Monday, June 14, 2010

راستی چرا؟

راستی چرا؟ من هر روز نیمی از یک قصه جدید را می نویسم، هر دو روز طرح یک قصه تمام می شود، هر پنج روز باید یک مقاله را ادیت کنم و بفرستم برای سایت انسان شناسی، مقاله اپیزود هم دیروز ادیتش تمام شد و دارم مقاله آرکئولوژیز را داوری می کنم، هر دو روز اگر کمتر از صد صفحه کتاب بخوانم حتما خوابم نخواهد برد و در هفته گذشته دو تا پروپوزال نوشته ام، تازه وسط این کارها باید آشپزی کنم و به کیان هم برسم ...و به شدت با دانشجویانم حرف بزنم و با همفکرانم هم رایی کنم که در حدود دو ساعت در هر روز می شود، یکی بگوید من چرا اینقدر احساس بطالت می کنم؟ چرا از هدر دادن روزهایم عذاب وجدان دارم؟ چرا فکر می کنم در طول روز با هیچ کس حرف نزده ام؟.فکر کنم مغزم کلا مشکل پیدا کرده...

1 نظرات:

sanaz said...

به نظر من برای اینکه احساس بطالت نکنید، باید دیدتون رو نسبت به مسئله بطالت عوض کنید.به ما آدما یاد دادن که مثلا اگه کتاب نخونیم و به جاش آشپزی کنیم، کار بیهوده ای انجام دادیم.اصلا کی گفته که زندگی آدم باید پر از کارهای مفید و خوب باشه؟؟؟من خودم جزو آدمایی بودم که یکسره خودم رو به خاطر بیکاری یا کارهای بیهوده، سرزنش میکردم.همین باعث شد که مدتها افسرده باشم.ولی بعدها فهمیدم که همه کارها به نوعی بیهوده هستند و در عین حال میتونند بسیار با ارزش باشند.از اون موقع سعی میکنم کارهایی رو بکنم که دوست دارم.مثلا اگه کتابخونم پر از کتابهای نخونده باشه ولی من در حال آشپزی باشم، عین خیالم نیست چون این کتابها واسه این نیستن که آرامش رو از من بگیرن.بلکه باید به من آرامش بدن.خیلی بیراهه رفتم.ببخشین.فقط میخواستم تجربیات خودم رو گفته باشم