می روم سبزی فروشی، یک شاخه کلم بروگلی بزرگ بر می دارم و تا سر فروشنده خلوت شود می ایستم پهلوی دخل ...زنی می آید کنارم - این گل کلم چرا این رنگیه؟ - این گل کلم نیست، اسمش کلم بروکلیه...- به چه درد می خوره؟ . من برای زن توضیح می دهم که کلم بروکلی چه خواصی دارد او سوالهایی می پرسد مثل اینکه برای افراد دیابتی هم خوب است یا نه...پول کلم را که حساب می کنم. بر می گردم و می بینم زن هم شاخه ای بروکلی خریده....لبخند می زنم
شب است...دیر وقت، زنگ می زند به موبایلم و تند تند پشت تلفن مشکل پزشکی زنانه ای را که برایش اتفاق افتاده توضیح می دهد. سعی می کنم آرامش کنم، می گویم این خونریزیهای گهگاهی برای همه رخ می دهد ممکن است مال تغییرات هورمونی باشد، تاکید می کنم این همه نگرانی وضع را بدتر می کند. می گوید به پزشکهای اینجا اعتماد ندارد، از من خواهش می کند کمکش کنم...نیمه شب ! باید یک کاری کنم! ولی خب...همه دنیا که شب نیست!. برای یک دوست پزشک در کانادا توی فیس بوک پیام می گذارم و او به سرعت کمکم می کند. یک دستم تلفن است و با دست دیگر تایپ می کنم...ویزیت پزشکی از قاره ای آنطرفتر ....با یک واسطه!!!این هم خودش نوعی است....
خوابیده ام کف زمین...بالکل ولو...کتاب جامعه مصرفی بوردیار را گذاشته ام روی صورتم و خودم را زده ام به خواب. عمران می گوید: خوابی؟ بلند شو نمی خوای بریم مهمونی؟. من می نشینم - ولش کن...- تو بگو نریم مهمونی که نریم!. من بلند می خندم - تو هم دوست نداری؟ - نه که ندارم... غرولند می کنم. بلند می شوم و به زور شروع می کنم به شستن صورتم ...چاره ای نیست باید برویم مهمانی ...با یک عالمه غر...
وقتی می رویم توی خانه ای که دعوت شده ایم بهش، من می نشینم روی زمین کنار بخاری و شروع می کنم توی ذهنم به حساب کردن اینکه کی می رویم. پیش خودم میگویم چای که آوردند بیست دقیقه بعدش... خانه یکی از اقوام است اما به قول عمران آنها یک سمت طیفند ما یک سمت دیگر...دو دختر دارند ، نوجوان، 12-13 ساله، عمران اسمشان را می پرسد و من نگاهشان می کنم. وقتی لهجه غلیظ باشد هنوز خوب نمی فهممش. یکیشان بلند می شود چای بیاورد و من یکدفعه می بینم که توی همین سن کمی قوز دارد یا شاید قوز می کند. یک چیزی به ذهنم می رسد. از مادرشان می پرسم این دخترها چند ساعت در روز مانتو و شلوار دارند یعنی حجاب دارند توی خانه و او جواب می دهد تقریبا همیشه و توضیح می دهد که زیاد مهمان مرد دارند...می پرسم ورزش می کنند، بدو بدو، رقص! می پرسم چه غذایی بیشتر می خورند و او با لبخند جوابم را می دهد ...من توی دلم را یک چیزی چنگ می زند، از خودم دلسرد می شوم ...حالا دیگر، دلم نمی خواهد برویم ، دلم می خواهد زن صاحبخانه برایم بگوید از اینکه دخترهایش چطور زندگی می کنند و چه چیزهایی یادشان می دهد...
سه روز گذشته است و من از آن روز رفته ام توی خودم...وقتهایی است که یک ساعت فکر می کنم. راستش از خودم بدم آمده، از آنکه فکر کرده بودم آگاهی بخشی یعنی اینکه از صبح تا شب کتاب بخوانم ، مقاله بنویسم و غر بزنم...بدم آمده از اینکه از روزی که فرستاده شده ام توی این شهر خیره شده ام به خودم و خودم...کلم بروکلی هم می تواند قسمتی باشد از فرایند آگاهی بخشی! ما یادمان رفته که فرایندهای سختگیرانه رقص و لباس محلی را نابود کرد...فرایند تلخی که سنن فرهنگی ساده اما زندگی بخش را به کناری گذاشت و حالا مواجهیم با آدمهایی تلخ ، با زنهایی که مجال رفتار اجتماعی نمی یابند با دخترهایی که یادشان نمی دهند به آفتاب نیاز دارند وگرنه استخوانهایشان نرم می شود ...یادشان نمی دهند از بزرگ شدن پستانهایشان شرمسار نشوند و سینه شان را بالا بگیرند ...من بدم آمد از خودم که وسط این همه کار که آدمهای اینجا دارند من نشسته ام توی خانه ام و روزی ده ساعت فقط کتاب می خوانم، بیرون این دیوارها...آدمهای زیادی هستند که اگر من و تحصیل و دانشم به دردشان نخوریم...گوشهای من حتما به دردشان خواهد خورد
0 نظرات:
Post a Comment