912034'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3407222364474912034'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='باستان شناسی معاصر:آغاز یک آغاز'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SHpI6Z2P71I/AAAAAAAAAGE/uayBuYrTO6s/s72-c/10.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3804606877596931717</id><published>2008-06-05T00:25:00.000-07:00</published><updated>2008-06-05T00:37:06.614-07:00</updated><title type='text'>تصویر/تصور</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SEeWdUV0MTI/AAAAAAAAAF8/Dh5S5ZKBZ7U/s1600-h/2005_01140083.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5208296924497850674" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SEeWdUV0MTI/AAAAAAAAAF8/Dh5S5ZKBZ7U/s200/2005_01140083.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SEeWH6WkC8I/AAAAAAAAAF0/Zyb9a6Xb25M/s1600-h/2005_01140070.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5208296556744412098" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SEeWH6WkC8I/AAAAAAAAAF0/Zyb9a6Xb25M/s200/2005_01140070.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تصویری که من از روستای ماخونیک در ذهن داشتم بر پایه توصیفهای شنیده شده دیگران و خوانده هایم به ویژه گزارشهای قوم نگاشتی و رسانه ای بود. با دعوت دوستان میراث فرهنگی بیرجند در هفته گذشته من و همسرم ،عمران گاراژیان ، موفق به مشاهده و بازدید روستای یاد شده شدیم. در چند دقیقه نخست بازدید دچار بهت و حیرت شدید شدم، نه از آنچه می دیدم بلکه از تناقض آنچه شنیده و آنچه خوانده بودم با آنچه مشاهده می کردم.&lt;br /&gt;روستای ماخونیک روستایی با حدود 120 خانوار است که به لحاظ ساختاری قابل طبقه بندی در ذیل عنوان ساختار ساده است، از این منظر هر آنچه در این روستا مشاهده می شود (به جز برخی مسائل جزئی که به نسبت فرهنگ بومی متغیر است) با سایر جوامع ساده مشابه است: نبود تخصص، کوچک بودن و نامنظم بودن ساختارهای معماری، نبود بنای یادمانی، نبود عامل شاخص طبقات اجتماعی و...&lt;br /&gt;نکته دیگر در مورد ویژگیهای ماخونیکیهاست؛ مکررا و به ویژه در رسانه ها نوشته شده که این افراد کوتاه قد هستند تا آنجا که به لی لی پوتیها معروف شده اند. اما ماخونیکی ها انسانهایی متوسط القامه و کاملا طبیعی اند(حدود 160سانتیمتر)، از آنجا که تمام ازدواجها فامیلی است تنوع قد و جثه مشهود نیست. از سوی دیگر ماخونیکی ها مردمانی باهوش به نظر می رسند.&lt;br /&gt;نکته شاخص در مورد ساکنان ماخونیک و این روستا نبود شاخصهای توسعه و ساکن ماندن احتمالی فرایندهاست که این جامعه ساده را ، ساده نگاهداشته است، این فرض البته قابل تامل و ارزیابی است و فرضی است که تا به امروز به آن در مورد این روستای خاص پرداخته نشده است.&lt;br /&gt;بازدید از ماخونیک دست کم در مورد من این تجربه را به همراه داشت که گرچه در قرن 21 زندگی می کنیم و زندگی تصوری ما به تصویر و رسانه وابسته است اما تفسیرهای شخصی می تواند نوع نگرش ما به موضوع خاصی را تحت تاثیر قرار داده و سوبژه ای طبیعی و قابل بررسی را به مطلبی خاص تبدیل کند. مطلبی که به ویژه در مورد جوامع زنده ممکن است پژوهشگر را به ورطه قضاوت عجولانه و طرح پیش فرضهای غیر منطقی بکشاند.این مطلب وقتی حاتر می شود که اصحاب رسانه های ما اطلاعاتی اندک و ناقص از نوع جوامع دارند و خود را ملزم به طرح پرسش و مشاوره از پژوهشگران نمی بینند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;برای مثال نک:www.aftab.ir/articles/social/tourism/c4c1186389618p1.php &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;fa.wikipedia.org/wiki/ماخونیک - 29k &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3804606877596931717?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3804606877596931717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3804606877596931717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='تصویر/تصور'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SEeWdUV0MTI/AAAAAAAAAF8/Dh5S5ZKBZ7U/s72-c/2005_01140083.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5361255493088413429</id><published>2008-05-05T10:40:00.000-07:00</published><updated>2008-05-05T10:45:40.564-07:00</updated><title type='text'>تجربه</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SB9Hn63Bc2I/AAAAAAAAAFs/EQc7kN9D5oU/s1600-h/06062007462.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196951246149350242" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SB9Hn63Bc2I/AAAAAAAAAFs/EQc7kN9D5oU/s200/06062007462.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;صحنه1، سال 2003: در بهار سال 2003، من و عمران برای شرکت در یک همایش به تورنتو رفتیم. در این سفر پرفسور کایلر یانگ را هم ملاقات کردیم. یانگ مبتلا به سرطان بود و می دانست که چندان دوام نمی آورد و زیاد در مورد آرزوهایش و کارهایی که می خواسته انجام دهد اما نتوانسته بود صحبت می کرد. یکی از آرزوهای یانگ دیدن دوباره تهران بود، او در وصف تهران می گفت که دوست دارد یک بار دیگر طلوع خورشید در صبح تهران و نمای دماوند را ببیند. تهرانی که یانگ از آن صحبت می کرد با تهران پر دود امروز هیچ مشابهتی نداشت. پس از آن ملاقات عمران به من گفت که امیدوار است یانگ نتواند به ایران بیاید، پرسیدم چرا و او به من گفت که تصور ذهنی یانگ از ایرانی که دست کم در چهل سال پیش دیده کاملا خراب می شود...شاید بهتر باشد تصور آرمانی اش خراب نشود...&lt;br /&gt;صحنه2، سال 2007: تصور ذهنی من از دوران کودکی ام همیشه همراه بود خاطرات شهری که پر بود از رنگهای صورتی و آبی، تصور که مامن من در زمانهایی بود که به گذشته پناه می بردم. مسافت دور من از شهر کودکی ام، پاریس سبب شده بود تا ذهنیت من نسبت به آن تحول نیابد. در سال 2007، سفری به پاریس داشتیم... سفری که تمامی ذهنیت مرا نسبت به کودکی ام عوض کرد، شهر صورتی و آبی من تبدیل شده بود به محل گشت و گذار توریستهای درجه 3 دنیا، شهری کاملا خاکستری با فضایی گرفته و شدیدا کلاسیک...رفتن ما به پاریس ذهنیت مرا نسبت به کودکی ام بهم ریخت... و در دل از اینکه یانگ نتوانسته بود پیش از مرگ به ایران بیاید خوشحال شدم، از اینکه توانسته تصور شفاف و آرمانی اش از تهران را برای خود جاودان کند.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;تجربه به من نشان داده که گذشته انسانها نوعی نوستالژیای سوبژکتیو است که اصولا در گذشته باقی می ماند. انسانها عموما عنصر تحول را از مکان مورد نظر در گذشته حذف می کنند. گذشته در ذهن انسانهایی که آن را تجربه کرده اند یکسان و بی تغییر باقی می ماند.آیا نسبت گذشته کل یک ملت هم با آن ملت اینگونه است؟ آیا این واقعیت ندارد که ما همواره گذشته سرزمین و اجدادمان را در شرایطی بهتر از شرایط امروز می دانیم؟...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5361255493088413429?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5361255493088413429'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5361255493088413429'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/05/blog-post_05.html' title='تجربه'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SB9Hn63Bc2I/AAAAAAAAAFs/EQc7kN9D5oU/s72-c/06062007462.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2067447740844600592</id><published>2008-05-03T11:06:00.000-07:00</published><updated>2008-05-03T11:10:42.983-07:00</updated><title type='text'>اینجا خرمشهر نیست...</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SByqb63Bc1I/AAAAAAAAAFk/g1VXgpX8sIo/s1600-h/2008_05010026.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5196215466711937874" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SByqb63Bc1I/AAAAAAAAAFk/g1VXgpX8sIo/s200/2008_05010026.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این نخلهای سوخته ، نخلهای خرمشهر در حین جنگ نیست، این نخلها را هیچ خمپاره یا بمبی نسوزانده است. اینجا خرمشهر نیست، اینجا بم است؛ بم ،چهار سال پس از زلزله...&lt;br /&gt;زلزله خود با متخلل کردن خاک و هوادهی به ریشه های درخت سبب آفت زدگی و خشک شدن درخت می شود. از سویی بالا رفتن قیمت زمین در بم، مرگ کارگران کشاورز ،بالا رفتن مزد آنها و کم شدن انگیزه باعث شده تا برخی از نخلداران ،نخلها را عمدا خشک کنند و بر روی زمین نخلستان به ساخت و ساز مشغول شوند. گرچه عوامل اخیر، عواملی امروزی اند اما خشک شدن نخل ها بر اثر آفت زدگی و بی آبی ناشی از تخریب قناتها می تواند در هر زمان و مکانی که اقتصاد مبتنی بر کشاورزی و باغداری دارد و در زمینه آن فاجعه طبیعی رخ می دهد، اتفاق بیافتد که البته هر چه به گذشته برویم آسیب پذیری نسبت به آن افزایش می یابد. راستی در ادامه فرایند،چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا بمی ها بر آفتی که آن را شیرو می نامند و معتقدند شیره نخل را می مکد فائق خواهند آمد؟ آیا اقتصاد مبتنی بر نخلداری را تغییر خواهند داد؟...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2067447740844600592?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2067447740844600592'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2067447740844600592'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='اینجا خرمشهر نیست...'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/SByqb63Bc1I/AAAAAAAAAFk/g1VXgpX8sIo/s72-c/2008_05010026.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5335924340756046102</id><published>2008-04-12T04:56:00.000-07:00</published><updated>2008-04-12T04:58:11.774-07:00</updated><title type='text'>اشکال!؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در اواخر سال گذشته در چند دفاعیه پایان نامه کارشناسی ارشد در گروه باستان شناسی دانشگاه تهران شرکت کردم. نکته مهمی که به نظر من رسید تا در توصیف آنچه مشاهده کرده ام یادداشت کنم،اشکالی ساختاری دست کم در دفاعیه دانشجویان یاد شده است. اشکال مورد نظر حذف ارائه ی پرسشها و فرضیات و فرایند پژوهش از صحبتهای دفاعیه دانشجویان است.&lt;br /&gt;مشخص است که یکی از نکاتی که تفاوت بین یک پایان نامه دانشگاهی و یک گزارش معمولی درون سازمانی ایجاد می کند پرسشها و فرضهای پژوهش است. به طور عمومی پایه شروع یک پژوهش دانشگاهی و آکادمیک پرسشهای آن است ، حال آنکه پژوهشهای سازمانی می توانند پژوهشهای اضطراری باشند و بدون توجه به پرسشهای معمول یک پژوهش آغاز شوند. از این رو حذف ارائه پرسشها و فرضیات در دفاعیه دانشجویان باستان شناسی می تواند مرز پژوهش دانشگاهی و غیردانشگاهی دست کم در نظر دانشجویان مستمع از مقاطع پایینتر را کمرنگ کند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5335924340756046102?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5335924340756046102'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5335924340756046102'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='اشکال!؟'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5234341271166719776</id><published>2008-02-07T23:39:00.000-08:00</published><updated>2008-02-07T23:52:52.287-08:00</updated><title type='text'>باستان شناسی حقوق بشر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یکی از شاخه های نوین باستان شناسی "باستان شناسی حقوق بشر" نام دارد که در واقع از زیر مجموعه های باستان شناسی فاجعه است. این رویکرد از سال 2002 به منزله یکی از شاخه های باستان شناسی طرح شده است. باستان شناسی حقوق بشر به مطالعه، بررسی و کاوش در گورهای دسته جمعی می پردازد و اصولا این کار را به سفارش سازمانهای مرتبط با حقوق بشر و سازمان ملل متحد انجام می دهد چند نمونه از پژوهشهای این رویکرد را به صورت اجمال ذکر می کنم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;1- کاوش در شهر حلبچه عراق و شناسایی اجساد حدود 400 زن و مرد که بر اثر بمباران شیمیایی کشته شده بودند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;2- کاوش در گورهای دسته جمعی اطراف شهر هاترا در عراق و شناسایی محلهای اعدام دسته جمعی. از این اطلاعات در دادگاه صدام استفاده شده و باستان شناسان کاوشگر مانند K.Douglas به عنوان مطلع در دادگاه حاضر شده اند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;3- کاوش در گورهای دسته جمعی در بوسنی،اطلاعات این گورها و اطلاعات DNA مربوط به آن در دادگاه میشلوویچ جنایتکار جنگی صربستان مورد استفاده قرار گرفته است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;4- کاوش در گورهای دسته جمعی در کامبوج که توسط خمرهای سرخ بوجود آمده و وجود حدود 1000000اسکلت انسانی در آنها تخمین زده می شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;باستان شناسی حقوق بشر از میان رشته ای های بسیار کاربردی باستان شناسی است و از آنرو که اطلاعات آن بسیار قابل استناد و از منظر علمی بی طرفانه است قابلیت استفاده در دادگاههای بین المللی را داراست. روشی که امکان استفاده در ساخت دنیایی با چشم انداز انسانی تر را داراست. برای اطلاعات بیشتر: &lt;a href="http://www.disasterarch.com/links.html"&gt;http://www.disasterarch.com/links.html&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5234341271166719776?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/5234341271166719776/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=5234341271166719776&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5234341271166719776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5234341271166719776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='باستان شناسی حقوق بشر'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-1620932873343304581</id><published>2008-01-31T00:20:00.001-08:00</published><updated>2008-01-31T00:31:13.617-08:00</updated><title type='text'>human as object</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/R6GHCFDpRJI/AAAAAAAAAFI/UgKIViLatLU/s1600-h/untitled.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5161555117730251922" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" height="143" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/R6GHCFDpRJI/AAAAAAAAAFI/UgKIViLatLU/s200/untitled.JPG" width="217" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یکی از ویژگیهای خاص زمینه فاجعه زده ابژه شدن انسان در آن زمینه است. در زمینه فاجعه زده و به خصوص در روزهای پس از فاجعه انسان به شکل ابژه ای در میان ابژه های دیگر در می آید و در واقع شیئیت می آید. این امر را تعداد زیاد اجساد در روزهای نخست پس از یک فاجعه و جستجوی اشیا در میان نخاله های معماری تقویت می کند؛ در چنین شرایطی انسان و جسد او نیز در میان حجم وسیعی از آوار مخلوط شده است. انسان در زمینه فاجعه زده ابژه خود می شود و در واقع دوشقگی ابژه/ سوبژه به رابطه ای دو سویه و قابل تاویل تغییر شکل می دهد و این در حالی است که این رابطه خود با رابطه عامل / ساختار تعامل می یابد: انسان/ابژه/سوبژه/عامل/ساختار. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-1620932873343304581?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/1620932873343304581/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=1620932873343304581&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1620932873343304581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1620932873343304581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/01/human-as-object.html' title='human as object'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/R6GHCFDpRJI/AAAAAAAAAFI/UgKIViLatLU/s72-c/untitled.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8704029062709481495</id><published>2008-01-31T00:14:00.000-08:00</published><updated>2008-01-31T00:18:35.547-08:00</updated><title type='text'>مقاله</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مقاله ای در مورد قوم باستان شناسی بم در مجله باستان شناسی اجتماعی چاپ شده است که در آدرس زیر قابل مشاهده است:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;Garazhian, O. and L.Papoli, 2008, Mortuary practice in Bam after earthquake, Journal of social, archaeology8 (1), pp.94-116  &lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;a href="http://jsa.sagepub.com/cgi/content/abstract/8/1/94"&gt;http://jsa.sagepub.com/cgi/content/abstract/8/1/94&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8704029062709481495?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8704029062709481495/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8704029062709481495&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8704029062709481495'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8704029062709481495'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='مقاله'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-4016385385640490930</id><published>2008-01-17T12:20:00.000-08:00</published><updated>2008-01-17T12:24:00.055-08:00</updated><title type='text'>CREATE</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/R4-49918dFI/AAAAAAAAAFA/OzvkkqdlHv8/s1600-h/Create-or-Die.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5156543473074861138" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 222px; CURSOR: hand; HEIGHT: 151px; TEXT-ALIGN: center" height="179" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/R4-49918dFI/AAAAAAAAAFA/OzvkkqdlHv8/s200/Create-or-Die.jpg" width="278" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-4016385385640490930?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/4016385385640490930/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=4016385385640490930&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4016385385640490930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4016385385640490930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/01/create.html' title='CREATE'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/R4-49918dFI/AAAAAAAAAFA/OzvkkqdlHv8/s72-c/Create-or-Die.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5595618202909373231</id><published>2008-01-17T12:16:00.000-08:00</published><updated>2008-01-18T01:48:15.936-08:00</updated><title type='text'>Middle Range Theory</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تئوری حد وسط ، تئوریی است که بر مبنای آن باستان شناسان فرایندی و در راس آنها بینفورد بین داده های زمینه زنده و مرده ارتباط بر قرار می کردند و بر پایه ی آن تمثیل را بنیان می نهادند. در سالهای اخیر و توسط قوم باستان شناسان پست مدرن تئوری حد وسط مورد نقدر قرار گرفت و به تدریج کنار گذاشته شد.&lt;br /&gt;در ایران هنوز به نظر می رسد بسیاری از باستان شناسان "قوم باستان شناسی" را معادل "تئوری حد وسط" می دانند و حتی این دو اصطلاح را به جای هم به کار می برند و نسبت اکل و اخص آن را مد نظر قرار نمی دهند .&lt;br /&gt;اما اشکال این تئوری چیست؟. به نظر می رسد بزرگترین اشکال تئوری حد وسط در پیش فرض اولیه آن باشد. در تئوری حد وسط فرض بر آن است که مواد فرهنگی مشابه حاصل رفتارهای مشابه اند بی آنکه زمان و مکان در نظر گرفته شود(در این مورد مراجعه کنید به Lewis-Williams, M.,1999, Wrestling with analogy ,in A reader in archaeology(ed.S.Whitley,)Routledge) از این رو تئوری حد وسط بیش از آنکه مدلساز باشد الگوساز است. از سوی دیگر با توجه به حذف عوامل زمانی و مکانی ورود به ورطه های جبرگرایانه را ممکن می سازد .&lt;br /&gt;سعی من این بوده تا در "قوم باستان شناسی فاجعه" هر چه بیشتر از تئوری حد وسط و مضار آن دوری کنیم...و مدلسازی کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5595618202909373231?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/5595618202909373231/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=5595618202909373231&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5595618202909373231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5595618202909373231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2008/01/middle-range-theory.html' title='Middle Range Theory'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8194359291723413886</id><published>2007-12-23T03:23:00.000-08:00</published><updated>2007-12-23T03:25:31.030-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/R25Ff918dEI/AAAAAAAAAE4/QPhfUZrZ1yE/s1600-h/Gould_RGBC.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5147127839610139714" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" height="209" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/R25Ff918dEI/AAAAAAAAAE4/QPhfUZrZ1yE/s200/Gould_RGBC.jpg" width="146" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8194359291723413886?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8194359291723413886/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8194359291723413886&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8194359291723413886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8194359291723413886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/R25Ff918dEI/AAAAAAAAAE4/QPhfUZrZ1yE/s72-c/Gould_RGBC.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-4708767486873235420</id><published>2007-12-23T03:15:00.000-08:00</published><updated>2007-12-23T03:23:03.447-08:00</updated><title type='text'>Disaster Archaeology, the excavation of the contemporary past</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;شاید برای باستان شناس ایرانی که محکوم به تصور کردن الگوهای کاری خود در حداکثر تا 100سال آینده است ، اندیشیدن به کاوش در یک شهر امروزین یا خانه ای معاصرکه از تخریب آن چندروز بیشتر نگذشته  به اندیشه ای دیوانه وار شبیه باشد&lt;br /&gt;اما با خلاقیتی عجیب،" باستان شناسی فاجعه" برای نخستین بار به این عمل دست زده است، پیش از این فعالیتهای معاصر باستان شناسی معطوف به قوم باستان شناسی و شناخت الگوهای مواد مورد استفاده روزمره بوده اما روشهای باستان شناختی همانند کاوش مورد استفاده قرار نمی گرفته است. نخست بار پس از فاجعه 11 سپتامبر ، ریچارد گولد، قوم باستان شناس سرشناس آمریکایی تصمیم به کاوش در محل فاجعه می گیرد. پس از آن و با تمرین دادن برخی از باستان شناسان جوان در شرایط سخت (مانند کار در نیمه شب یا شناخت و کار با مواد شیمیایی) به کار در توفان کاترینا و آتش سوزی در نایت کلوب می پردازد. در این راه از انسان شناسانی که در بوسنی به کار شناسایی گورهای دست جمعی مشغول بوده اند کمک می گیرد.  مابکل شنکز از این کار به منزله جسارتی باستان شناسانه یاد می کند و آن را آغازی بر باستان شناسی پست پست مدرن می داند.باستان شناسی فاجعه این امکان را به دانش باستان شناسی می دهد تا رفتار مواد را تعقیب کند و از سوی دیگر بتواند در شرایط بحرانی و فجایع به کمک نوع بشر بشتابد.&lt;br /&gt;گولد در سال 2007 روشها و شکل به کارگیری باستان شناسی فاجعه را در کتابی به نگارش درآورده است.در آینده نزدیک بیشتر در مورد آن بحث خواهم کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;Richard A. Gould: Disaster Archaeology, The University of Utah Press, Salt Lake City, 2007, ISBN 978-0-87480-894-0, 288 p., 55 figures, 5 tables, cloth.&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;و برای اطلاعات بیشتر&lt;br /&gt;&lt;a href="http://traumwerk.stanford.edu/archaeolog/2007/11/disaster_archaeology.html"&gt;http://traumwerk.stanford.edu/archaeolog/2007/11/disaster_archaeology.html&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://metamedia.stanford.edu/~mshanks/weblog/?p=117"&gt;http://metamedia.stanford.edu/~mshanks/weblog/?p=117&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کمک بزرگی خواهید کرد اگر نظرها و پیشنهادهای خودتان در مورد انجام چنین کاری در جایی مانند بم یا مناطق دیگر فاجعه زده در&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; ایران را به من بنویسید. به نظر شما در کشوری در حال توسعه و با شکل غیر نظری باستان شناسی ما"باستان شناسی فاجعه" با چه رویکرد ها و  واکنشهایی مواجه می شود و چه کمکی می تواند بکند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-4708767486873235420?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/4708767486873235420/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=4708767486873235420&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4708767486873235420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4708767486873235420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/12/disaster-archaeology-excavation-of.html' title='Disaster Archaeology, the excavation of the contemporary past'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3790926340803635416</id><published>2007-09-13T12:05:00.001-07:00</published><updated>2007-09-13T12:11:57.804-07:00</updated><title type='text'>تکامل یا تحول؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RumLCWe8ufI/AAAAAAAAAEw/jGu1moOdVPE/s1600-h/Do%252BThe%252BEvolution.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5109768124739926514" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 208px; CURSOR: hand; HEIGHT: 126px; TEXT-ALIGN: center" height="167" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RumLCWe8ufI/AAAAAAAAAEw/jGu1moOdVPE/s200/Do%252BThe%252BEvolution.jpg" width="270" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3790926340803635416?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/3790926340803635416/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=3790926340803635416&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3790926340803635416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3790926340803635416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/09/blog-post_13.html' title='تکامل یا تحول؟'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RumLCWe8ufI/AAAAAAAAAEw/jGu1moOdVPE/s72-c/Do%252BThe%252BEvolution.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8484686164507802671</id><published>2007-09-13T12:05:00.000-07:00</published><updated>2007-09-13T12:08:38.260-07:00</updated><title type='text'>ضربه ها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;"دکارت در رنسانس سنتی را پی افکند که خود آگاهی و من را در مرکز ذهنیت و هستی انسان قرار داد- من می اندیشم پس هستم. از آن زمان همان طور که فروید در "معضل در راه روان کاوی" میگوید، خودشیفتگی جهانی ما از پژوهشهای علمی آسیب دید. اولین ضربه کشف این نکته بود که زمین در مرکز جهان قرار ندارد؛ دومین زمانی بود که داروین نشان داد نوع ما صرفا نع دیگری از انواع است "نزدیک تر به برخی" و "دورتر از برخی". سومین ضربه به خود دوستی غربی زمانی وارد آمد که روان کاوی نشان داد "من ارباب خانه خودش نیست"، ...زمانی که ناخودآگاه شناسایی شد"&lt;br /&gt;جمله نقل شده یکی از آخرین جملات کتاب "ناخودآگاه" تالیف آنتونی ایستوپ است؛ کتابی که به طور تخصصی مربوط به روان شناسی است اما از آن رو خواندن آن را به باستان شناسان علاقه مند به بحثهای "عاملیت" توصیه می کنم که ما را با یکی از مخفی ترین و در عین حال عمومی ترین جنبه های عاملیت عینی ناخودآگاه آشنا می کند. در عین حال یکی از منصفانه ترین شرحهایی است که تا به امروز از کارهای فروید خوانده ام ، شرحی که به نظر بی طرفانه می آید&lt;br /&gt;... و به راستی نقش باستان شناسی در ریزش خودشیفتگی جهانی ما چه بوده است؟ فکر نمی کنم نقشی کمتر از روان کاوی داشته باشد&lt;br /&gt;ایستوپ، آ.، ناحودآگاه، ترجمه: شیوا رویگریان، نشر مرکز&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8484686164507802671?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8484686164507802671/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8484686164507802671&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8484686164507802671'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8484686164507802671'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='ضربه ها'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5356236171279421751</id><published>2007-07-16T13:37:00.000-07:00</published><updated>2007-07-16T13:42:05.198-07:00</updated><title type='text'>TAG</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تگ موضوعات خود را برای ارائه خلاصه مقاله اعلام کرده است، هر چند موضعاتش "یک کمی" مرد افکن است اما بد نیست خودمان را بیازماییم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مراجعه کنید به&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/home"&gt;http://tag07.york.googlepages.com/home&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;موضوعات&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/reconstructing"&gt;Reconstructing the underworld: the anthropology and archaeology of other-worlds&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/d"&gt;Movement in the Ancient City: new approaches to urban form and theory&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/performance"&gt;Staging events: atmospheres of archaeological performance&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/f2"&gt;From the everyday commute to a journey of a lifetime: the landscapes and material culture of movement&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/h"&gt;Discussing evolutionary and interpretative archaeologies&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/t"&gt;Taking Archaeology out of Heritage&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/judicial"&gt;Judicial archaeology: can we prove the past beyond reasonable doubt?&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/chancechoice"&gt;Chance, choice and catastrophe: an archaeology of the unpredictable&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/archaeology"&gt;Archaeology and the politics of vision in a post-modern context&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/l"&gt;Landscape and memory in mobile pastoralist societies&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/the"&gt;The past and the power of space&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/d3"&gt;Ephemerality: the archaeology of transience&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/house-making"&gt;Housemaking: the process of building and being&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/the2"&gt;The P word: the possibilities and problems in phenomenological perspectives in archaeology&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/f"&gt;Fragmenting archaeology or taking a leaf out of Shanks and Tilley's book....&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/r"&gt;Reconsidering the on-site relationship&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/changing"&gt;Changing perceptions of the Medieval World&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/anima2"&gt;Theorising in animal bone research&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/d2"&gt;Too much phenomena and not enough ology&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/f4"&gt;Changing climates- changing agendas; persistent in perspective&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/b"&gt;Biographies of people and place&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tag07.york.googlepages.com/f3"&gt;The historic landscape: more than just character&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5356236171279421751?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/5356236171279421751/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=5356236171279421751&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5356236171279421751'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5356236171279421751'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/07/tag.html' title='TAG'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8566645796088735181</id><published>2007-07-14T03:14:00.000-07:00</published><updated>2007-07-14T03:16:46.997-07:00</updated><title type='text'>توضیح یک توضیح</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;قصد زیاده روی در اطاله مطلبی که چند روز پیش در توضیح نوشته های "رضا مرادی" نوشتم ندارم. اما نظرات پرولالیستی دوستان مرا بر آن داشت تا مطلبی دیگر در توضیح آن توضیح بنگارم. در آن مطلب روی سخن من با باستان شناسی ایران بود، باستان شناسیی که به گفته دوست عزیزم خانم شکویی خودش هم  نمی داند "چرا باستان شناسی"؟.&lt;br /&gt;چندگونگی تفکر ما در تبیین این مطلب ، مشکلی است که زمینه تحصیل، تدریس و زندگی ما به وجود آورده است. کشور ما کشوری در حال توسعه است و در چنین جوامعی اعتبارات به شکلی تخصیص می یابند که به  کاربردی ترین شکل خرج شوند. اینجا قصد بحث سیاسی یا وارد شدن به مباحث بودجه را ندارم ، اما از شما باستان شناسان عزیز می پرسم که اگر دولت در برهه ای از زمان بودجه مربوط به باستان شناسی را قطع کند (و این در حالی است امسال بودجه باستان شناسی به نصف کاهش پیدا کرده) ما باستان شناسان جز جنجال، آن هم در محافلی که هم گوینده سخن و هم مخاطب باستان شناسند چه می توانیم بکنیم؟.  آیا توانایی توضیح برای سیاستمداران را داریم؟. شاید بگویید این وظیفه ما نیست... اما آیا می توانیم توجیهی برای حضور خود در جامعه بیاوریم؟. اگر سیاستمدار مربوطه به ما بگوید که خب... می توانید در سالهای آتی حفاری کنید، امسال دست نگهدارید، چه جوابی جز به خطر افتادن "هویت ملی" داریم؟. و اصولا چه دلیلی برای حضور دانشی وجود دارد که خود خود را تفننی می نامد؟.&lt;br /&gt;استاد گرامی، آقای دکتر موسوی ، ما به منزله متخصص کارهای بسیار مهمی داریم، کارهای "ما" در دایره بسته خودمان، دعواهایمان، رقابتهایمان و سفالهایمان محدود می شود. ما کارهای بسیار مهم تری داریم به شرط آنکه اینگونه جلوه نکند که ما "تنها" به دنبال ریشه یابی واژه کامبوج هستیم، و شرط بقای ما قضاوت از روی متونی شود که غیر باستان شناسان یا باستان شناسی با تفکر صرف موزه ای می نگارند. فکر می کنید مسئولان ما وقت خواندن متون پیچیده گزارشهای تودرتوی باستان شناسی را دارند؟. گویی ما هیچ احترامی برای مخاطبان عام جامعه، آنها که به ما امکان بقا می دهند، قائل نیستیم و به راحتی اجازه می دهیم هر چه می خواهند به نام باستان شناسی به خورد آنها بدهند.&lt;br /&gt;دوست عزیزم خانم سعیدی، دموکراسی وقتی تحقق می یابد که حق انتخاب معنا داشته باشد. در نوشته پیشین روی سخن من نه آقای مرادی که باستان شناسان بودند. آقای مرادی می تواند و حق دارد بنویسد همانگونه که می نویسد اما مطلب این است که ما چه کرده ایم؟ در کنار نوشته های ایشان چند نوشته از "ما" در روزنامه شرق برای عامه مردم نوشته شده است؟ ما چه کرده ایم تا مخاطب و خواننده آن مطالب خود را مختار در انتخاب بین نوشته های آقای مرادی و نوشته های ساده فهم باستان شناسی ببیند؟ چقدر به او آموحته ایم که فرق باستان شناسی با غیر باستان شناسی چیست تا در مواجهه با چنین مطالب وهنی دست کم در ذهن بگوید خب اینکه باستان شناسی نیست؟ چقدر دانشجویان جوانمان را به ساده و درست نویسی باستان شناسی عامه سوق داده ایم؟. مسلما اگر چنین مسئله ای مهم نبود دلیلی نداشت باستان شناسی عامه (Public archaeology) پدید بیاید. اگر در آن زمینه "عرابه خدایان" نوشته می شود در مقابل "باستان شناسی" هم نوشته می شود و لحظه ای تصور کنید اگر نوشته های دانیکن هم مصداق "حالا ولش کن" قرار می گرفت چند دهه بعد چه فرایندی اتفاق افتاده بود.&lt;br /&gt;دوستان عزیز، با در برج عاج نشستن، و رفتار باستان شناسی در جامعه ای مدرن و چه بسا پست پست مدرن را اتخاذ کردن، ما هر روز به حذف خودمان بیشتر نزدیک می شویم. در جامعه ما ریشه باستان شناسی آنقدر سست است و آنقدر از آدمها و زندگیشان دور است که پاورقی های روزمره یک غیر باستان شناس هم می تواند برای آن خطری جدی محسوب می شود. مطمئن باشید اگر چنین خطری در اواسط قرن گذشته در کل باستان شناسی حس نمی شد، لزومی هم نداشت باستان شناسی "مدرن" شود و قوم باستان شناسی و باستان شناسی کاربردی به وجود آید تا در کنار آنها قسمتهای بنیادی باستان شناسی نفس راحتی بکشند. مشکل ما تنها عامه مردم نیست، بسیار دانشجویان با استعدادی را دیده ام که هنوز نمی دانند باستان شناسی به چه "درد" می خورد و با تفننی انگاشتن آن توسط یک استاد به مرز انصراف از این رشته و گشتن به دنبال رشته ای "به درد بخور" نزدیک می شوند. به تاکید می گویم خطر غلط فهمی باستان شناسی و موزه ای انگاشتن بیش از پیش در ایران حس می شود. باستان شناسی که به خطر از بالا نگری و در نتیجه حذف تدریجی نزدیک می شود.&lt;br /&gt; آیا شما هم این تجربه را دارید؟ وقتی روی محوطه ای بلند به کار کاوش یا بررسی مشغولید و از آن بالا به روستایی در نزدیکی محوطه نگاه می کنید که معماری آن خشتی است و اطراف آن را زمینهای کشاورزی احاطه کرده و هیچ راه درست و حسابی به آن ختم نمی شود، روستایی در انزوا... فکر می کنید که "چه روستای جالبی! چقدر شبیه محوطه های دوره نئولتیک است،  بروم از آن عکس بگیرم و در گزارشم کنار عکس آثار معماری این محوطه چاپش کنم "... این فکر به شما فرصت می دهد به روستای مذکور بروید، آنجا ناگهان با پدیده ای مواجه می شوید که وجودش هم برای ما نامتصور است، موجودی عجیب و غریب و البته مزاحم که ذهنیات ما در مورد معماری و زندگی ایده آل در روستا را به هم می ریزد، انسان!!! بچه هایی که در خاکروبه ها بازی می کنند، دختر بچه های کوچکی که سطل بزرگ آبی را روی دوشهای کوچکشان گذاشته اند، مردان آفتاب سوخته ازمزرعه برگشته و زنانی که از زور کار و خستگی در چهل سالگی به پیرزنی هشتاد ساله می مانند و تا کمر در تنور خم شده اند... انسانی که به گمان اینکه شما کارمند اداره بهداشت یا وزارت راه هستید می آید تا از دردهایش بگوید: بیماری، گورستانی که به اندازه روستا مساحت دارد، بی آبی، دوری از شهر،نبود راه... به راستی ما باستان شناسان برای آدمهایی که در قرن بیست و یکم در معماری "جالب" نئولتیکی زندگی می کنند، چه کرده ایم؟. ما راه درازی برای تلاش کردن در تمام سطوح، بله در تمام سطوح داریم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8566645796088735181?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8566645796088735181/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8566645796088735181&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8566645796088735181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8566645796088735181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/07/blog-post_14.html' title='توضیح یک توضیح'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8850799301572268519</id><published>2007-07-07T10:42:00.000-07:00</published><updated>2007-07-07T10:52:43.524-07:00</updated><title type='text'>نوشته های رضا مرادی غیاث آبادی در روزنامه شرق:  باستان شناسی یا افسانه های شخصی؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;جنبه های پوپولار، عام گرایانه و عمومی باستان شناسی در زیر شاخه ای از باستان شناسی به نام باستان شناسی عامه مطرح می شوند. یکی از شاخص ترین چهره ها در این زمینه برایان فاگان است که تبحری خاص در ارائه ساده و عام فهم مسائل پیچیده باستان شناسی و حتی تئوری های باستان شناختی برای عموم دارد، پل بان نیز مطالبی در زمینه معرفی داده های باستان شناختی و روشهای بررسی و کاوش به زبان ساده نگاشته است. در سالهای اخیر برخی از معتبرترین باستان شناسان در کنار پژوهشهای تئوریک به این گرایش نیز روی آورده اند که از این گروه می توان به کتاب جدید کرنلیوس هولتهورف با عنوان" باستان شناسی یک مارک است" اشاره کرده که با ارائه تصویرهای متعدد کارتونی و طنزگونه به معرفی باستان شناختی از دیدگاهی بسیار تخصصی اما با زبانی ساده فهم برای کلیه گروهای سنی پرداخته است.&lt;br /&gt;باستان شناسی عامه ، شاخه شناخته شده از باستان شناسی است که عموما مدعیان آن باستان شناسانی اند که بر تئوری باستان شناسی توفق دارند و قابلیت تبدیل تفسیرهای پیچیده باستان شناسی به زبانی ساده را دارند. آنچه در این میان نباید حذف شود ارائه درست مطالب و فارغ از ایجاد ذهنیت مثبت یا منفی برای عامه در ارائه مطالب است. بدیهی است که خواننده غیر متخصص نمی تواند و نباید در حیطه توضیح و تفسیر داده باستان شناختی بیاید و از این رو لازم است مطالب به گونه ای ارائه شود تا شبهه تحمیل گونه ای تفسیر خاص بر داده از بین برود و از سویی خواننده در فهم مطلب دچار گم گشتگی نشود. مشخص است که چنین امری کار هر باستان شناس و البته هر نویسنده ای نیست و گاو نر و مرد کهن می طلبد!!!&lt;br /&gt;در ایران باستان شناسی عامه نیز چون دیگر شاخه های باستان شناسی نوین و فرانوین فراموش شده است و تاکنون مطلبی در این باره تدوین یا تالیف نشده است. تنها حرکت در این زمینه ترجمه کتاب "باستان شناسی" فاگان توسط غلامعلی شاملوست که علی رغم ارزش بسیار کتاب در زمینه باستان شناسی عامه متاسفانه این کتاب با کتابی تخصصی اشتباه فرض شده و مورد اقبال عامه قرار نگرفته است. باستان شناسی ما در ارائه خود به جامعه بسیار کوتاهی کرده و از این رو مغفول مانده است. بار ارائه مطالب باستان شناسی به بدنه جامعه در ایران بر عهده روزنامه ها و اخیرا وبلاگهاست. این مطالب عموما منحصر به شرح کاوشها، یافته ها ، مصاحبه و در برخی موارد جنجالهای سیاسی- ملی بر سر مسائلی است که ارتباط با داه های باستان شناسی هم دارند (مانند مسائل مرتبط با سد سیوند).&lt;br /&gt;آنچه بیان شد در ارتباط با برخی پاورقیهای ظاهرا باستان شناختی! است که اخیرا در یکی از روزنامه های کشور چاپ می شود. در شماره های اخیر روزنامه شرق ، و در صفحه علم مطالبی از شخصی به نام "رضا مرادی غیاث آبادی" و در ذیل عنوان "باستان پژوهی ایرانی"(عنوانی به به نظر می آید وام گرفته شده) منتشر می شود که عموما حول محور آریاییان، مسائل زبان شناختی، معرفی برخی داده های باستانی (به عنوان مثال نگارکندهایی در کردستان) و حتی ارائه خلاصه مقالات (ر.ک شرق ش.899) است. خطر نوشته های یاد شده یکی گرفتن باستان شناسی با ملغمه ای از داده های زبان شناختی، تاریخی، دین پژوهی و حتی مرمتی است. مشخص است که نمی توان انتظار داشت خواننده عام تفاوت تخصصی باستان شناسی با این حجم از دانشها و حتی علوم را بداند و از این رو نگارنده این مطالب قادر است مطالب خود را به منزله "باستان شناسی" بر خواننده غیر متخصص و حتی دانشجویان سالهای نخست دوره کارشناسی تحمیل کند.&lt;br /&gt;رضا مرادی در وبلاگ خویش تحت عنوان" پژوهشهای ایرانی/نوشته های رضا مرادی در زمینه فرهنگ ایران باستان و اخترباستان شناسی"، در صفحه باستان شناسی به ارائه مطالبی در باره آریاییان، چگالی سنگ‌های هخامنشی تخت جمشید و شوش،خاستگاه ايرانی پالاواییان و تامیلیان، مسئله پیامبری به نام مهر و... می پردازد. تا آنجایی که نگارنده این سطور به منزله دانشجوی دوره دکتری تخصصی باستان شناسی مطلع است در تمام شاخه های متعدد باستان شناسی یک محور کلی وجود دارد و آن توجه و مطالعه داده های مادی است و مشخصا به نظر نمی رسد مسائلی که در اسطوره شناسی، تاریخ و زبان شناسی بررسی می شوند تنها به دلیل آنکه به گذشته می پردازند در باستان شناسی هم مورد مطالعه قرار گیرند که اگر چنین باشد مرزبندی دانشهای یاد شده خلط می شود و اصولا چه نیازی به وجود متعدد آنهاست؟. البته اینکه شخصی به تنهایی می تواند تمامی این تخصصها را داشته باشد مطلبی است که قابل بحث در نوشتار دیگری است.&lt;br /&gt;تلاش رضا مرادی در تکذیب مهاجرت آریاییان نکته دیگری است که در پاورقیهای هر روزه او مشاهده می شود. نگارنده این سطور قصد ندارند آزادی فردی در ارائه مطالب را زیر سوال ببرد و اینکه اصولا جای چنین بحثهایی روزنامه است یا نه و چقدر سیاسی است، جدا از تکذیب و تایید یا ارزیابی این فرضیه، در باستان شناسی، مهاجرت آریاییها معمولا با توجه به داده های مادی (و مشخصا سفال خاکستری) مورد بررسی قرار می گیرد. آقای مرادی در توضیح مهاجرت آریاییها به شباهت نام کشور کامبوج و کمبوجیه پسر کورش یا نام قوم پالاوا با واژه پهلوی می پردازد. ارزیابی صحت و سقم این فزضیه در حیطه تخصص اینجانب نیست اما هر باستان شناسی مشخصا متوجه می شود که این مطالب در حیطه هر دانش یا علمی باشد در حیطه دانش باستان شناسی نیست.&lt;br /&gt;خواننده این سطور ممکن است مرا متهم به انحصار گرایی کند، اما لازم به یادآوری است که با کناره گرفتن باستان شناسان از بدنه جامعه است که متاسفانه افرادی مانند رضا مرادی امکان ظهور می یابند. و وااسفا که در خالی انگاشتن جامعه از باستان شناسان ، چنین افرادی به مراکز نسبتا تخصصی راه یافته (اشاره به نوشتارهای شخص مورد نقد در «دانشنامه بزرگ ایران» ، یه طور مثال در مدخل بسیار باستان شناختی "محوطه آنو") و شکلی معوج از دانش باستان شناسی را ارائه می دهند. از سوی دیگر قضاوت و شناخت عامه مردم از باستان شناسی بیشتر ماخوذ از مطالبی است که از رسانه ها و روزنامه ها ارائه می شود. از این رو خواهشمندم خوانندگان این سطور به مطالعه مطالب رضا مرادی در روزنامه شرق پرداخته و قضاوت خود را ارائه دهند و در صورتی که نظری مشابه راقم این سطور دارند با همیاری و همفکری چاره ای در این زمینه بیاندیشیم تا دانش تخصصی باستان شناسی بیش از این در &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جامعه به منزله دانشی ملغمه ای، غیر کاربردی و مبتنی بر افسانه های شخصی معرفی نشود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای مشاهده نوشته های رضا مرادی مراجعه کنید به &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;(&lt;a href="http://ghiasabadi.com/index.htm"&gt;http://ghiasabadi.com/index.htm&lt;/a&gt;)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8850799301572268519?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8850799301572268519/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8850799301572268519&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8850799301572268519'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8850799301572268519'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='نوشته های رضا مرادی غیاث آبادی در روزنامه شرق:  باستان شناسی یا افسانه های شخصی؟'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-805977454365270338</id><published>2007-06-14T12:47:00.000-07:00</published><updated>2007-06-14T12:49:43.417-07:00</updated><title type='text'>musee picasso</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RnGbnk_M9rI/AAAAAAAAAEo/amyVAhPPCfk/s1600-h/2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5076009359269230258" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RnGbnk_M9rI/AAAAAAAAAEo/amyVAhPPCfk/s200/2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5076009041441650322" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RnGbVE_M9pI/AAAAAAAAAEY/zhpWSqi_umQ/s200/1.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-805977454365270338?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/805977454365270338/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=805977454365270338&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/805977454365270338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/805977454365270338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/06/musee-picasso.html' title='musee picasso'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RnGbnk_M9rI/AAAAAAAAAEo/amyVAhPPCfk/s72-c/2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3790317594582263795</id><published>2007-06-14T12:24:00.000-07:00</published><updated>2007-06-14T12:29:38.889-07:00</updated><title type='text'>modern art</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;1-     در بررسی نسبت آدمهای خاص با مکاتب مختلف همیشه به هنرمندان و اندیشمندانی بر می خوریم که پژوهش یا اثر هنری آنها در هیچ یک از مکاتب موجود قابل طبقه بندی نیست. در میان اندیشمندان می توانم میشل فوکو را مثال بزنم که گرچه به طور کلی یک پساساختارگراست اما از منظر کلی تر فرای مدرنیسم و پست مدرنیسم است، شاید مثال دیگر در این راستا گیدنز باشد که گرچه همواره موضع انتقادی خود را نسبت به پست مدرنیسم حفظ کرده اما اندیشه او چندان هم مدرن نیست و البته آثار این بزرگان را در زمره ترنس مدرنیسم نیز نمی توان طبقه بندی کرد. در میان هنرمندان به نظرم پابلو پیکاسو از چنین ویژگی برخوردار است، ساختارشکنی و فرای هنجار بودن آثارش او را به هنرمندان پست مدرن نزدیک می کند و از سویی هجویه سازی بر آثار کلاسیک او را مدرن جلوه می دهد... به نظرم او نیز فرای چارچوبهای کلی مکاتب حرکت می کرده است.&lt;br /&gt;2-     با توجه به نظرم در مورد پیکاسو، امروز به موزه آثار او رفتم. نکته مهم و جدیدی که در مشاهده آثار او از نزدیک دیدم ، سلطه و شناخت او از هنر دوره تاریخی و پیش از تاریخی است. مجسمه هایی که هجو الهه های مادر دوره پیش از تاریخند و آدمهای ایستاده که بزی را در دست گرفته اند و یادآور حجاریهای مشهور به گیل گمشند و نیم تنه های زنان که مشخصا گرته برداری از نیم تنه های زنان در یونان، روم و یا دوره  پارتی است ، مشاهده گر باستان شناس را به این فکر وامی دارد که وارد موزه لوور شده اما آثار تغییر فرم پیدا کرده اند!!!&lt;br /&gt;3-     در پاریس ، آدمی در محاصره هنر مدرن است. هنر مدرن در کلیت آن، از هنر اواخر قرون وسطی تا نقد آن، پست مدرن. مجسمه های داخل پارکها، ساختمانهای بلند گوتیک که در محاصره آثار شیشه ای مشاهده می شوند، خانه هایی که برخی از آنها تاریخ قرن هژدهم را بر خود حک کرده دارند تا لیوانها و قوری ها و.... در چنین فضایی و در محاصره مدرنیسم اغراق شده اینجا این اندیشه به ذهنم خطور کرده است که چرا ما باستان شناسها همواره از آموختن و بررسی هنر مدرن بیم داریم؟ مگر باستان شناسی کلیت داده مادی و تمامی شاخصه های آن را بررسی نمی کند؟. امتحان کنید... چند باستان شناس سزان، ونگوگ، رودن، دالی، ویوالدی و لیست را می شناسند؟ و چند نفر می توانند آثار آنها را تحلیل کنند؟. در باستان شناسی جهان نیز جز چند مورد انگشت شمار از چنین پژوهشهایی اطلاع ندارم: پژوهشهای مایکل شنکنس بر روی بطریهای آبجو و پیپ و هنر عکاسی، پژوهش ماتیو جانسون بر روی معماری قرون 18 و 19 در انگلستان و پژوهش های کرنولیوس هولتروف&lt;br /&gt;مکاتب هنری همواره پیشتر از مکاتب نظری در دانشهای انسانی حرکت می کنند به عنوان مثال شاخصه های هنر پست مدرن در دهه 1930 در نقاشی قابل مشاهده است اما در علوم انسانی پس از جنگ دوم جهانی و به کندی ظهور پیدا می کند. شناخت هنر مدرن، شناخت روندی است که مکاتب مدرن و فرامدرن طی کرده اند و نمود مادی مکاتبی است که مشخصا در غرب تجربه می شوند، از این رو این دانش به ما کمک می کند تا آنچه در باستان شناسی نظری می خوانیم را به وضوح مشاهده کنیم یا دست کم در فهمشان دچار اشکال جدی نشویم.  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3790317594582263795?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/3790317594582263795/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=3790317594582263795&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3790317594582263795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3790317594582263795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/06/modern-art.html' title='modern art'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2346342837548370190</id><published>2007-06-05T06:29:00.000-07:00</published><updated>2007-06-05T06:41:51.496-07:00</updated><title type='text'>نیمکتی در میدان تیان من پکن</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5072574240130922098" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RmVnZU_M9nI/AAAAAAAAAEI/aNFXEsZdjG4/s200/20051115_01.jpg" border="0" /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5072574472059156098" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RmVnm0_M9oI/AAAAAAAAAEQ/7dqVLrzUYXg/s200/20051115_16.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بر داده فرهنگی از روزی که ساخته می شود تا دور انداخته می شود و از لحظه ای که به بقایای یک محوطه می پیوندد تا به دست من و شمای باستان شناس می رسد چه می گذرد؟ چه افرادی از آن استفاده می کنند  با چه هدفی و در چه زمینه هایی ؟ و چه تغییراتی در آن می دهند؟ در لحظه استفاده از آن به چه می اندیشند؟ . شاید پرسشهایی که مطرح کردم قدری جزنگرانه به نظر بیاید و یا در پاسخ به آن بگویید که باستان شناس را با آنچه بر سر داده گذشته چه کار! حداکثر کار او فهم معنای داده و کشف روابط زمینه ای یا کارکرد آن است. اما، اگر توجه کنیم که داده را "انسان" و برای "هدف" خاصی ساخته شاید به شکل دیگری به آن بنگریم: با چشم انسانهایی که آن را ساخته و از آن استفاده کرده اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آنچه نوشتم در هنگام دیدن وبلاگ یک عکاس چینی به ذهنم خطور کرد. اینکه داده از روز ساخته شدن و تا مرگ و زندگی دوباره در زمینه باستان شناختی چقدر دست به دست می شود و چه کارکردهای گوناگونی می یابد. این عکاس نیمکتی را در میدان معروف تیان من نشان داده و از یک روز آن عکس گرفته است، گرچه عکسها امروزه اند اما رابطه ای که از انسان با داده مادی نشان می دهند شدیدا باستان شناختی است در اینجا دو عکس نمونه را می گذارم اما برای دیدن تمام عکسها به آدرس زیر مراجعه کنید&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.zonaeuropa.com/20051115_1.htm"&gt;http://www.zonaeuropa.com/20051115_1.htm&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2346342837548370190?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/2346342837548370190/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=2346342837548370190&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2346342837548370190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2346342837548370190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='نیمکتی در میدان تیان من پکن'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RmVnZU_M9nI/AAAAAAAAAEI/aNFXEsZdjG4/s72-c/20051115_01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3881231607679769401</id><published>2007-05-26T09:24:00.000-07:00</published><updated>2007-05-26T09:26:07.798-07:00</updated><title type='text'>گروه باستان شناسی سوربن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;این روزها من و عمران به سوربن می رویم و در کتابخانه باستان شناسی و قوم شناسی منابع را مطالعه و بررسی می کنیم. گروه باستان شناسی و تاریخ هنر و گروه قوم شناسی سوربن در یک ساختمان قرار دارد که خارج از شهر پاریس است. گروه باستان شناسی سوربن بر اساس پروژه های مختلف به بخشهای ایران، سوریه، بین النهرین، آفریقا و ... تقسیم شده است&lt;br /&gt;قسمت ایران سه نفر هیئت علمی دارد که یک نفر از آنها به دلیل کسالت عموما غایب است و دو نفر دیگر بیشتر به بررسی اشیا موزه ای می پردازند تا باستان شناسی به آن شکلی که مد نظر ماست. تنها امکان فوق العاده این ساختمان کتابخانه ای است که از نظر وجود منابع تئوریک و مجلات باستان شناسی بسیار غنی است. جالب است که منابعی که مدتها به دنبالشان بودم را در این کتابخانه در دسترس می بینم ، ضمنا سیستم دانلود کتابخانه به گونه ای است که مقالات جی استور را دانلود می کند&lt;br /&gt;این امکانات و البته نزدیکی به جایی مانند کالج دو فرانس که خاستگاه پست مدرنیسم است، باعث نشده تا باستان شناسی سوربن از خمودگی دربیاید، تقریبا هیچ مبحث تئوریکی در گروه باستان شناسی مطرح نیست و فرق چندانی بین موزه داری و باستان شناسی قائل نیستند. واقعا تعجب می کنم که در شهر فوکو، بوردیو، دریدا و ... چرا نامی از آنها در گروه باستان شناسی برده نمی شود یا تفکراتشان که از اقیانوس گذشته چند کیلومتر آن طرف تر را تحت تاثیر قرار نداده است&lt;br /&gt;شاید حجم انبوه داده های موزه ای زیبای وارداتی به موزه های  فرانسه مسبب این دیدگاه شده باشد. یا شاید دوری ناسیونالیستی فرانسویها از زبان انگلیسی به این شکل باستان شناسی! دامن زده باشد. هر چه هست، مشخصا به نظر می رسد وجود منابع  و حتی دانستن زبانهای مختلف لزوما به دانش نظری ختم نمی شود&lt;br /&gt;شاید برای شمایی که دور از اینجا مطلب مرا می خوانید  تمسخر آمیز به نظر بیاید اما شرایط باستان شناسی نظری در ایران به مراتب نسبت به فرانسه بهتر است؛ ما در ایران داده هایی با زمینه وبستر واقعی و اوریجینالشان را در بسیاری موارد می دانیم، کاوشهای بسیاری داریم که حتی اگر نه به منزله مجری دست کم به عنوان کارشناس، طراح و... می توانیم در آنها شرکت کنیم و حداقل این است که به راحتی می توانیم تمام داده ها را لمس کنیم و با آنها ارتباط برقرار کنیم ...دانشجویانی داریم که با دیده نقد به گذشته باستان شناختی ما می نگرند و حداقل پرسش می کنند، و از همه مهمتر کشوری در حال توسعه داریم که اگر کمی بیاندیشیم ، ما را واخواهد داشت تا برای توسعه اش دست به کار شویم و ذهنیتمان را چارچوب مند کنیم...&lt;br /&gt;وقتی به ایران بازگردم، حتما به تاکید به دوستانم خواهم گفت که بیشتر به چیزهایی که داریم بیاندیشند تا چیزهایی که نداریم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3881231607679769401?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/3881231607679769401/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=3881231607679769401&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3881231607679769401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3881231607679769401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/05/blog-post_26.html' title='گروه باستان شناسی سوربن'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3080921712930538331</id><published>2007-05-23T08:48:00.000-07:00</published><updated>2007-05-23T08:58:33.435-07:00</updated><title type='text'>مرکز ژرژ پمپیدو</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RlRkerlPJ4I/AAAAAAAAAEA/8pZsc6YwdDg/s1600-h/23052007418.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5067785958956410754" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RlRkerlPJ4I/AAAAAAAAAEA/8pZsc6YwdDg/s200/23052007418.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RlRj4LlPJ3I/AAAAAAAAAD4/RDGHaWQKLHs/s1600-h/23052007422.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5067785297531447154" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RlRj4LlPJ3I/AAAAAAAAAD4/RDGHaWQKLHs/s200/23052007422.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RlRjJLlPJ2I/AAAAAAAAADw/mL8dHCyJ83o/s1600-h/23052007424.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5067784490077595490" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RlRjJLlPJ2I/AAAAAAAAADw/mL8dHCyJ83o/s200/23052007424.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اینجا مرکز ژرژ پمپیدو است، مرکزی فرهنگی که توسط هنرمندی به همین نام شکل گرفته است. این مرکز از این رو مهم است که مباحث مدرنیستی و پس از آن پست مدرنیستی بسیاری را به خود دیده است. معماری آن به وضوح معماریی مدرن است . من امروز در دو نمایشگاه هنری در مرکز پمپیدو شرکت کردم و هر دو آنها فرای پست مدرنیسم بودند.در نخستین نمایشگاه آثاری مانند صندلی های کهنه، عکسهایی از آنها، قفسه های به هم ریخته نمایش داده شده بود . نام عجیب این آثار "گالری هنری بچه ها" بود. دومین نمایشگاه به نشان دادن قطعات بزرگ پلاستیکی بدن انسان اختصاص داشت که قطعه قطعه در داخل گونی از سقف آویزان شده بودند و دوربینهای فیلم برداری و پروژکتور در بین آنها پراکنده بود &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3080921712930538331?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/3080921712930538331/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=3080921712930538331&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3080921712930538331'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3080921712930538331'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/05/blog-post_23.html' title='مرکز ژرژ پمپیدو'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RlRkerlPJ4I/AAAAAAAAAEA/8pZsc6YwdDg/s72-c/23052007418.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6407485252077092014</id><published>2007-05-21T04:05:00.000-07:00</published><updated>2007-05-21T04:11:17.330-07:00</updated><title type='text'>تالار بورس؟</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RlF-ILlPJ1I/AAAAAAAAADo/INNWctLAXi8/s1600-h/2005_04030109.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5066969734781544274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RlF-ILlPJ1I/AAAAAAAAADo/INNWctLAXi8/s200/2005_04030109.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اینجا کجاست؟ تالار بورس، مرکز فروش سهام...نه اشتباه کردید، این ازدحام در ورودی موزه لووربرای خرید بلیط ورود ایجاد شده است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6407485252077092014?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/6407485252077092014/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=6407485252077092014&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6407485252077092014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6407485252077092014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/05/blog-post_21.html' title='تالار بورس؟'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RlF-ILlPJ1I/AAAAAAAAADo/INNWctLAXi8/s72-c/2005_04030109.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-7398322749223832461</id><published>2007-05-15T23:57:00.000-07:00</published><updated>2007-05-23T09:10:21.697-07:00</updated><title type='text'>archaeological dialogues journal</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Rkqsn7lPJ0I/AAAAAAAAADg/J4xtAXhANB0/s1600-h/mask_trans_lichtgeel.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5065050532940293954" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Rkqsn7lPJ0I/AAAAAAAAADg/J4xtAXhANB0/s200/mask_trans_lichtgeel.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مجله دیالوگهای باستان شناسی مجله ای در زمینه مسائل باستان شناسی نظری و به ویژه باستان شناسی فرامدرن است. مجله ای که از دید بیشتر باستان شناسان ایرانی پنهان مانده است. از نکات جالب در مورد این مجله طرح افکار و عقاید باستان شناسان جوان و نه چنوان مطرح در کنار بزرگانی چون هادر و مارک لئون است. نکته مهم در مورد این مجله شیوه خاص ارائه مطالب آن است. مقاله ای طرح می شود و در ادامه چندین بحث در مورد مقاله وجود دارد و در قسمت انتهایی نویسنده به این نظرها جواب داده یا آنها را پذیرفته است. علاقه مندان به مطالعه دست کم خلاصه مقالات این مجله دعوت می کنم. حداقل سودمندی این کار آشنایی با عنوانها و مسائل مطرح در باستان شناسی نظری امروز دنیاست&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;a href="http://archaeologicaldialogues.com/"&gt;http://archaeologicaldialogues.com/&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-7398322749223832461?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/7398322749223832461/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=7398322749223832461&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7398322749223832461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7398322749223832461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/05/archaeological-dialogues-journal.html' title='archaeological dialogues journal'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Rkqsn7lPJ0I/AAAAAAAAADg/J4xtAXhANB0/s72-c/mask_trans_lichtgeel.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8645627337656926428</id><published>2007-04-21T12:50:00.000-07:00</published><updated>2007-04-21T12:54:10.206-07:00</updated><title type='text'>کارگاه آموزشی مشترک یونسکو و پروژه بزرگ ارگ بم در بم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RipreM9slAI/AAAAAAAAADY/gcYWSgew3WQ/s1600-h/16042007273.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5055971698297050114" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RipreM9slAI/AAAAAAAAADY/gcYWSgew3WQ/s200/16042007273.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; از روز 28-25 فروردین 1386 یک کارگاه آموزشی شامل چهار بخش در بم وبا همکاری مشترک یونسکو و پروژه بزرگ ارگ بم برگزار شد. چهار بخش کارگاه عبارت بود از : باستان شناسی، گردشگری، محیط زیست و مدیریت بحران.روش برگزاری هر بخش کارگاه به شکل بیان کلی اهداف و دستیافتهای هر مدیر پروژه بود که پس از بررسی و مطالعه جزوه های ارائه شده توسط متخصصان حاضر و مسئولان محلی نقد می شد. برای نخستین بار چنین شکلی از تعامل را در مورد پروژه ها مشاهده کردم ، به نظر می رسد راه بسیار مناسبی برای نقد و بالا بردن کیفیت طرحهاست و از سوی دیگر توان مشارکتی و نقدپذیری را نیز افزایش می دهد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; نکته مهم دیگر در مورد کارگاه، بحثهایی در مورد توسعه گردشگری در بم بود،که به لحاظ ساختاری "توسعه گرا"و متمرکزبر شرایط زیستی و فرهنگی بم و ساکنان آن بودو به نظرم این از نخستین طرحهای گردشگری در ایران است که به جز درآمدزایی به توسعه پایدار و چشم انداز دراز مدت گردشگری در منطقه نظر دارد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8645627337656926428?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8645627337656926428/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8645627337656926428&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8645627337656926428'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8645627337656926428'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/04/blog-post_5324.html' title='کارگاه آموزشی مشترک یونسکو و پروژه بزرگ ارگ بم در بم'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RipreM9slAI/AAAAAAAAADY/gcYWSgew3WQ/s72-c/16042007273.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8245731070617076279</id><published>2007-04-21T10:01:00.000-07:00</published><updated>2007-04-21T10:04:08.690-07:00</updated><title type='text'>کارگاه آموزشی درباره قنات</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;دفتر يونسکو در ايران و با همکاري مرکز مطالعات قنات (يزد)اقدام به برگزاري کارگاه آموزشي در تير ماه 1386کرده است. اين کارگاه از جغرافيدانان،زمين شناسان، باستان شناسان و....دعوت کرده است.لازم به ذکر است که در زمينه باستان شناسي از باستان شناس بزرگي چون "پرفسور فکري حسن" براي شرکت در اين جلسلت دعوت به عمل آمده است. از اين رو به نظر مي رسد اين کارگاه آموزشي براي باستان شناسان ايراني مثمر ثمر باشد. براي ثبت نام و اطلاعات بيشتر به اين آدرس مراجعه کنيد&lt;a href="http://www.qanat.info/"&gt;http://www.qanat.info/&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8245731070617076279?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8245731070617076279/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8245731070617076279&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8245731070617076279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8245731070617076279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/04/blog-post_21.html' title='کارگاه آموزشی درباره قنات'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-3752578100558466054</id><published>2007-04-11T22:45:00.000-07:00</published><updated>2007-04-11T22:47:53.791-07:00</updated><title type='text'>World Archaeological Congress</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خلاصه مقالات "کنگره جهانی باستان شناسی" در زمینه قوم باستان شناسی روی وب ریخته شده است. خلاصه مقاله من و عمران در مورد بم نیز در همین آدرس قابل دسترسی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.worldarchaeologicalcongress.org/site/invisibility_abstracts.php"&gt;http://www.worldarchaeologicalcongress.org/site/invisibility_abstracts.php&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-3752578100558466054?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/3752578100558466054/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=3752578100558466054&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3752578100558466054'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/3752578100558466054'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/04/world-archaeological-congress.html' title='World Archaeological Congress'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5223865614422155252</id><published>2007-03-09T11:32:00.000-08:00</published><updated>2007-03-09T11:35:28.662-08:00</updated><title type='text'>مجله اینترنتی باستان شناسی</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RfG2sMA4lnI/AAAAAAAAADM/9wa_8-Iox3k/s1600-h/contents_01.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5040010328259729010" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RfG2sMA4lnI/AAAAAAAAADM/9wa_8-Iox3k/s400/contents_01.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دانشگاه استنفورد یک مجله اینترنتی باستان شناسی دارد که بیشتر به تفسیر داده های باستان شناختی با رویکردهای نظری می پردازد از این رو نمونه هایی کاملا ملموس از اینگونه تفاسیر ارائه می دهد. مقالات این مجله به صورت کامل و بدون ثبت نام دانلود می شود&lt;br /&gt;&lt;a href="http://archaeology.stanford.edu/journal/newdraft/index.html"&gt;http://archaeology.stanford.edu/journal/newdraft/index.html&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5223865614422155252?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/5223865614422155252/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=5223865614422155252&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5223865614422155252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5223865614422155252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='مجله اینترنتی باستان شناسی'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RfG2sMA4lnI/AAAAAAAAADM/9wa_8-Iox3k/s72-c/contents_01.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6928899866570043783</id><published>2007-02-24T06:44:00.003-08:00</published><updated>2007-02-24T06:46:59.086-08:00</updated><title type='text'>جامعه شناسی پست مدرنیسم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بسیاری از باستان شناسان در مواجهه با اینکه پست مدرنیسم چیست و در باستان شناسی چه نقشی ایفا کرده است دچار سردرگمی می شوند یا از پاسخ دادن طفره می رند. شاید از دلایل این امر نبود منابع منسجم و سازگار با باستان شناسی به زبان فارسی یا مشکل و ثقیل بودن متون موجود است&lt;br /&gt;برای رفع این نقیصه کتابی را معرفی می کنم که قابلیت طرح درکلاسهای مبانی و فلسفه باستان شناسی را دارد و گرچه بسیار تخصصی و نوشته یکی از نامدارترین نظریه پردازان جامعه شناسی پست مدرن است اما روان و قابل فهم برای دانشجویان سالهای بالای کارشناسی و کارشناسی ارشد باستان شناسی است. به نظرم کتاب حاضر می تواند شروع مناسبی باشد برای آنهایی که به پست مدرنیسم و مسائل آن علاقه مندند:&lt;br /&gt;لش، اسکات، 1383، جامعه شناسی پست مدرنیسم، ترجمه: حسن چاوشیان،نشر مرکز &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6928899866570043783?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/6928899866570043783/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=6928899866570043783&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6928899866570043783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6928899866570043783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/blog-post_1594.html' title='جامعه شناسی پست مدرنیسم'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8264418012242446705</id><published>2007-02-21T10:36:00.000-08:00</published><updated>2007-02-23T02:48:34.086-08:00</updated><title type='text'>قانون و قاعده</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ميشل فوکو در آخرین مصاحبه پیش از درگذشتش در پاسخ به پرسش مصاحبه کننده ای که می پرسد به ‏چه دلیلی از باستان شناسی در تبیین داده ها در پژوهشهایش استفاده کرده ، جواب می دهد که هدف اصلی ‏او در پژوهشهایش شناخت قاعده مندی است و هدف اصلی باستان شناسی نیز شناخت قاعده مندی هاست ‏بنابراین بهترین روش برای تبیین و توضیح را انتخاب کرده است. ‏&lt;br /&gt;قاعده چیست؟ چه تفاوتی با قانون دارد. هایدگر در مقاله پیش گفته (منتشر شده در مجله ارغنون) تفاوت ‏قانون و قاعده را اینگونه شرح می دهد: قطعيت امور واقع و ثبات تغيير آنها به طور کلي قاعده نام دارد . ‏ثبات تغيير در ناگريزي و ضرورت مسيرش قانون نام دارد. فقط در محدود قاعده و قانون است که امور ‏واقعي روشن و تبيين مي شوند‎.‎&lt;br /&gt;باستان شناسان فرایندی به ویژه در دهه های 1960 و 1970 در پی شناخت قانون حاکم بر زندگی انسان ‏بودند. به نظر می رسد این تصور ناگریزی در مسیر انسان در باستان شناسی فرامدرن جای خود را به ‏شناخت قواعدی داده که بر اساس شناخت آنها می توان مسیر انسان را تبیین کرد و او را محصور در ‏چارچوب و قانون خاصی نپنداشت و ... پیگیری این قواعد تا امروز را "قوم باستان شناسی" بر عهده ‏گرفته است. ‏&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8264418012242446705?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8264418012242446705/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8264418012242446705&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8264418012242446705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8264418012242446705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/blog-post_21.html' title='قانون و قاعده'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-7393910736714756908</id><published>2007-02-17T04:14:00.000-08:00</published><updated>2007-02-23T02:49:31.149-08:00</updated><title type='text'>مجله اینترنتی فصل نو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مجله اینترنتی فصل نو حاوس مطالبی در مورد مسائل نظری جامعه شناختی و از منظر علوم اجتماعی است که ‏بالطبع برای باستان شناسان علاقه مند به مسائل نظری قابل استفاده است. مطالعه مقالات این فصلنامه به ویژه ‏مقالات و مصاحبه هایی در مورد فوکو، زیمل ، وبر و لوکاچ را توصیه می کنم.‏&lt;br /&gt;http://www.fasleno.com&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-7393910736714756908?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/7393910736714756908/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=7393910736714756908&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7393910736714756908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7393910736714756908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/blog-post_17.html' title='مجله اینترنتی فصل نو'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8989423114650646074</id><published>2007-02-11T06:42:00.000-08:00</published><updated>2007-02-11T06:48:41.461-08:00</updated><title type='text'>عصر تصویر جهان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;توصیه می کنم حتما مقاله "عصر تصویر جهان" نوشته مارتین هایدگر را بخوانید. این مقاله به تعریف نشانه های عصر مدرن به شکل ابژکتیو و معرفتی می پردازد و در جای جای آن از باستان شناسی و در معنای کلی تر تاریخ نگاری مثال به میان می آورد. نکته مهم دیگر ارائه تعاریف واژگان مورد استفاده در باستان شناسی مانند "قاعده" و "قانون" است.کتابنامه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هایدگر،م.،1375، عصر تصویر جهان، ترجمه:ی.اباذری،ارغنون، ش.11و12،صص.20-1&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قسمتی از این مقاله در اینجا می آورم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ص.1: یکی از پدیده های ذاتی عصر مدرن علم آن است. پدیده ای که اهمیت آن کمتر از علم نیست تکنولوژی ماشینی است. ...تکنولوژی ماشینی بارزترین تحقق بیرونی ماهیت تکنولوژی مدرن بوده که با طبیعت ما بعد الطبیعه مدرن یکی است. سومین پدیده ذاتی عصر مدرنهمان واقعه انتقال هنر به محدوده زیبایی شناسی است . این امر به آن معناست که اثر هنری به موضوع تجربه ذهنی صرف بدل شده و در نتیجه هنر تجلی زندگی بشری به شمار آمده است. چهارمین پدیده این است که فعالیت بشری به عنوان فرهنگ تصور می شود و به سرانجام می رسد . به همین سبب فرهنگ از رهگذر تغذیه و پرورش والاترین محصول بشری تحقق والاترین ارزشها به شمار می رود.&lt;br /&gt;پنجمین پدیده عصر مدرن فقدان خدایان (خدازدایی) است....فقدان خدایان به معنی طرد دینی مابی نیست بلکه فقط از رهگذر همین فقدان است که نسبت با خدایان به تجربه دینی صرف تبدیل می شود...خلا ناشی از این رخداد با تحقیقات تاریخنگارانه روانشناسامه درباره اسطوره پر می شود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8989423114650646074?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8989423114650646074/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8989423114650646074&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8989423114650646074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8989423114650646074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/blog-post_11.html' title='عصر تصویر جهان'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-6012246847722822023</id><published>2007-02-08T11:33:00.000-08:00</published><updated>2007-02-08T11:33:07.185-08:00</updated><title type='text'>هاراپا و سخنرانی من</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Rct7ktrNEwI/AAAAAAAAAC0/HI6VMuVkF3w/s1600-h/2006_03050021.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5029249279555605250" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Rct7ktrNEwI/AAAAAAAAAC0/HI6VMuVkF3w/s200/2006_03050021.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Rct7PtrNEvI/AAAAAAAAACs/JzolN_3CIn0/s1600-h/2006_03080052.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5029248918778352370" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Rct7PtrNEvI/AAAAAAAAACs/JzolN_3CIn0/s200/2006_03080052.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-6012246847722822023?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/6012246847722822023/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=6012246847722822023&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6012246847722822023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/6012246847722822023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/blog-post_6335.html' title='هاراپا و سخنرانی من'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Rct7ktrNEwI/AAAAAAAAAC0/HI6VMuVkF3w/s72-c/2006_03050021.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-1014132547010418244</id><published>2007-02-08T11:23:00.000-08:00</published><updated>2007-02-08T11:31:59.163-08:00</updated><title type='text'>هاراپا و سخنرانی ها</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Rct5p9rNEuI/AAAAAAAAACc/Zi230uWorA8/s1600-h/2006_03050021.JPG"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/Rct5SNrNEtI/AAAAAAAAACU/rOtH7POzm8Y/s1600-h/2006_03080052.JPG"&gt;&lt;/a&gt; نمی دانم به چه دلیلی تصور اکثر باستان شناسان ایرانی است که هاراپا و موهنجودارو در هند قرار دارند اما هر دوی این محوطه ها در پاکستان قرار دارند. هاراپا در حدود 300 کیلومتری جنوب لاهور در کنار شهری به همین نام واقع شده است. در روزهای آخر سفر به پاکستان هاراپا را هم مورد بازدید قرار دادیم. محوطه ای که بسیار شبیه به محوطه باستانی شوش است، کم ارتفاع و پوشیده از قطعات سفال. هاراپا در دوره استعمار بسیار تخریب شده و از خاک آن برای ساخت و ساز استفاده شده است. گمانه های متعدد حفر شده در هاراپا از دوره سر ویلر تا امروز با تابلوهایی توضیح داده شده اند&lt;br /&gt;آنچه بسیار مهم است وجود روستایی در کنار هاراپاست که تداوم را نشان می دهد ، با معیشت دامداری و کشاورزی و گاوهای کوهاندار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روزهای آخر در موزه دانشگاه پیشاور درباره گمانه زنیهای خراسان عمران و در مورد قوم باستان شناسی فاجعه در بم ، من سخنرانی کردیم. تمام صندلیهای سالن پر شده بود و به نظر می رسید دست کم تمام دانشجویان دوره های تکمیلی شرکت کرده بودند&lt;br /&gt;جالب این بود که پرسشهای دانشجویان کاملا در راستای پژوهش ها بود و به نظر می رسد اگرچه باستان شناسی مدرن و فرامدرن در دانشگاه پیشاور هنوز جایگاهی ندارد اما استادان این دانشگاه باستان شناسان سنتی خوبی تربیت کرده اند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-1014132547010418244?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/1014132547010418244/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=1014132547010418244&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1014132547010418244'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/1014132547010418244'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/blog-post_08.html' title='هاراپا و سخنرانی ها'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-4121993623061112568</id><published>2007-02-06T22:06:00.000-08:00</published><updated>2007-02-06T22:17:02.809-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RclttouNt6I/AAAAAAAAAB0/QmV8xz553V8/s1600-h/2006_02190160.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5028671089728665506" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RclttouNt6I/AAAAAAAAAB0/QmV8xz553V8/s200/2006_02190160.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RcltgIuNt5I/AAAAAAAAABs/iq2B_GpxD4Y/s1600-h/2006_02260049.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5028670857800431506" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RcltgIuNt5I/AAAAAAAAABs/iq2B_GpxD4Y/s200/2006_02260049.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RcltS4uNt4I/AAAAAAAAABk/eC6_nsXgduQ/s1600-h/2006_02190019.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5028670630167164802" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RcltS4uNt4I/AAAAAAAAABk/eC6_nsXgduQ/s200/2006_02190019.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مناطق زلزله زده ای که من و عمران در پاکستان مورد مشاهده قرار دادیم همگی در کشمیر آزاد و شمال شرق پاکستان قرار داشت و شامل مظفرآباد (مرکز کشمیر)، بتگرام، بالاکوت (مرکز زلزله)، نواز آباد و مانسره بود. ویژگی خاص این مناطق پراکندگی و دوری آنها از هم بود. به طور کلی در این مناطق بالغ بر 79000 نفر کشته شده اند. در بالاکوت (مرکز زلزله) رانش دو کوه زلزله را باعث و در پی آن فاجعه ای دیگر نیز رخ داده است: رانش صخره ها و ریزش آن بر روی خانه های شهر. به طور کلی به سبب قرارگیری شهرها و روستاهای منطقه در دره ها این فاجعه دوم در تمام منطقه رخ داده و احتمالا از خود زلزله تلفات بیشتری داشته است&lt;br /&gt;دور از دسترس و کوهستانی بودن منطقه سبب شده تا در روزهای اولیه پس از فاجعه بیرون کشیدن اجساد، دفن آنها و استقرار اولیه ساکنان تا یک ماه به طول بیانجامد. از سوی دیگر دولت پاکستان از جمع آوری نخاله ها و آوار حمایت نکرده و تنها برای ساخت و ساز وام می دهد، از این رو در بیشتر مناطق هنوز(یک سال پس از زلزله) آواربرداری انجام نشده است&lt;br /&gt;از نظر جابجایی به نظر می رسد مهمترین نوع جابجایی کوتاه مدت بوده و جابجایی بلند مدت به ندرت و مهاجرت بسیار کم است. تنها یک نوع مهاجرت خاص مشاهده شد که جابجایی زلزله زدگان از کشمیر هند به کشمیر پاکستان بوده است&lt;br /&gt;گورستانها در منطقه کلا متمرکز نیستند و به طور پراکنده و خانوادگی اند، از این رو مهمترین تغییر در گورستانها تغییرات سبکی و استفاده از سنگ سیاه گرانیت پس از زلزله است&lt;br /&gt;در بازار تعطیلی در تمام واحدهای بازاری از 15 روز در بتگرام تا 5 ماه در بالاکوت مشاهده می شود و واحدها هنوز در سازه های موقت قرار دارند&lt;br /&gt;مواد فرهنگی (به دلیل برداشت نشدن آوار) بر روی استقرارها به صورت تلی در آمده اند. و در زمینه سمبلها، درهای قفل شده و نرده ها به صورت پراکنده مشاهده شد&lt;br /&gt;معماری پیش اززلزله در منطقه خانه های ساخته شده از سنگ و سیمان بوده و حالا نیز از همین مواد ساخته می شوند و دولت بر شیوه ساخت نظارتی ندارد از این رو دوباره بر اساس سلایق شخصی و سنتهای منطقه ای ساخته می شوند&lt;br /&gt;امیدوارم تجربیاتمان در مناطق زلزله زده پاکستان را به شکل مقاله و سخنرانی به زودی مشاهده کنید. در روزهای آینده مطالب دیگری در این مورد را بر روی بلاگ خواهم گذاشت&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-4121993623061112568?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/4121993623061112568/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=4121993623061112568&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4121993623061112568'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4121993623061112568'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/blog-post_06.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RclttouNt6I/AAAAAAAAAB0/QmV8xz553V8/s72-c/2006_02190160.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-7730441353415881639</id><published>2007-02-06T21:09:00.000-08:00</published><updated>2007-02-06T21:12:20.669-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RclfWIuNtxI/AAAAAAAAAAk/ew2g-b9jEdc/s1600-h/2006_02220014.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5028655292838950674" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RclfWIuNtxI/AAAAAAAAAAk/ew2g-b9jEdc/s320/2006_02220014.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;  &lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RclfhouNtyI/AAAAAAAAAAs/fiA27knSZxs/s1600-h/2006_02260048.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5028655490407446306" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" height="169" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RclfhouNtyI/AAAAAAAAAAs/fiA27knSZxs/s320/2006_02260048.JPG" width="243" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RclfhouNtyI/AAAAAAAAAAs/fiA27knSZxs/s1600-h/2006_02260048.JPG"&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RclfhouNtyI/AAAAAAAAAAs/fiA27knSZxs/s1600-h/2006_02260048.JPG"&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-7730441353415881639?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/7730441353415881639/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=7730441353415881639&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7730441353415881639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/7730441353415881639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RclfWIuNtxI/AAAAAAAAAAk/ew2g-b9jEdc/s72-c/2006_02220014.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-4894956155424169226</id><published>2007-02-06T21:06:00.000-08:00</published><updated>2007-02-16T01:06:10.544-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در پاکستان تداوم خطی از گذشته تا حال در داده های مادی امروزی قابل مشاهده است.  این تداوم  به وضوح در فرم و شیوه های استفاده از سفال قابل بررسی است&lt;br /&gt;ظروف سفالی همکنون نیز در پاکستان مورد استفاده اند، جالب آنکه فرمهای این سسفالها با فرمهایی که من و عمران در موزه پیشاور از سایتهای جندی بابر، رحمان دیری و محوطه های دره گوملا مطالعه کردیم از نظر فرم، شیوه ساخت و حتی نقش و محل نقش شباهت دارد. این تداوم فرم و شیوه تزیین در ظروف فلزی نیز مشاهده می شود.امیدوارم در اولین فرصت این تداوم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;را در مقاله ای به بحث بگذاریم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-4894956155424169226?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/4894956155424169226/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=4894956155424169226&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4894956155424169226'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4894956155424169226'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/continues.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-5714922072694402434</id><published>2007-02-04T10:50:00.000-08:00</published><updated>2007-02-04T10:55:24.312-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;کنگره جهانی باستان شناسی در سال 2007 موضوع قوم باستان شناسی را به منزله موضوع اصلی همایش قرار داده است برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;http://www.worldarchaeologicalcongress.org&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-5714922072694402434?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/5714922072694402434/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=5714922072694402434&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5714922072694402434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/5714922072694402434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/2007-httpwww.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-2104197525191618115</id><published>2007-02-03T12:10:00.000-08:00</published><updated>2007-02-03T12:11:48.045-08:00</updated><title type='text'>living archaeology, behavior</title><content type='html'>Gould, R.A., 1980, Living archaeology, Cambridge University Press, p.1:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;the trained archaeologist knows, too that the obvious limitations posed by decay and the material nature of the evidence are further compounded by other sources of error that can affect his behavioral interpretation.&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-2104197525191618115?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/2104197525191618115/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=2104197525191618115&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2104197525191618115'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/2104197525191618115'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/02/living-archaeology-behavior.html' title='living archaeology, behavior'/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-4017702003976103716</id><published>2007-01-22T12:21:00.000-08:00</published><updated>2007-01-22T12:24:56.850-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به دلیل عدم امکان نمایش عکسها با کیفیت مناسب در وبلاگ بلاگفا این وبلاگ را ایجاد کرده ام&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-4017702003976103716?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/4017702003976103716/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=4017702003976103716&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4017702003976103716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4017702003976103716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/01/blog-post_8181.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-8718136286128350065</id><published>2007-01-22T10:09:00.000-08:00</published><updated>2007-01-22T10:11:19.487-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RbT-A5M7ZZI/AAAAAAAAAAM/4DoykFq7koc/s1600-h/IMG_7308.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5022918775733446034" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RbT-A5M7ZZI/AAAAAAAAAAM/4DoykFq7koc/s320/IMG_7308.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-8718136286128350065?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/8718136286128350065/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=8718136286128350065&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8718136286128350065'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/8718136286128350065'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/01/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/RbT-A5M7ZZI/AAAAAAAAAAM/4DoykFq7koc/s72-c/IMG_7308.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6710206179177505331.post-4084127252613083616</id><published>2007-01-22T10:06:00.000-08:00</published><updated>2007-01-22T10:08:07.393-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6710206179177505331-4084127252613083616?l=ethnoarchaeologist.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/feeds/4084127252613083616/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6710206179177505331&amp;postID=4084127252613083616&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4084127252613083616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6710206179177505331/posts/default/4084127252613083616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ethnoarchaeologist.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Leila Papoli</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11172954280202565426</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://4.bp.blogspot.com/_5iYRCQ_FAfM/S3lSpWbbKvI/AAAAAAAAAQk/wxBX6pTP0F0/S220/308.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
