Monday, November 15, 2010

ما اینیم دیگه

من از این کلاس بی انگیزه شل خسته شده ام ! خب باید یک کاری می کردم و همین شد که شروع کردم به ورق زدن روشهای آموزش...ما اینیم دیگه...
***
مبانی انسان شناسی درس سختی است ، دانش آموزی که یک دفعه شده دانشجو و اصلا نمی داند باستان شناسی چیست، مجبور است بنشید سر کلاس من و تئوری گوش دهد. آموزش پرورش به او یاد نداده تئوری چیست و دوازده سال فقط حفظ کرده ، خلاقیتش به ته رسیده و حالا تحویلش داده اند به من استاد که خودم هم همچین شرایطی داشته ام...خب به نظرشما من باید توی کلاس بی انگیزه ای که دوازده تا از بیست نفر شاگردش می گفتند می خواهند بروند یک رشته دیگر چکار می کردم؟ آن هم در حالی که تبعید و دوری و سختی برای خودم هم به سختی انگیزه ای ذاشته بود، باید برای هر دو طیف انگیزه جور می کردم، استاد و شاگرد...
***
خدا به هر کسی که فیس بوک را اختراع کرده طول عمر عنایت فرماید، هر چند تلویزیون ملی ! ما انگ بهش می چسباند ، من راه حل را از یک دوست فرانسه رفته توی ف.ب. یاد گرفتم. دوست من در رشته جامعه شناسی در دانشگاه سوربن تحصیل می کند. او فایلی را به اشتراک گذاشت که در مورد یک شیوه تدریس خاص بود. او نقل کرده بود که دو هفته پیش و در جریان اعتراضهای فرانسویان به قانون جدید کار. چند دانشجو با استاد صحبت کردند و شیوه کلاس را تغییر دادند. شصت دانشجو از رشته ها و کلاسهای دیگر آمدند و با اجازه استاد کلاس را در دست گرفتند، او نوشته بود که دانشجویان بیش از همیشه یاد گرفتند. استاد در این روش خودش شده بود یکی از دانشجویان و دانشجویان بسیار منظم و دقیق بحث می کردند و نظم را رعایت می کردند. خب به نظر شما اگر همکار جامعه شناس من توی پاریس می تواند این کاررا بکند، چرا ما توی نیشابور نتوانیم؟
***
اول باید به دانشجویانم تذکر می دادم که می دانم از درس هفته گذشته چیزی یاد نگرفته اند. اول کلاس گفتن کلید واژه بگویند از کارکردگرایی. نتیجه فاجعه بود، تنها دو دانشجو توانستند دو کلید واژه بگوید و اینجا بود که گفتم موضوع کلاس را خودشان مشخص کنند. ده موضوع را گفتند و آخرش یکی اش رای آورد: تعامل فرهنگی...
***
خب، ما در مورد تعامل فرهنگی حرف زدیم...بیشتر کلاس. نمیگویم همه مان!...اینطوری یاد گرفتیم بحث کنیم، همه مان حتی من...
***
حالا سرخوشم...بعد از کلاس از روی بلوکهای کنار خیابان تا خانه دویدم، توی گوشم یک متال پر از سازهای کوبه ای گذاشتم که هر چه توی ذهنم خواب است را بیدار کند و برای خودم آواز خواندم...دلم سوخت برای انرژیی که مرا فرستاده اینجا، زحمت نگارش دهها نامه علمی- تخیلی علیه مرا کشیده و حسابی زجر کشیده تا مرا از دایره بیرون کند و بعید می دانم از پس انرژیی که من دارم بر آمده باشد ، من هنوز انگیزه دارم و مطمئنم می توانم دانشجویانم را هم انگیزه دار! کنم و این...یعنی ما اینیم دیگه...

1 نظرات:

Anonymous said...

salam...