چهل و هشت پله را می دوم از پایین به بالا، صدای مسیج موبایلم در آمده، با سرعتی که از من انتظار نمی رود می پرم و گوشی را بر می دارم...ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه شب است و هرکس برایم پیام فرستاده به شدت غافلگیرم کرده..."سلام استاد خوبم، دوستت دارم!" گوشی به دست روی زمین غلت می زنم و دوباره و سه باره همین پیام کوتاه را می خوانم. شماره اش را نگاه می کنم، مال ان سر ایران است ، تقریبا 1300کیلومتر آنورتر، کسی آن سر کشور این موقع شب یاد من است، لابد لباس راحتی پوشیده و رفته بخوابد که یک دفعه یاد استاد قدیمش افتاده، کسی که من هنوز برایش استادم، کسی که دوستم دارد. بلند می شوم و می ایستم، موهای آشفته ام مثل سیخ به گردنم فرو می روند...من انعکاس تصویر خودم را در شیشه رو به رو می بینم، بیرون پنجره تاریک است، چراغهای نیشابور خاموش است و جز لامپ نئون یک مغازه که از پنجره چشمکهایش را می بینم نوری نیست...پیش خودم فکر می کنم که او هم دارد احتمالا به چنین منظره ای نگاه می کند، شهرها شبها شکل هم می شوند...لابد هنوز بیدار است، اگر هم نیست از حق استاد سابق بودن استفاده می کنم و بیدارش می کنم، باز پیامش را می خوانم، اینبار بلند...می خندم...برایش پیام می فرستم: "من هم همینطور ، بهت افتخار می کنم...". و بعد بزرگترین لبخند ممکن را می زنم، لبخندی که او نمی بیند ولی امیدوارم حسش کند...هنوز کسی 1300کیلومتر آن طرفتر هست که ...
0 نظرات:
Post a Comment