Thursday, April 26, 2012

سلام

سلام
واقعا مي گم، انگيزه برگشتم يكي از دانشجوهاي باستان شناسي بود كه تو زاهدان ديدم. اسمشون رو نمي دونم. پسر جواني كه گفت عادت كرده بوده به وبلاگ من و اينكه ديگه چرا نمي نويسم...سعي مي كنم دوباره بنويسم. شايد فيس بوك زيادي مشغوليت واسه آدم ايجاد مي كنه....به هر حال سلام:))))

Monday, November 29, 2010

بروکلی، درد و...آگاهی

می روم سبزی فروشی، یک شاخه کلم بروگلی بزرگ بر می دارم و تا سر فروشنده خلوت شود می ایستم پهلوی دخل ...زنی می آید کنارم - این گل کلم چرا این رنگیه؟ - این گل کلم نیست، اسمش کلم بروکلیه...- به چه درد می خوره؟ . من برای زن توضیح می دهم که کلم بروکلی چه خواصی دارد او سوالهایی می پرسد مثل اینکه برای افراد دیابتی هم خوب است یا نه...پول کلم را که حساب می کنم. بر می گردم و می بینم زن هم شاخه ای بروکلی خریده....لبخند می زنم
شب است...دیر وقت، زنگ می زند به موبایلم و تند تند پشت تلفن مشکل پزشکی زنانه ای را که برایش اتفاق افتاده توضیح می دهد. سعی می کنم آرامش کنم، می گویم این خونریزیهای گهگاهی برای همه رخ می دهد ممکن است مال تغییرات هورمونی باشد، تاکید می کنم این همه نگرانی وضع را بدتر می کند. می گوید به پزشکهای اینجا اعتماد ندارد، از من خواهش می کند کمکش کنم...نیمه شب ! باید یک کاری کنم! ولی خب...همه دنیا که شب نیست!. برای یک دوست پزشک در کانادا توی فیس بوک پیام می گذارم و او به سرعت کمکم می کند. یک دستم تلفن است و با دست دیگر تایپ می کنم...ویزیت پزشکی از قاره ای آنطرفتر ....با یک واسطه!!!این هم خودش نوعی است....
خوابیده ام کف زمین...بالکل ولو...کتاب جامعه مصرفی بوردیار را گذاشته ام روی صورتم و خودم را زده ام به خواب. عمران می گوید: خوابی؟ بلند شو نمی خوای بریم مهمونی؟. من می نشینم - ولش کن...- تو بگو نریم مهمونی که نریم!. من بلند می خندم - تو هم دوست نداری؟ - نه که ندارم... غرولند می کنم. بلند می شوم و به زور شروع می کنم به شستن صورتم ...چاره ای نیست باید برویم مهمانی ...با یک عالمه غر...
وقتی می رویم توی خانه ای که دعوت شده ایم بهش، من می نشینم روی زمین کنار بخاری و شروع می کنم توی ذهنم به حساب کردن اینکه کی می رویم. پیش خودم میگویم چای که آوردند بیست دقیقه بعدش... خانه یکی از اقوام است اما به قول عمران آنها یک سمت طیفند ما یک سمت دیگر...دو دختر دارند ، نوجوان، 12-13 ساله، عمران اسمشان را می پرسد و من نگاهشان می کنم. وقتی لهجه غلیظ باشد هنوز خوب نمی فهممش. یکیشان بلند می شود چای بیاورد و من یکدفعه می بینم که توی همین سن کمی قوز دارد یا شاید قوز می کند. یک چیزی به ذهنم می رسد. از مادرشان می پرسم این دخترها چند ساعت در روز مانتو و شلوار دارند یعنی حجاب دارند توی خانه و او جواب می دهد تقریبا همیشه و توضیح می دهد که زیاد مهمان مرد دارند...می پرسم ورزش می کنند، بدو بدو، رقص! می پرسم چه غذایی بیشتر می خورند و او با لبخند جوابم را می دهد ...من توی دلم را یک چیزی چنگ می زند، از خودم دلسرد می شوم ...حالا دیگر، دلم نمی خواهد برویم ، دلم می خواهد زن صاحبخانه برایم بگوید از اینکه دخترهایش چطور زندگی می کنند و چه چیزهایی یادشان می دهد...
سه روز گذشته است و من از آن روز رفته ام توی خودم...وقتهایی است که یک ساعت فکر می کنم. راستش از خودم بدم آمده، از آنکه فکر کرده بودم آگاهی بخشی یعنی اینکه از صبح تا شب کتاب بخوانم ، مقاله بنویسم و غر بزنم...بدم آمده از اینکه از روزی که فرستاده شده ام توی این شهر خیره شده ام به خودم و خودم...کلم بروکلی هم می تواند قسمتی باشد از فرایند آگاهی بخشی! ما یادمان رفته که فرایندهای سختگیرانه رقص و لباس محلی را نابود کرد...فرایند تلخی که سنن فرهنگی ساده اما زندگی بخش را به کناری گذاشت و حالا مواجهیم با آدمهایی تلخ ، با زنهایی که مجال رفتار اجتماعی نمی یابند با دخترهایی که یادشان نمی دهند به آفتاب نیاز دارند وگرنه استخوانهایشان نرم می شود ...یادشان نمی دهند از بزرگ شدن پستانهایشان شرمسار نشوند و سینه شان را بالا بگیرند ...من بدم آمد از خودم که وسط این همه کار که آدمهای اینجا دارند من نشسته ام توی خانه ام و روزی ده ساعت فقط کتاب می خوانم، بیرون این دیوارها...آدمهای زیادی هستند که اگر من و تحصیل و دانشم به دردشان نخوریم...گوشهای من حتما به دردشان خواهد خورد

Monday, November 15, 2010

ما اینیم دیگه

من از این کلاس بی انگیزه شل خسته شده ام ! خب باید یک کاری می کردم و همین شد که شروع کردم به ورق زدن روشهای آموزش...ما اینیم دیگه...
***
مبانی انسان شناسی درس سختی است ، دانش آموزی که یک دفعه شده دانشجو و اصلا نمی داند باستان شناسی چیست، مجبور است بنشید سر کلاس من و تئوری گوش دهد. آموزش پرورش به او یاد نداده تئوری چیست و دوازده سال فقط حفظ کرده ، خلاقیتش به ته رسیده و حالا تحویلش داده اند به من استاد که خودم هم همچین شرایطی داشته ام...خب به نظرشما من باید توی کلاس بی انگیزه ای که دوازده تا از بیست نفر شاگردش می گفتند می خواهند بروند یک رشته دیگر چکار می کردم؟ آن هم در حالی که تبعید و دوری و سختی برای خودم هم به سختی انگیزه ای ذاشته بود، باید برای هر دو طیف انگیزه جور می کردم، استاد و شاگرد...
***
خدا به هر کسی که فیس بوک را اختراع کرده طول عمر عنایت فرماید، هر چند تلویزیون ملی ! ما انگ بهش می چسباند ، من راه حل را از یک دوست فرانسه رفته توی ف.ب. یاد گرفتم. دوست من در رشته جامعه شناسی در دانشگاه سوربن تحصیل می کند. او فایلی را به اشتراک گذاشت که در مورد یک شیوه تدریس خاص بود. او نقل کرده بود که دو هفته پیش و در جریان اعتراضهای فرانسویان به قانون جدید کار. چند دانشجو با استاد صحبت کردند و شیوه کلاس را تغییر دادند. شصت دانشجو از رشته ها و کلاسهای دیگر آمدند و با اجازه استاد کلاس را در دست گرفتند، او نوشته بود که دانشجویان بیش از همیشه یاد گرفتند. استاد در این روش خودش شده بود یکی از دانشجویان و دانشجویان بسیار منظم و دقیق بحث می کردند و نظم را رعایت می کردند. خب به نظر شما اگر همکار جامعه شناس من توی پاریس می تواند این کاررا بکند، چرا ما توی نیشابور نتوانیم؟
***
اول باید به دانشجویانم تذکر می دادم که می دانم از درس هفته گذشته چیزی یاد نگرفته اند. اول کلاس گفتن کلید واژه بگویند از کارکردگرایی. نتیجه فاجعه بود، تنها دو دانشجو توانستند دو کلید واژه بگوید و اینجا بود که گفتم موضوع کلاس را خودشان مشخص کنند. ده موضوع را گفتند و آخرش یکی اش رای آورد: تعامل فرهنگی...
***
خب، ما در مورد تعامل فرهنگی حرف زدیم...بیشتر کلاس. نمیگویم همه مان!...اینطوری یاد گرفتیم بحث کنیم، همه مان حتی من...
***
حالا سرخوشم...بعد از کلاس از روی بلوکهای کنار خیابان تا خانه دویدم، توی گوشم یک متال پر از سازهای کوبه ای گذاشتم که هر چه توی ذهنم خواب است را بیدار کند و برای خودم آواز خواندم...دلم سوخت برای انرژیی که مرا فرستاده اینجا، زحمت نگارش دهها نامه علمی- تخیلی علیه مرا کشیده و حسابی زجر کشیده تا مرا از دایره بیرون کند و بعید می دانم از پس انرژیی که من دارم بر آمده باشد ، من هنوز انگیزه دارم و مطمئنم می توانم دانشجویانم را هم انگیزه دار! کنم و این...یعنی ما اینیم دیگه...

Friday, September 24, 2010

از اول...

تا دیروز فکر می کردم انگیزه درس دادن در من مرده است، اما دیروز سر صبحانه که طرح خلاقانه ام برای علاقه مند کردن دانشجویان ورودی به باستان شناسی را برای عمران گفتم، با چشمان باز مرا نگاه می کرد. عمران گفت تعجب میکند علی رغم انچه بر ما گذشته من باز هم امیدوار و با انگیزه ام!!!!.فکرش را که می کنم می بینم انگیزه ام سر جایش است...
امروز دوباره به کلاس خواهم رفت...

Wednesday, August 25, 2010

خوشحاللللللللللم

خوشحالم، آخرش یه خبر خوب و اون اینکه مقاله من و مریم دژم خوی توی وردلد آرکئولوژی پر امتیازترین مجله باستان شناسی چاپ شده، مقاله ما اسمش هست «باستان شناسی شب آخر...آنچه در شب 25-26 دسامبر سال 2003 در بم روی داد». مقاله ای است روایی و اپیزودیک ، هر کس مایله یه نسخه اش رو داشته باشه...کافیه به من ای میل بزنه. فکر می کنم ما اولین ایرانیایی هستیم که تو وردلد آرکئولوژی مقالمون چاپ شده و راستش علی رغم زیادی پست مدرن بودن من!!!! این یکی اولین بودن برام خیلی شیرینه!

Thursday, July 1, 2010

Amy Lee!!!


من صدای ایمی لی خواننده گروه اونسس را بی نهایت دوست دارم. وسعت صدایش وقتی فریاد می زند و آرامشش وقتی صدایش را پایین می آورد بی نظیر است گویی کلیت انسانیت ازحنجره او فریاد می زند...دردی که همه مان داریم، آره، دردی را که همه مان داریم را ایمی فریاد میزند و من تا امروز فکر می کردم صدای ایمی تنها یگانه است و آن صدای ایمی است...

امروز با عمران رفتیم روستای معدن، همان جایی که روستاییان فیروزه استخراج می کنند، همانجایی که نیشابور را از دوره نوسنگی تا امروز معروف کرده است. بین راه زوج پیری را سوار کردیم. زن و مردی حدود هفتاد ساله...زن وقتی سوار شد سلام علیک کرد و من ناگهان حس کردم این صدا را جایی شنیده ام...وقتی بیشتر حرف زد برایم مسلم شد، این صدای ایمی بود...از حنجره زنی هفتاد ساله!!!من سعی کردم بدون اینکه او را ببینم به صدایش توجه کنم، سرم را تکیه دادم به صندلی جلو و چون لهجه اش آنقدر غلیظ بود که من تقریبا هیچ نمی فهمیدم تمرکز کردم روی صدایش، خودش بود، ایمی در روستای معدن...و برای من عجیب بود که زنی در این سن چگونه صدایی چنین شفاف و بی خشی دارد.به ویژه آنکه غریزتا آموخته بود چگونه وسعت صدایش را کنترل کند و هر وقت لازم بود صدایش را با مهارت پایین و بالا می برد.

آن زوج و ایمی معدنی در روستای معدن پایین پیاده شدند اما من درس بزرگی گرفتم، چیزی در دنیای انسانی یگانه نیست...مهم این است که چگونه از استعدادت استفاده کرده باشی!!!

عکس:ایمی و گروه اونسس