توی خانه یکی از اقوام نشسته ایم. روبرویمان چند بشقاب و مقادیر متنابهی میوه و شیرینی قرار دارد.دختر کوچک خانواده میزبان دور و بر ما جولان می دهد، 5-6 ساله است. قشنگ و شاداب است، از دست و پای ما بالا می رود. می گویم بیا بغلم! مرا نگاه می کند، بعد با تردید می آید در آغوشم...مادرش می گوید این بچه را دیگر کمتر بغل می کنم، دیگر بزرگ شده...! تعجب می کنم، مگر در آغوش گرفتن و گرفته شدن سن و سال دارد ولی به روی خودم نمی آورم. با بینی و لبهای دخترک بازی می کنم، بینی اش را می دهم بالا و می خندد...می گذارمش روی زمین، حرفهای معمولی می زنیم و گاهی شوخی و خنده. من یک دفعه چشمم می افتد به پاهای عمران که جوراب نپوشیده می گویم جورابات کو؟ می خندد که به تو چه؟ هر دومایمان قهقهه می زنیم...بعد به نشانه شوخی می زنم روی دستش، او هم ادای مرا در می آورد...دستم را می بوسم و می گذارم روی گونه عمران. دختر توی همه این مدت کوتاه ما دو تا را نگاه می کند بعد با خوشی می زند زیر خنده! و یکجوری که یعنی خجالت کشیده پاهایش را می آورد بالا توی شکمش و دوباره می خندد. مادرش می گوید ببخشید! تا حالا از این رفتارها ندیده ! من جیغ مانند می گویم یعنی چه؟؟ یعنی شما و پدرش شوخی نمی کنید؟ هم را نمی بوسید، حرفهای عاشقانه نمی زنید؟ هم را در آغوش نمی گیرید؟ مادرش جواب منفی می دهد...
من از سرنوشت نسلی که مصداقهای ساده عشق را ندیده می ترسم!!!
0 نظرات:
Post a Comment